<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نیروی هوایی ایران</title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/</link>
<description>&quot;اولین وبلاگ تخصصی عملیاتها , زندگی نامه و خاطرات خلبانان نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس&quot;</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 04:46:56 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;سرتیپ خلبان شهید غفور جدی &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=Pq6TX19&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/Pq6TX19.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;شهر قهرمان پرور اردبیل یکی از روزهای سرد خود را سپری می کرد ولی خانواده جدی منتظر هدیه ای خداوندی بودند. مظفر پدر خانواده از افراد سرشناس اردبیل و فردی مومن و زحمتکش بود که بدلیل ارادت خاصی که به امام حسین (ع) داشت و یکی از بانیان عزاداری ایشان بود، در میان مردم محله خیرآباد فردی شناخته شده بود . انتطار پدر و مادر به سر آمد و در سال 1324 فرزند سوم خانواده به دنیا آمد. نام او را غفور نهادند پسری که سال ها پای در رکاب نبرد نهاد و جانانه بر دشمن بعثی تاخت .&lt;BR&gt;دوران کودکی و تحصیل غفور در اردبیل به پایان رسید و او تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به تهران سفر کند. آمدن به تهران همانا و سر درآوردن غفور از دانشکده نیروی هوایی همانا . به این شکل غفور جدی در سال 1346 برای طی دوره مقدماتی خلبانی وارد نیروی هوایی شد . آموزش های مقدماتی خیلی سریع آغاز شد و غفور که از هوش بالایی برخوردار بود به سرعت شروع به یادگیری فنون و زبان انگلیسی نمود دوره مقدماتی پرواز غفور در تهران دوسال به طول انجامید که در این مدت او در فرودگاه قلعه مرغی پرواز با هواپیماهای تک موتور را تجربه نمود و سرانجام در سال 1348 به همراه دومین گروه دانشجویان اعزامی به خارج به کشور آمریکا سفر نمود تا دوره تکمیلی خلبانی خود را در این کشور سپری نماید . با ورود غفور به آمریکا فصلی نو در زندگی او آغاز گردید به شکلی که بعد از حدود 2 سال و در اوایل سال 1350 که آموزش های او در حال اتمام بود همگان را حیرت زده کرده بود. پروازهای غفور با مهارت مثال زدنی انجام می پذیرفت به شکلی که بارها توانست از استادان خود پیشی بگیرد و توانمندی خود را در هدایت هواپیما به رخ استادان آمریکایی بکشد و در نهایت در همین زمان موفق به اخذ گواهینامه خلبانی از ایالات متحده آمریکا گردید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;غفور را می خواهیم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی این پایان کار غفور در آمریکا نبود . نیروی هوایی آمریکا نمی خواست خلبان ماهری مثل غفور را از دست بدهد به همین دلیل دست به کار شد و طی مکاتباتی با نیروی هوایی ایران موافقت آنها را برای جذب و بکارگیری غفور جدی در نیروی هوایی آمریکا را جلب نمود فقط مانده موافقت خانواده غفور!&lt;BR&gt;در همین راستا نماینده نیروی هوایی آمریکا طی تماسی با خانواده غفور از پدر بزرگوار وی - که اکنون به رحمت خدا رفته است – سوال کرد که وی در پاسخ آمریکایی ها می گوید :&lt;BR&gt;&quot; من فرزندم را برای میهنم پرورش داده ام &quot;&lt;BR&gt;به این ترتیب غفور که به درجه ستوان دومی نیز مفتخر شده و در آمریکا نیز شاگرد اول شده است به ایران باز می گردد و خود را به فرماندهی پایگاه یکم شکاری تهران معرفی می نماید. چون او با نمره ممتاز گواهینامه خلبانی را اخذ کرده بود مختار بود که هر هواپیمایی که می خواهد با آن پرواز نماید خود انتخاب کند که غفور هواپیمای اف 4 را انتخاب می کند . در آن زمان این جنگنده فقط در تهران و شیراز خدمت می کرد که بر این اساس غفور به شیراز منتقل می شود و پرواز با هواپیمای اف 4 را در گردان 72 تاکتیکی شیراز که مسئولیت آن بر عهده سرتیپ خلبان شهید جواد فکوری بود، آغاز می نماید . غفور با ورود به شیراز پروازهای آموزشی ، آزمایشی و تاکتیکی خود را همچون دیگر خلبانان پی گیری می نماید ولی دیگر زمان آن رسیده بود که او شایستگی خود را به فرماندهان فعلی خود نیز نشان دهد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=gxiDB_9&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/gxiDB_9.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;یک درجه ترفیع برای شجاعت و شهامت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیست سوم اردیبهشت ماه سال 1352 عقربه های ساعت حدود 2 بعدازظهر را نشان می دهند که ستوانیکم غفور جدی خود را برای یک پرواز آزمایشی آماده می کند . هوابسیار گرم بود و دسته فانتوم ها برروی قرار گرفتند و ثانیه هایی بعد همگی در دل آسمان جای گرفتند . غفور به محض این که چرخ ها را می بندد متوجه تکان های خفیفی در هواپیما می شود که تصور می کند این تکان بخاطر گردابه های به جای مانده از جنگنده های جلویی باشد روی همین اصل به آن توجهی نمی کند ولی به محض خارج کردن هواپیما از حالت پس سوز نه تنها لرزش ها کم نمی شود بلکه بر شدت آن نیز افزوده می شود . در کمتر از یک دقیقه همه چراغ های قرمز رنگ کابین خلبان شروع به چشمک زدن می کند که همه آنها نشان از نقص فنی در هواپیما را می داد ولی غفور نمی دانست هواپیما چه ایرادی پیدا کرده است و کدام سامانه دچار مشکل شده است . در همین اثنا هواپیما تکان شدیدی می خورد و با زاویه زیاد شروع به اوج گیری می نماید . ستوان جدی سعی می کند به هر شکل ممکن هواپیما را از این حالت خارج نماید چون اگر این وضعیت ادامه پیدا می کرد احتمال استل موتور (خفگی کمپرسور) زیاد بود غفور هرچقدر تلاش می کند اهرم هدایت هواپیما را به جلو فشار دهد موفق نمی شود در همین کش و قوس وضع بدتر هم می شود. موتور جنگنده دچار واماندگی می شود و هواپیما به شدت شروع به کم کردن ارتفاع می نماید. ستوان جدی بی درنگ با هماهنگی خلبان کابین عقب اهرم خروج اضطراری را فعال می کند و خلبان کابین عقب موفق به خروج اضطراری از هواپیما می شود و با کمک چتر نجات سالم به زمین می رسد ولی قهرمان اردبیلی قصد خروج از هواپیما را ندارد غفور مصمم است به هرشکل ممکن هواپیما را نجات بدهد . تلاش او نتیجه می دهد و سرانجام موفق می شود جنگنده سرکش را در اختیار بگیرد درنگ جایز نبود بلافاصله به سمت پایگاه گردش کرد که ناگهان هواپیما دوباره شروع به تکان خوردن می کند ولی این بار هم ستوان موفق می شود جنگنده را در اختیار بگیرد و آن را بر روی باند پروازی به زمین بنشاند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;مرخصی تشویقی و یادگیری پرواز با 747&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;شهامت و رشادت مثال زدنی که ستوان جدی در این پرواز برای نجات یک هواپیمای چند میلیون دلاری به خرج می دهد او را مفتخر به دریافت یک درجه ترفیع می نماید . غفور در مراسم تشویق خود عامل موفقیتش را یاد خدا ، حفظ خون سردی و اجرای دقیق دستورالعمل های پروازی عنوان می کند . نیروی هوایی به پاس این شجاعت، خلبان خود او را به مرخصی سه ماهه تشویقی به آمریکا می فرستد. با رسیدن غفور به امریکا او از تفریح و گردش منصرف می شود و تصمیم می گیرد در مدتی که در آمریکا اقامت دارد گواهینامه خلبانی با هواپیمای مسافربری را نیز اخذ نماید که در این مهم نیز موفق است و گواهینامه پرواز با هواپیمای مسافربری بویینگ 747 را در آمریکا اخذ می نماید .&lt;BR&gt;پس از بازگشت از آمریکا هواپیمای اف 4 به پایگاه شکاری همدان نیز گسترش یافته بود که بر همین اساس ستوان غفور جدی به پایگاه همدان منتقل می شود و تا شهریور ماه سال 1355 به خدمت خود در این پایگاه ادامه می دهد تا این که در این ماه نیروی هوایی نام او را برای طی دوره امنیت پرواز در لیست اعزامی به آمریکا قرار می دهد و ستوان جدی در آذر ماه سال 1355 برای بار سوم به آمریکا می رود. غفور این دوره را نیز با موفقیت کامل پشت سر می گذارد و در مرداد ماه سال 1356 به ایران باز می گردد . پس از بازگشت ستوان جدی از آمریکا او به پایگاه شکاری بوشهر منتقل می شود که این آخرین پایگاهی بود که این شهید بزرگوار در آن خدمت می کرد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;دستان توطئه گر، غفور را از نیروی هوایی دور کرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;انقلاب به پیروزی رسید غفور در این زمان به عنوان استاد خلبان و معلم هواپیمای اف 4 در پایگاه بوشهر مشغول به خدمت بود همه چیز طبق روال عادی پیش می رفت و غفور که یک افسر منظبط و سخت گیر بود بعنوان فرمانده بازرسی و امنیت پرواز پایگاه بود تا این که سال 1359 آغاز شد . دست های دسیسه گر کمر به بدنامی غفور بسته بودند و بدلیل اوضاعی که در آن زمان بدلیل وقوع انقلاب بر نیروی هوایی حاکم بود و عناصری فرصت طلب به دنبال تسویه حساب های شخصی خود بودند و این باعث شد اوضاع برای غفور به خوبی به پیش نرود و نام او ناخواسته در لیست خلبانانی قرار گیرد که باید از نیروی هوایی تسویه حساب کنند . غفور با دلی رنجور شروع به تسویه از نیروی هوایی نمود و در مراحل نهایی تسویه او عراق از زمین هوا به ایران حمله ور شد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=PqQQQaS&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://s3.postimage.org/QQQaS.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;می خواهم بجنگم نمی توانم دوستانم را تنها گذارم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;با شروع جنگ غفور تصمیم گرفت به صورت داوطلبانه به نیروی هوایی بازگردد ولی تعدادی از خائنین او را تشویق به ترک ایران نمودند که غفور در جواب آنها می گوید : این همه هزینه در زمان صلح برای تفریح ما خرج نشده ، ما برای چنین روزهایی آموزش دیده ایم . ستوان جدی به دفتر فرماندهی وقت پایگاه مرحوم سرتیپ خلبان &quot;مهدی دادپی&quot; می رود و می گوید :&lt;BR&gt;- اکنون زمان آن رسیده که جواب گوی خرجی باشم که برای من شده است. می خواهم بجنگم برایم مهم نیست چه اتفاقی افتاده و یا قرار است بیافتد. دینی به مملکتم دارم که باید آن را ادا نمایم. درجه هایم را هم نمی خواهم فقط می خواهم بجنگم نمی توانم دوستانم را تنها بگذارم .&lt;BR&gt;مرحوم دادپی خواهش غفور را می پذیرد و با فرماندهی وقت نیرو شهید سرتیپ خلبان جواد فکوری تماس می گیرد و ایشان ضمن موافقت با درخواست غفور دستور می دهند درجه های او نیز بازگردانده شود .&lt;BR&gt;غفور شادمان از دستور فرماندهی و خشمگین از دشمن بعثی، پای در رکاب نبرد می گذارد و در مدت 45 روز ابتدایی جنگ 80 پرواز عملیاتی انجام می دهد . سرهنگ غفور جدی در تمام این مدت 45 روز برای هر پرواز از خانواده حلالیت می طلبد گویا او خود را برای شهادت آماده کرده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;حلالم کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;آبان ماه به نیمه رسیده و مادر از دوری فرزند بی تاب است ولی غفور در آن شرایط حساس نمی توانست پایگاه را برای مدت طولانی ترک نماید و بالاخره قرار می شود مادر از اردبیل به تهران بیاید و غفور نیز به تهران سفر کند تا دیدارها تازه شود. برگه مرخصی غفور برای روز هفدهم آبان ماه سال 1359 صادر می شود و غفور شادمان و بی تاب برای دیدار مادر، شب هنگام وسایل سفر را مهیا می کند . صبح روز هفدهم نام سرهنگ در برد پروازی قرار دارد. غفور دو پرواز عملیاتی را انجام می دهد و سپس از دوستان به قصد سفر به تهران خداحافظی می کند ولی در همین هنگام یک ماموریت مهم برون مرزی به او ابلاغ می شود. حصر آبادان در حال تکمیل شدن است و هر آن احتمال دارد آبادان نیز سقوط کند. نیروهای دشمن در نزدیکی بصره مستقر هستند و از همان محور قصد عبور از مرزهای ایران را دارند. قلب سرهنگ فشرده می شود. بر سر آبادان چه خواهد آمد؟ الان وقت سفر نیست بهتر است بعد از این پرواز به تهران بروم .&lt;BR&gt;پرسنل فنی بی درنگ دو فروند فانتوم مسلح را آماده پرواز می کنند. غفور به سمت آشیانه می رود و پا در پلکان هواپیما می گذارد ولی انگار چیزی را فراموش کرده است. برمی گردد و به طرف سربازی می رود که از جلوی آشیانه ایستاده است. او را در آغوش می کشد و از او حلالیت می طلبد و ساعت و گردنبند الله خود را که هیچ گاه از خود جدا نمی کرد به سرباز هدیه می کند . صورتش رنگ دیگری است. چشم هایش اگر زبان داشتند می خواستند احساس او را بیان کنند .&lt;BR&gt;آیا می داسنت که این پرواز آخرش است و این ماموریتی بی بازگشت است ؟ آیا می دانست بال های آهنین پرنده اش به بال های او تبدیل می شوند تا او را تا عرش همراهی نمایند ؟ گویی به او الهام شده بود که دیگر باز نمی گردد با چشم هایش همه را دنبال می کند و به نوعی با همه خداحافظی می کند و از پلکان بالا می رود. آری غفور دیگر باز نمی گردد .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;پروازی دیگر در راه است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سومین پرواز جنگی سرهنگ در این روز در پیش است. دو فروند فانتوم مسلح یکی به خلبانی سرهنگ &quot;اصغر سفیدموی آذر&quot; و کمک ستوان &quot;اعظمی&quot; و دیگری به خلبانی سرهنگ غفور جدی و کمک ستوان &quot;خلجی&quot; بر روی باند قرار می گیرند. ثانیه هایی بعد صدای غرش سهمگین فانتوم ها که نشان از خشم ملت ایران و هراسی در دل بعثیون است فضای پایگاه را پر می کند و دو پرنده در دل آسمان جای می گیرند . جنگنده ها با کم کردن ارتفاع از جنوب خرمشهر و سمت چپ فاو وارد خاک عراق می شوند و سمت بصره را در پیش می گیرند ولی در طول مسیر هیچ نیروی مشاهده نمی شود . جنگنده ها با رسیدن به بصره با گردش به سمت راست به سمت مرزهای ایران گردش می کنند. در همین اثنا غفور متوجه یک نخلستان در نزدیکی بصره می شود که تعدادی پدافند در میان آن استتار شده است. با دقت بیشتر خلبانان متوجه حدود 40 فروند تانک می شوند که کاملا استتار شده و لوله های آن طوری استتار شده که به نظر دودکش خانه روستایی به نظر می رسد. هواپیمای شماره یک جناب سفیدمو روی رادیو اعلام می کند که شما از من فاصله بگیرد اول من بمباران می کنم سپس شما حمله ور شوید . شماره یک بمب های خود را روی هدف رها می کند . اینک نوبت غفور است که تیرهای خشم ملت ایران را بر سر دشمن فرود آرد. سرهنگ با شیرجه برروی هدف با دقت فراوان بمب هایش را رها می کند. دود غلیظ ناشی از سوختن تانک ها دشمن فضا را پر کرده بود . ناگهان هواپیما تکان شدیدی می خورد و ثانیه هایی بعد با یک تکان شدید دیگر به بالا پرتاب می شود. خلبان کابین عقب متوجه نشان دهنده دور موتور سمت راست می شود که عقربه آن به صفر می رسد و موتور سمت راست از کار می افتد . چراغ های قرمز چشمک زن همراه با بوق های ممتد نشان از وضعیت وخیم جنگنده می داد. غفور همچنان ساکت و مصمم به سمت مرز پرواز می کرد. او مصمم بود به هر شکل ممکن از مرز عبور نماید. بعد از گذشتن جنگنده از بهمنشیر وارد مرزهای ایران می شوند که غفور روی رادیو اعلام می کند که هواپیمایش مورد اصابت موشک قرار گرفته و یکی از موتورها از کار افتاده ، هیدرولیک هواپیما هم دیگر جواب نمی دهد ، با این شرایط به پایگاه نمی رسیم و باید هواپیما را ترک کنیم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=PqQQVa9&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://s3.postimage.org/QQVa9.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;سرهنگ از هواپیما بیرون پرید ولی چترش ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;سرعت هواپیما زیاد و ارتفاع آن کم بود. در این شرایط امکان اجکت وجود نداشت. سرهنگ جدی با خلبان کابین عقب صحبت می کند که آماده باش ارتفاع می گیریم و سپس بیرون می پریم . غفور هواپیما را به ارتفاع 3000 پایی می رساند اکنون 50 کیلومتر از مرز فاصله دارند . ناگهان هواپیما از کنترل غفور خارج می شود و شروع به کم کردن ارتفاع می نماید . سرهنگ به خلبان کابین عقب می گوید آماده اجکت باش و سپس ضامن را می کشد و هر دو خلبان در حدود کیلومتر 7 جاده ماهشهر – آبادان از هواپیما خارج می شوند .&lt;BR&gt;ستوان خلجی به سلامت به زمین می رسد ولی از ناحیه گردن و دست زخمی می شود و به دنبال غفور می گردد. از دور دودی را مشاهده می کند که نمایانگر محل سقوط هواپیماست. کمی که جلوتر می رود چتر سرهنگ غفور جدی را می بیند . بدن ستوان یخ می زند. چند متر آن طرف تر غفور را می بیند . وای خدای من صندلیش جدا نشده است و کمربندهایش هنوز بسته است .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;غفور پر کشیده است&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در نگاه اول خلجی فکر می کنم غفور بی هوش شده . صدایش می زند غفور غفور ! همزمان با دست به صورت غفور می زند. نبضش را می گیرد ولی قلب غفور از تپیدن ایستاده است. غفور نفس نمی کشد . ستوان ناگهان متوجه سینه غفور می شود که بالا آمده مچ پایش هم در اثر برخورد با زمین شکسته است . بی اختیار به زمین می افتد غفور بال کشیده بود و پرواز دیگری را آغاز نموده بود . منطقه خیلی ناامن بود و ستوان باید منطقه را ترک می کرد ولی با پیکر غفور باید چه کار می کرد. نمی توانست او را همان جا رها کند . در همین افکار بود که متوجه دو ماشین جیپ شده که به طرف آنها می آمدند پیش خود تصور نمود که شاید عراقی باشند کلت کمری را برداشت تا با آنها مبارزه کند ولی هیچ پناه گاهی وجود نداشت او داخل یک بیابان مسطح سقوط کرده بود .&lt;BR&gt;ماشین ها در 500 متری خلجی ایستادند و نفراتی از آن پیاده شدند و اسلحه های شان را به طرف او گرفتند . کمی جلوتر رفت که یکی از آنها به فارسی گفت جلو نیا ! خوشحال از این که آنها ایرانی هستند فریاد زد من هم ایرانی هستم و به طرف آنها دوید که ناگهان یکی از آنها تیر هوایی شلیک کرد و گفت : بخواب روی زمین . ستوان کارت خود را از جیبش بیرون آورد و گفت من خلبان ایرانی هستم دوستم هم شهید شده است نفرات جلو آمدند و او را در آغوش کشیدند و همگی کنار غفور نشستند و فاتحه ای برای او تلاوت کردند . پیکر غفور را به پایگاه ششم منتقل شد و آنجا بود که وصیت آن شهید بزرگوار خوانده شد که در قسمتی از آن نوشته شده بود :&lt;BR&gt;&quot; دوست دارم کفنم پرچم ایران باشد &quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;انتقال پیکر شهید به زادگاهش&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیکر پاک شهید سرهنگ خلبان غفور جدی از بوشهر به تهران منتقل و از آنجا با یک فروند هواپیمای سی 130 به تبریز منتقل شد . مردم انقلابی و شهید پرور اردبیل با شنیدن خبر شهادت غفور پای پیاده عازم تبریز شده بودند و نیمی از جاده 150 کیلومتری را پیاده طی کرده بودند تا این که جنازه شهید به وسیله آمبولانس به آنها رسید . پیکر شهید به اردبیل رسید و خانواده خواستند آخرین وداع را با او انجام دهند. شدت ضربه باعث شکستگی دنده ها ، پارگی اعضای بدن و خون ریزی داخلی شده بود ولی بجز خون مردگی پهلو و خون لخته شده ای که از کنار لب غفور جاری شده بود هیچ چیز دیگر مشاهده نمی شد. انگار که غفور خواب بود بدنش کاملا سالم و تبسمی بر لب داشت . گویی اگر صدایش می زدی از خواب بیدار می شد .&lt;BR&gt;امام جمعه اردبیل با آن که می دانست از نظر شرعی نیاز به غسل شهید نیست شخصا این شهید بزرگوار را غسل نمود و بر پیکرش نماز خواند . حال نوبت مردم اردبیل بود تا فرزند برومندشان را تا آرامگاه ابدی اش همراهی نمایند . غفور از مریدان امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) بود شاید بخاطر همین مراسم تشییع پیکر ایشان مقارن شده بود با عزاداری سالار شهیدان امام حسین (ع) . پدر بزرگوار در مراسم تشییع فرزندش با روحیه ای خوب شرکت کرد و در میان مردم لب سخن گوشود و گفت :&lt;BR&gt;- امانتی بود دست ما که خداوند آن را پس گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVfCQYi&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 430px; HEIGHT: 249px&quot; height=212 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVfCQYi.jpg&quot; width=284&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;تجلیل حضرت امام خمینی (ره)از مقام شهید غفور جدی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;مراسم تشییع با حضور مردم اردبیل با شکوه خاصی برگزار شد و آنها از فرزندشان به این شکل قدردانی نمودند. به همین مناسبت هم در شهر یک هفته عزای عمومی اعلام شد و یکی از خیابان های اصلی شهر به نام این شهید بزرگوار نامگذاری گردید .&lt;BR&gt;پس از شهادت غفور، از سوی فرمانده وقت نیروی هوایی شهید سرتیپ خلبان جواد فکوری از خانواده ایشان دعوت گردید تا در مراسمی که برای بزرگداشت این شهید عزیز در تهران برگزار شد شرکت نمایند .&lt;BR&gt;چندی بعد حضرت امام خمینی (ره) رهبر کبیر انقلاب اسلامی و شهید بزرگوار سرتیپ ستاد ولی الله فلاحی جانشین وقت ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران، به خط خود و در لوح های جداگانه ای شهادت این شهید بزرگوار را به خانواده اش تسلیت گفتند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;روحش شاد و یادش گرامی باد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پایان &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 04:46:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات سرتیپ خلبان آزاده محمد علی کیانی</title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;  
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;خاطرات سرتیپ خلبان آزاده &quot;محمد علی کیانی&quot; &lt;BR&gt;قسمت پایانی &lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;  &lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aV1w9EfS.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV align=right&gt;شش ماه از اسارتشان گذشته بود که ازهاری و وزیری دو تن از خلبانان &quot; اف – 4 &quot; که در اردوگاه صلاح الدین به سر می بردند، توسط همان افسر نیروی زمینی از وجود آنها در زندان مهجر باخبر شدند. در نامه ای که به خانواده هایشان می نویسند خبر سلامتی آنها را به خانواده آنها رساندند.&lt;BR&gt;همسر سرهنگ کیانی نامه ای در چند خط و یک قطعه عکس از دخترش &quot;حورا&quot; که دو ماه پس از اسارتش به دنیا آمده بود، به آدرس ازهاری برایش فرستاده بود. ازهاری نیز پیغام داده بود که نامه رسیده اما هنوز نتوانسته بود آن را به سرهنگ برساند.&lt;BR&gt;سلول آنها روبه روی در ورودی بود و نزدیک توالت. به همین دلیل از سوراخ های در همه چیز را زیر نظر داشت.&lt;BR&gt;روزی متوجه شد تازه واردی وارد بند می شود. طبق عادت پشت در رفت و از سوراخ نگاه کرد. ایرانی بود. بلافاصله نام خودش و فلاحی را گفت و منتظر عکس العمل او شد. سرگردی از نیروی زمینی بود. با شنیدن نام او و فلاحی سر جایش میخکوب شد. در حالی که چشمش را از نگهبانی که کمی دورتر بود بر نمی داشت گفت: &lt;BR&gt;- نامه و عکس شما پیش من است. آنها را در توالت پیش سیفون می گذارم. &lt;BR&gt;صبر کرد تا مدتی از رفتن آن سرگرد نیروی زمین بگذرد تا سر حوصله بتواند نامه را جا سازی کند. سپس با چند ضربه محکم به در سلول کوبید. نگهبان آمد و با تندی گفت: &lt;BR&gt;- چته چرا این قدر سرو صدا می کنی؟&lt;BR&gt;- دستشویی دارم.&lt;BR&gt;- الآن در را باز می کنم.&lt;BR&gt;درِ سلول باز شد . سرهنگ هیجان زده بود. به خودش مسلط شد و وارد دستشویی شد. در یک چشم به هم زدن نامه را برداشت، زیر پیراهنش پنهان کرد و به سلولش بازگشت.&lt;BR&gt;هر چند برایش سخت بود اما باید تا شب صبر می کرد. باید نامه را تا شب پنهان می کرد. برای فلاحی قلاب گرفت و او نامه را در بالای دیوار سلول گذاشت.&lt;BR&gt;شب از نیمه گذشته بود که نامه را آورد و شروع به خواندن کرد. از این که همسرش فرزند سالمی به دنیا آورده بود خدا را شکر کرد. با دیدن عکس دخترش گویی تمام خستگی چند ماه اسارت از تنش بیرون رفت.&lt;BR&gt;امید به زندگی در دلش زبانه کشید زیرا احساس کرد کسی انتظارش را می کشد.&lt;BR&gt;بلافاصله در زیر همان نامه جواب را نوشت. فردا صبح نامه را در جایی که با سرگرد قرار گذاشته بود قرار داد. او نیز نامه را فرستاد و پس از چندی به دست همسرش رسیده بود.&lt;BR&gt;زمستان شده بود و آنها لباس گرم نداشتند. بعضی از شب ها از فرط سرما تا صبح نمی خوابیدند. چندین بار لباس خواسته بودند اما مخالفت شده بود.&lt;BR&gt;سرهنگ به در سلول کوبید . نگهبان با چشمان پف کرده آمد و گفت: &lt;BR&gt;- چه می خواهی؟&lt;BR&gt;- سرد است ... یا لباس گرم بدهید یا پتو.&lt;BR&gt;- سربازهای خمینی آمده اند بمباران کرده اند حالا لباس هم می خواهند...&lt;BR&gt;چند ماه بعد سرهنگ و فلاحی متوجه شدند که سالروز تولد صدام است و تمام سربازان مشغول جشن و پایکوبی هستند. به همین دلیل تصمیم گرفتند که با خودکارهایی که از عراقی ها گرفته بودند روی قوطی های تاید بنویسند.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;نوشتن ممنوع &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ساعت از 10 شب گذشته بود و آنها همچنان مشغول نوشتن بودند. برای یک لحظه متوجه شد کسی از سوراخ در نگاهشان می کند. با دستپاچگی در حال جمع و جور کردن بودند که ستوان یار عراقی به نام &quot; نایب زاهد کریم&quot; درِ سلول را باز کرد و پرسید: چه کار می کنید؟&lt;BR&gt;- هیچی&lt;BR&gt;- یا اللّه لخت شو.&lt;BR&gt;خودش جلو آمد و لباس هایش را در آورد. خودکار را پیدا کرد و پرسید: &lt;BR&gt;- این را از کجا آوردی؟&lt;BR&gt;- ایران.&lt;BR&gt;گفت ایران تا فکر نکند از نگهبان ها گرفته است. زیرا ممکن بود برای آنها بد بشود و دیگر نتواند چیزی از آنها بگیرد. با مشت و لگد به جانش افتاد و با همان وضعیت لخت، کشان کشان او را به طرف اتاق افسر نگهبان بردند. چشم ها و دست هایش را بستند و هر کس از راه می رسید مشت و لگدی حواله اش می کرد. آن شب پس از این که کتک مفصلی خورد برای تنبیه بیشتر پتویش را نیز از او گرفتند.&lt;BR&gt;دور نگه داشتن آنها از نیروهای صلیب سرخ باور را در آنها ایجاد کرده بود که ممکن است هیچ گاه به اردوگاه نروند و همچنان مفقودالاثر باقی بمانند. تمام دلخوشی اش این بود که توسط ازهاری هر چند وقت یک بار با خانواده اش از طریق نامه ارتباط برقرار می کرد. &lt;BR&gt;یک روز نگهبان آمد و گفت: حمام...حمام...&lt;BR&gt;کمی غیر عادی بود. با خودش گفت حتماً خبری شده... &lt;BR&gt;از سلول بیرون آمدند و پشت سر نگهبان به راه افتادند. از او پرسید: چی شده؟ چرا ما را به حمام می برند؟&lt;BR&gt;- صلیب سرخ می خواهد شما را ببیند.&lt;BR&gt;این خوشایند ترین خبری بود که در آن مدت می شنیدند. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;صلیب سرخ &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چند روزی بود که &quot; ورزدار&quot; و &quot; علمی&quot; دو تن از خلبانان &quot; اف- 5 &quot; را که بعد از آنها اسیر شده بودند، به زندان مهجر آورده بودند. علمی در سلول آنها بود و آن روز با هم به حمام رفتند. پس از استحمام لباس نو آوردند و به هر کدام یک دست دادند سپس آنها را داخل اتاقی بردند که میوه و شیرینی روی میز چیده شده بود!&lt;BR&gt;هر سه نفرشان را دور میز نشاندند و پذیرایی مفصلی کردند. مدت مدیدی بود که رنگ میوه و شیرینی را ندیده بودند. پس از پذیرایی دو نفر وارد اتاق شدند و خودشان را ماموران صلیب سرخ معرفی کردند. یکی از آنها پرسید: &lt;BR&gt;- انگلیسی بلدید؟&lt;BR&gt;- بله بلدیم.&lt;BR&gt;هنوز چند جمله بین آنها رد و بدل نشده بود که سرگردی عراقی سراسیمه وارد اتاق شد و یکراست به طرف سرهنگ کیانی رفت. در حالی که دستش را گرفته بود و از پشت میز بلند می کرد با ماموران صلیب سرخ گفت: &lt;BR&gt;- شما باید با کسان دیگر صحبت کنید. اینها نیستند.&lt;BR&gt;بدنشان به یکباره یخ کرد و همه چیز به هم خورد. آن سه نفر را با عجله از اتاق بیرون کردند و به سلول هایشان بازگرداندند.&lt;BR&gt;تا مدتی سکوت بین آنها حکمفرما بود. پس از گذشت دقایقی هر سه به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده.&lt;BR&gt;برایشان بد نشده بود حمام کرده بود، لباس نو گیرشان آمده بود و هم دلی از عزا در آورده بودند!&lt;BR&gt;کنجکاو شده بودند که بدانند ماموران چه کسانی را قرار بود ببینند؟ بعدها فهمیدند که چند تن از اسیران ایرانی در اردوگاه، یکی از ایرانی ها را که برای عراقی ها جاسوسی می کرده کشته بودند آنها را به زندان مهجر منتقل کرده و آن روز ماموران صلیب سرخ آمده بودند تا با آنها صحبت کنند و علت این کارشان را بپرسند. بعداً توانستند آن سه ایرانی را ببینند. به آنها گفتند: &lt;BR&gt;- اگر دفعه بعد صلیب سرخ آمد بگویید که ما چند تن از خلبانان ایرانی در این زندان هستیم. بگویید که آن سه نفری را که آوردند تا شما با آنها صحبت کنید خلبان بودند.&lt;BR&gt;آنها گفته بودند اما صلیبی ها اهمیتی نداده بودند.&lt;BR&gt;نه تنها عراقی ها مفاد قراردادهای بین المللی در خصوص جنگ و اسرا را رعایت نمی کردند بلکه آنهایی نیز که داعیه نظارت بر اجرای این قوانین را داشتند، زیاد بی طرف نبودند و آگاهانه آب به آسیاب دشمن می ریختند.&lt;BR&gt;شرایط زندان رفته رفته غیر قابل تحمل می شد. وضع بهداشت، هوای گرم، غذای نامناسب...&lt;BR&gt;مدتی بعد بیماری گال به سراغ او و فلاحی آمد، البته قبل ازآن که وضعشان وخیم شوند با داروی دکتر بهبود یافتند.&lt;BR&gt;پس از چند روز نگهبانان آنها را به بند دیگری بردند. جای نسبتا ًبدی نبود. از جای قبلی کمی بزرگ تر بود و امکانات بهتری هم داشت. حمام و دستشویی داشت و این خود عامل مهمی در بهبود وضعیت بهداشتشان شد. &lt;BR&gt;بهترین حسن اتاق جدید اوقات هواخوری بود که تا آن روز از آنها دریغ کرده بودند. پس از مدتی تصمیم گرفتند که دست به شورش بزنند تا شاید آنها را به صلیب سرخ معرفی کنند. پس از مشورت به این نتیجه رسیدند که فلاحی و نجفی اقدا م به اعتصاب غذا کنند. این حربه نه تنها کارگر نبود بلکه پس از 48 ساعت فلاحی و نجفی را بردند و سخت تنبیه کردند.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;انتقال به زندان دیگر &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مدتی گذشت روزی دست ها و چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. پس از نیم ساعت حرکت، ماشین را متوقف کردند. سرهنگ کیانی، علمی، نجفی و فلاحی را وارد ساختمان کردند و چشم هایشان را باز کردند. وارد حیاط کوچکی شدند، تعدادی اسیر که قیافه هایشان برای آنها آشنا بود به آنها زل زده بودند. خوب که دقت کردند تعدادی از دوستان خلبانشان را دیدند که تا آن روز تصور می کردند شهید شده اند. محمودی، رضا احمدی، سلمان، حدادی... &lt;BR&gt;کمی به همدیگر زل زده بودند . آنها نیز به استقبالشان آمدند. هر چند انتقال آنها از قفس به قفس دیگری بود ولی لااقل این حسن را داشت که تعداد زیادی از دوستانشان را یک جا دیدند و از سلامتی آنها باخبر شدند.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پذیرش قطعنامه&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آتش بس اعلام و قطعنامه 598 از سوی ایران نیز پذیرفته شده بود. خبرش را از رادیویی که به صورت مخفی در آسایشگاه نگهداری می کردند و از نگهبانان عراقی کش رفته بودند، شنیدند.&lt;BR&gt;با پذیرش این قطعنامه رفتار عراقی ها تغییر کرده بود. روزی مسئول زندان آمد و گفت: &lt;BR&gt;- اگر تلویزیون می خواهید برایتان بیاوریم. &lt;BR&gt;با مشورت بچه ها به این نتیجه رسیدند که در آن اوضاع تلویزیون فقط فیلم های مبتذل پخش می کند و با اخبار سراسر دروغین روحیه بچه ها را تخریب می کند بنابراین گفتند: &lt;BR&gt;- اگر ممکن است یک یخچال یا کولر به ما بدهند. &lt;BR&gt;آنها نیز پذیرفتند.&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;آزادی نزدیک است &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نزدیک به دو سال از پذیرش قطعنامه گذشته بود هر چند اوضاع بهتر از قبل شده بود ولی بی خبری وناامیدی از آزادی رنجشان می داد. روزی بلندگوهای زندان پشت سر هم اطلاعیه می دادند و مرتب از صدام تمجید می کردند . سرودهای عربی پخش می شد و آنها نمی دانستند علت این شادی چیست؟&lt;BR&gt;تا این که یکی از مسئولان زندان داخل آسایشگاه شد و خیالشان را راحت کرد. او گفت علت این شادی توافق مبادله اسرا از سوی دو کشور است. باور کردنی نبود. &lt;BR&gt;دو دستگاه اتومبیل وارد محوطه زندان شد. همه آنها را سوار کردند و به سمت پادگان بعقوبه حرکت دادند. آن جا محل تجمع اسرایی بود که قرار بود مبادله شوند. شب، ماموران صلیب سرخ آمدند و آنها را ثبت نام کردند . صبح زود به طرف مرز حرکتشان دادند. &lt;BR&gt;به مرز خسروی رسیدند. بوی عطر وطن مشامشان را نوازش می داد. نا خودآگاه اشک روی گونه هایشان جاری شد. به پادگان اسلام آباد و از آن جا به کرمانشاه انتقالشان دادند. هموطنان انتظارشان را می کشیدند . احساس خستگی چندین ساله با دیدن این همه شور و شعف یکباره از تنشان خارج شد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=right&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دیدار پس از سال ها &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با هواپیمای &quot; سی- 130&quot; نیروی هوایی آنها را از کرمانشاه به تهران منتقل کردند. بین زمین و آسمان از طریق بی سیم هواپیما او را صدا کردند. همسرش با برج مراقبت تماس گرفته بود و آنها نیز به درون هواپیما انتقال داده بودند. از طریق بی سیم با همسرش صحبت کرد و خبر سلامتی اش را به او داد.&lt;BR&gt;وارد فرودگاه مهرآباد شدند. جمعیت استقبال کننده جلوی در ازدحام کرده بودند. اتوبوس ها آماده بودند تا آنها را سوار کنند. که یک دفعه صدایی او را متوجه جمعیت کرد:&lt;BR&gt;- محمد... محمد...&lt;BR&gt;وقتی نگاه کرد همسرش وبرادر همسرش را دید. دختر کوچکی را روی دستشان بلند کرده بودند و به او نشان می دادند . فهمید که حورا دخترش است.&lt;BR&gt;باید چند روزی در قرنطینه می ماندیم. پس از دو روز به طرف ستاد نیروی هوایی حرکتشان دادند. استقبال با شکوهی از آنها به عمل آمد. &lt;BR&gt;با اسپند و گل و گلاب او را به منزلش بردند. دور تا دور اتاق بستگان و دوستانش نشسته بودند . از گوشه اتاق یکی صدا زد: &lt;BR&gt;- برای سلامتی آزادگان سرافرازمان صلوات!&lt;BR&gt;پس از فروکش طنین صلوات جمع، یکی دیگر صدا زد: &lt;BR&gt;- برای شادی روح بلند امام(ره) و ارواح طیبه شهدا بخوانید فاتحه مع الصلواه! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برداشتی آزاد از عقابان دربند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پایان&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 04:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات خلبانان نیروی هوایی</title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;حمله به تاسیسات دریایی دشمن &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;خاطره ای از: سرتیپ خلبان &quot;علی بختیاری&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVXE3ZS&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 366px; HEIGHT: 256px&quot; height=240 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVXE3ZS.jpg&quot; width=354&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;روزهای اول جنگ بود. لازم بود که تاسیسات دریایی دشمن و ناوهای موشک انداز آن مورد تهاجم قرار گیرند. ما ماموریت داشتیم مانع از حرکت شناورهای دشمن در شمال غرب خلیج فارس بشویم و بدین گونه سیادت دریایی ایران را بر منطقه حکم فرما کنیم. باید شناورهای دشمن گوشه نشین می شدند و در هر نقطه از صحنه پهناور شمال خلیج  فارس مورد هدف قرار می گرفتند و از جولان آنان در منطقه جلوگیری می شد.&lt;BR&gt;وقتی به ما ماموریت بمباران این تاسیسات عظیم با سیستم دفاع هوایی پیچیده را دادند، لازم بود که نهایت دقت را در طرح ریزی ماموریت به عمل آوریم. به همراه سایر خلبانان دسته پروازی توجیهات لازم را انجام دادیم. عکس های گویایی از منطقه هدف در اختیار داشتیم. سایر اطلاعات نیز بسیار مفید بود و نحوه آرایش دشمن، خصوصاً در بخش دفاع هوایی را در منطقه به خوبی نشان می داد. مدتی برای طراحی مسیر حرکت به سوی هدف، وقت صرف کردیم و با خلبان هواپیمای دوم بحث زیادی برای هر چه بهتر پیش رفتن به سمت هدف نمودیم. مسیر پرواز را طوری انتخاب کردیم تا احتمال آگاهی دشمن از پروازمان به حداقل برسد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;به سوی هدف پرواز کردیم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;موتورها را روشن کردیم و به سر باند پروازی رفتیم و یکی پس از دیگری به پرواز در آمدیم. مسیر را در ارتفاع کم و سرعت زیاد پیمودیم و غافلگیرانه بر سر دشمن هجوم بردیم و حالا شاهد اجرای موفقیت آمیز ماموریت هواپیمایمان بودیم.&lt;BR&gt;پایگاه عظیم دریایی ام القصر عراق در آماج حملات ما قرار داشت. لیدر یک دسته پروازی دو فروندی بودم. هر یک از هواپیماهای ما با 6 تیر بمب 750 پوندی و مقدار قابل توجهی فشنگ مجهز شده بود و به سرعت و در ارتفاع پایین برای بمباران هدف پیش می رفتیم. محل تعیین شده را همان گونه یافتم که در عکس ها و توجیهات قبل از پرواز دیده بودم.&lt;BR&gt;پهنه ای وسیع از تاسیسات و امکانات مختلف در کنار ساحل به همراه لنگرگاه های متعدد برای استقرار انواع شناورهای جنگی دشمن کنار اسکله ها قرار داشتند. برای بمباران آماده شدیم و به دستور من، از هم جدا شده و به سمت هدف های خود یورش بردیم. باید حداکثر ضربه ممکن را به توان رزمی نیروی دریایی عراق وارد  می کردیم. برابر طرح از پیش تعیین شده برای حمله به هدف اوج گرفته و به سمت آن شیرجه رفتم. هدف های مورد نظر خود را یافتم. هدف گیری به دقت انجام گرفت و بمب ها را به سمت آنها رها کردم. همراه با رها سازی بمب ها با مسلسل نیز شلیک می کردم. یک شاخه از اسکله نظامی بندر ام القصر هدف اصلی من بود و باید علاوه بر اسکله، ناوچه های اوزای مستقر در کنار اسکله را نیز هدف قرار می دادم. فرود بمب ها را بر روی هدف ها به خوبی مشاهده کردم. هواپیمای دوم نیز بمبارانش را انجام داده بود. به نظر می رسید که توانسته ایم با غافلگیری کامل به منطقه هدف برسیم و بمباران هدف را به دقت انجام دهیم .&lt;BR&gt;بخش های وسیعی از اسکله و تاسیسات بندری دچار آتش سوزی شد. به چشم، انفجار شناورهای دشمن را می دیدم. برای آخرین بار به صحنه بمباران نگاه کردم. هجومی موفقیت آمیز را انجام داده بودیم و باید راهی پایگاه خود می شدیم. هواپیمای اکتشاف هوایی ما باید طبق برنامه بیست دقیقه پس از بمباران، از هدف عکس می گرفت تا بتوانیم نتیجه بمباران را ببینیم و خسارت های وارد شده بر دشمن را تشخیص دهیم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آتش از بال راست زبانه می کشید&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حدود 20 مایل با مرز فاصله داشتیم و در حال بازگشت به پایگاه خودی بودیم که ناگهان صدای انفجار شدیدی را در زیر بال راست هواپیما شنیدم. هواپیمایم مورد اصابت موشک ضد هوایی دشمن قرار گرفته بود. هواپیما با فشار زیادی به سمت بالا پرتاب شد. به سرعت هواپیما را کنترل کردم. به بررسی و بازدید از بخش های مختلف هواپیما پرداختم. بال راست هواپیما آسیب دیده بود و آتش از آن زبانه می کشید. هواپیمای قدرتمند ما در مقابل این آسیب از خود واکنش خوبی نشان می داد. سیستم های مختلف هواپیما آسیب و سطوح و فرامین خسارت دیده بود. کنترل فرامین مشکل شده و تعداد زیادی از نشان دهنده های داخل کابین به ویژه نشان دهنده های سوخت از کار افتاده بودند. با وجود خسارات و ضایعات هواپیما قابل پرواز بود. این هواپیما قدرتمندتر از آن بود که با آسیب های این چنین از پا در آید.&lt;BR&gt;مستقیماً به سمت مرز پرواز کردم. تهدید دیگری در منطقه مشاهده نمی شد. پس از طی مسافتی تدریجاً آتش بال سمت راست فروکش کرد و به خاموشی گرایید. اشکال در سیستم کنترل فرامین برای من مشکل بزرگی بود. از آن بیم داشتم که نتوانم راه دور تا پایگاه خود را طی کنم در نتیجه تصمیم گرفتم که به محض عبور از مرز و ورود به ایران به سمت نزدیک ترین پایگاه هوایی در منطقه تغییر مسیر دهم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;از مرز عبور کردیم و در فرودگاه فرود آمدم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با گذشت زمان به سلامت مرز را پشت سر گذاشتم. کلیه پیش بینی ها را برای رفتن به نزدیک ترین پایگاه کرده بودم و به سمت این پایگاه تغییر مسیر دادم. هر لحظه در انتظار وقوع حادثه جدیدی ناشی از برخورد موشک دشمن بودم. این امکان وجود داشت که انفجار مجددی در داخل هواپیما به وقوع بپیوندد و هر لحظه ممکن بود که هواپیما از کنترل خارج شود. نشان دهنده های سوخت هواپیما کار نمی کردند. با توجه به آتش سوزی وسیعی که در بال راست اتفاق افتاده بود این احتمال وجود داشت که با تمام شدن سوخت، موتورهای هواپیما از کار بیفتد. راهی جز رفتن به نزدیک ترین پایگاه هوایی نداشتم. هواپیما هنوز با وجود مشکلات در کنترل کامل من بود.&lt;BR&gt;فاصله مرز تا پایگاه خودی را به خوبی طی کردم. سرانجام از فاصله دور باندهای پروازی را مشاهده کردم. بر فراز پایگاه چرخی زدم تا وضعیت آن را بررسی کنم. باندهای پروازی بر اثر یورش اولیه هواپیماهای دشمن آسیب کلی دیده بودند. هنوز آثار بمباران آنها بر سطح باندها دیده می شد. بخش مناسبی از باند را برای فرود انتخاب کردم. چرخ ها را پایین زدم و هواپیما را با نهایت دقت در این منطقه از باند فرود آوردم.&lt;BR&gt;هواپیما در هنگام فرود، غیر قابل کنترل بود. در نتیجه مجبور شدم عمل فرود را با سرعتی بیشتر از سرعت معمول انجام دهم. با توجه به شرایط باند، این اضافه سرعت مانع بزرگی برای کنترل هواپیما بود. به محض فرود احساس کردم که لاستیک چرخ سمت راست بر اثر آتش سوزی و انفجار موشک از بین رفته است. پس از فرود، لاستیک چرخ اصلی سمت چپ نیز بر اثر برخورد با آسفالت و چاله های ایجاد شده بر روی باند به دلیل بمباران دشمن ترکید. با ترکیدن لاستیک سمت چپ در حرکت کنترل هواپیما در چنین شرایطی مقدور نبود. برای توقف هر چه سریع تر هواپیما از سیستم ترمز های اضطراری استفاده کردم. سرعت به مقدار زیادی کاهش یافته بود ولی هنوز حدود پنجاه مایل در ساعت سرعت داشتم. وجود پستی و بلندی ها و حرکت روی رینگ باعث انحراف هواپیما از وسط باند پروازی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=Pq18fRvJ&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 362px; HEIGHT: 152px&quot; height=165 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/Pq18fRvJ.jpg&quot; width=358&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;هواپیما از حرکت باز ایستاد &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به تدریج هواپیما به سمت راست باند کشیده می شد. با وجود کلیه حرکاتی که برای جلوگیری از انحراف آن نمودم ولی هواپیما نهایتاً از سمت راست از باند فرود خارج شد و چرخ اصلی سمت راست به دلیل فرو رفتن در شانه خاکی باند شکست و بال راست به زمین بخورد کرد و پس از کشیده شدن مسافتی بر روی زمین، هواپیما متوقف شد. بی درنگ موتورها را خاموش کردم و از کابین عقب خواستم تا هر چه سریع تر هواپیما را ترک کند. خود نیز بلافاصله هواپیما را ترک کردم و از آن فاصله گرفتم.&lt;BR&gt;تیم نجات و کنترل آتش بلافاصله در محل حاضر شد ولی هواپیما دچار آتش سوزی مجدد نشد. پس از پانرده دقیقه به وارسی مجدد هواپیما پرداختم. سطوح فرامین بال راست به کلی از بین رفته بود. قسمت زیادی از زیر بال به دلیل برخورد و کشیده شدن بر روی زمین اسیب دیده بود. هواپیما را در همین شرایط باقی گذاشتیم و به سمت پست فرماندهی پایگاه حرکت کردیم. پس از آگاهی پایگاه خودمان از فرود سالم ما بلافاصله هواپیمایی برای مراجعت به پایگاه فرستاده شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یک شاخه اسکه منهدم شده بود &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس از ورود به پایگاه خودی اطلاع یافتیم که هواپیمای عکاسی ما، ماموریت خود را با موفقیت انجام داده و عکس های گرفته شده از منطقه هدف پس از بمباران ما در حال آماده شدن است.&lt;BR&gt;به محض دریافت عکس ها به بررسی و تجزیه و تحلیل آنها پرداختیم. منطقه هدف به خوبی در عکس دیده می شد و نشان می داد که یک شاخه از اسکله ناوچه های موشک انداز اوزا به کلی منهدم شده است. به علاوه یک فروند از این ناوچه ها نیز منهدم و غرق شده بود. یک فروند دیگر از ناوهای نیروی دریایی دشمن نیز به دقت مورد اصابت قرار گرفته و در حال سوختن بود. قسمت های زیادی از تاسیسات بندری نیز تخریب شده بود. ماموریت موفقی را انجام داده بودیم. گرچه در برگشت مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفتیم ولی به لطف الهی توانستیم به سلامت در پایگاه خودی فرود بیاییم.&lt;BR&gt;نگران وضعیت هواپیمای آسیب دیده بودم. اطلاع یافتم تلاش وسیعی برای انتقال و تعمیر هواپیما در حال انجام است. بعدها آگاه شدم که هواپیما پس از وارسی اولیه و جدا کردن بخش های مختلف با استفاده از تریلر برای تعمیر از محل به فاصله ای بسیار دور انتقال یافته است. با مراجعه به بررسی های تیم فنی مشاهده کردم که بال هواپیما به دلیل اصابت موشک و خسارات ناشی از فرود دیگر قابل استفاده نیست و کاملاً از بین رفته محسوب شده است. بخش های اصلی بدنه و قسمت دماغه هوایما نیز تا حدودی آسیب دیده است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;کار برای تعمیرات اساسی هواپیما آغاز شد &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوماه بعد، تیمی از متعهدترین متخصصان نیروی هوایی، مامور تعمیر این هواپیما شد. این تیم بازسازی و تعمیر اساسی هواپیما را آغاز کرد. بال صدمه دیده هواپیما با بال جدید تعویض شد. هر دو کاناپی هواپیما که آسیب دیده بود تعویض شد. شاسی های صدمه دیده از هواپیما جدا وبا شاسی های نو تعویض شد.&lt;BR&gt;کلیه دریچه های صدمه دیده پیاده و تعویض و نصب و جاسازی شد. مقدار قابل توجهی از کابل ها  برای کنترل فرامین و سیم کشی هواپیما در سیستم الکتریکی  و تجهیزات الکترونیکی در آتش سوزی وآسیب های کلی از بین رفته بود که کلیه آنها به وسیله تیم متخصص مجدداً ساخته شد. بسیاری از قطعات که بر اثر انفجار موشک دچار آسیب شده بودند ساخته و یا تعویض شدند و نهایتاً موتورهای هواپیما با موتورهای آماده و مناسب تعویض شد. کلیه تدابیر مربوط به وارسی های عملیاتی هواپیما در روی زمین به دقت و حوصله فراوان صورت گرفت. با توجه به طی زمان طولانی برای انجام تعمیرات لازم بود که علاوه بر  انجام این گونه امور، کلیه ی بازرسی های دوره ای هواپیما نیز صورت پذیرد. این بازرسی ها زمانی طولانی را در برگرفت ولی برای آماده شدن کامل هواپیما لازم به نظر می رسید.&lt;BR&gt;تیم تعمیراتی توانسته بود برای اولین بار در کشور بال این هواپیما را تعویض کند. پیش از این هیچ گونه سابقه ای از انجام این کار در نیروی هوایی وجود نداشت. کلیه تعمیرات دقیقاً مبتنی بر روش ها، دستورالعمل ها و کتاب های فنی مربوطه صورت می گرفت. پس از خاتمه هر مرحله ای از تعمیرات، تیم های بازرسی فنی و ایمنی پرواز با وسواس نتایج تعمیرات را مورد بازرسی و بازدید دقیق قرار می دادند. پس از انجام کلیه امور که خود موفقیت بزرگی به شمار می رفت هواپیما از هر نظر برای انجام مراحل پرواز آزمایشی آماده شد و بدین ترتیب قدمی بلند و آینده ساز توسط متخصصان نیروی هوایی برداشته شد و به همت پرسنل متخصص نیروی هوایی کار بازسازی این هواپیما با موفقیت به پایان رسید.&lt;BR&gt;هواپیما پس از 16 ماه کار مداوم و انجام حدود 15000 ساعت کار مفید از هر نظر برای انجام پرواز ازمایشی آماده شد و نهایتاً در اواخر سال 1360 پرواز آزمایشی خود را با موفقیت به انجام رسانید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منبع : بربلندی سپهر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پایان &lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 02:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ای از سرتیپ خلبان محمد عتیقه چی   </title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #c00000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;فرود اضطراری در کرمانشاه&lt;BR&gt;خاطره ای از سرتیپ خلبان &quot;محمد عتیقه چی&quot;    &lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=PqKxyZJ&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/PqKxyZJ.jpg&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;محاصره آبادان شکسته شده و پروازهای نیروی هوایی برای زدن عقبه عراق شروع شده بود . سرگرد خلبان &quot;عتیقه چی&quot; به پست فرماندهی احضار شد. &lt;BR&gt;- سرگرد عتیقه چی، همان طور که می دانید تا چندین ماه دیگر عملیاتی گسترده برای بازپس گیری مناطق اشغالی بخصوص شهر خرمشهر آغاز می شود و نیروی هوایی در این عملیات ماموریت پشتیبانی هوایی را برعهده دارد. ما باید قبل از شروع عملیات، عقبه عراق را از کار بیاندازیم. برای این منظور امروز عملیاتی به شما محول شده است ، هدف قسمت غربی شهر سرپل ذهاب است که درحال حاضر نیروهای عراقی در آن جا استقرار دارند شما باید با پرواز در ارتفاع بالا آن جا را بمباران کنید. دقت کنید در قسمت شرقی شهر نیروهای خودی مستقر هستند سریعا کارهای مقدماتی پرواز را انجام دهید. &lt;BR&gt;- بله قربان همین الان دست بکار می شویم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;چهار فروند فانتوم مسلح به پرواز درمی آیند &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سیزدهم شهریور ماه سال 1360 یک دسته چهار فروندی به فرماندهی سرگرد خلبان محمد عتیقه چی و کمک ستوان خلبان شهید سرابی که یکی از خلبانان بسیار خوب نیروی هوایی بود، از پایگاه شکاری همدان به قصد زدن عقبه عراق به پرواز درآمدند . ترکیب خلبانان بدین شکل بود: شماره یک همان طور که عنوان شد سرگرد عتیقه چی فرمانده دسته، شماره دو جناب نقی سلیمانی ، شماره سه جناب ایرج محبی و شماره چهار جناب زندکریمی بودند. هر کدام از جنگنده ها مجهز به چهار تیر بمب سنگین بودند. سرگرد عتیقه چی که به عنوان لیدر دسته بود، در بریف قبل از پرواز از کلیه خلبانان می خواهد در طول پرواز سکوت رادیویی را رعایت کنند . عتیقه چی تاکید کرد هنگامی که باید بمب رها شود نگاه به جنگنده او کنند که وقتی کمی بال سمت راست را تکان داد موقع پرتاب بمب است و کسی زودتر بمب را رها نکند که در غیر این صورت بمب بر روی نیروهای خودی فرود می آید.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVYlVWS&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVYlVWS.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دوتیر موشک سام شلیک می شود &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جنگنده ها با کسب اجازه از رادار یکی پس از دیگری به پرواز درمی آیند، با اشاره عتیقه چی خلبانان شروع به اوج گیری می کنند. مدتی از پرواز گذشت و تا ثانیه هایی دیگر جنگنده ها به نقطه پرتاب بمب می رسیدند که ناگهان شهید سرابی در رادیو فریاد زد: &lt;BR&gt;- یک موشک سام 3 روی ما قفل کرده ... من سعی می کنم منحرفش کنم . &lt;BR&gt;عتیقه چی لحظاتی بعد در سمت چپ جنگنده خود دود نارنجی رنگ موشک را می بیند، ولی نمی دانست به سمت کدام جنگنده می آید. به دلیل این که در صحبت های قبل از پرواز قرار بود به محض تکان خوردن هواپیمای لیدر، بقیه بمب ها را بزنند، سرگرد نمی توانست حرکت شدیدی را انجام بدهد ولی موشک به سمت او می آمد. درنگ جایز نبود. سرگرد عتیقه چی بلافاصله به سمت موشک گردش نمود و موتورهای جنگنده خود را در حالت 100 درصد قرار داد. او حتی فرصت برای رها کردن بمب ها را نداشت. دیگر جنگنده ها نیز به گمان این که موقع پرتاب بمب رسیده، بمب های خود را رها کردند که به دلیل این که ثانیه های زودتر رها شده بود، به قسمت جلوی نیروی های عراقی برخورد کرد و آن تلفاتی که باید به دشمن وارد می شد، صورت نپذیرفت. در همین هنگام جناب محبی در رادیو فریاد می زند: &lt;BR&gt;- محمد ... سریع بگرد به راست ... موشک درحال برخورد با توست. &lt;BR&gt;سرگرد عتیقه چی شدیدا به سمت راست گردش می کند و موشک در فاصله 30 پایی در پشت سر آنها منفجر می شود و قطعاتی از آن به جنگنده برخورد می کند. در همین لحظه جناب محبی دوباره در رادیو فریاد می زند: &lt;BR&gt;- محمد سریع بگرد به چپ یک موشک دیگر درحال برخورد با توست. &lt;BR&gt;سرگرد عتیقه چی این بار به شدت به سمت چپ گردش می کند و موشک دوباره در نزدیکی جنگنده منفجر می شود و این بار ترکش های آن با برخورد به باک سوخت هواپیما، باعث نشت بنزین آن می شود . اوضاع برای ادامه ترکیب پروازی مساعد نبود. پس هر کدام از جنگنده ها به سمتی گردش کرده و به طرف پایگاه حرکت کردند . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هواپیما به شدت آسیب می بیند &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هواپیمای سرگرد عتیقه چی به شدت آسیب دیده بود ولی هنوز او قادر به پرواز بود. ولی سنگینی بیش از حد هواپیما کار را برای او دشوار کرده بود. وضعیت بنزین هم در شرایط بحرانی قرار داشت و زیر 1600 پوند را نشان می داد که طبق کتاب پروازی، در این شرایط هر آن احتمال دارد موتورهای هواپیما از کار بیافتند. سرگرد عتیقه چی با رادار تماس می گیرد: &lt;BR&gt;- رادار ... ما درحال عزیمت به سمت همدان هستیم. هواپیما آسیب دیده و بنزین هم کم داریم ... ضمن اعلام موقعیت من به تانکر سوخت رسان هوایی، در پایگاه اعلام وضعیت اضطراری برای فرود نمائید . &lt;BR&gt;- بله شنیدم &lt;BR&gt;در کمتر از 10 دقیقه، سرگرد دوباره با رادار تماس گرفت و جویای موقعیت تانکر شد: &lt;BR&gt;- رادار ... موقعیت تانکر ، من درحال اتمام سوخت هستم. &lt;BR&gt;- در 100 مایلی شما قرار دارد. &lt;BR&gt;- تابحال کجا بوده؟ نزدیک به 10 دقیقه است من اعلام وضعیت اضطراری کردم. &lt;BR&gt;در این هنگام سرگرد عتیقه چی باند فرودگاه کرمانشاه را در سمت چپ خود می بیند و فکری به ذهنش می آید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بمب ها را برای فرود اضطراری روی کوه ها رها کنم &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;او تصمیم می گیرد به سمت راست گردش کرده و بمب های خود را بدون این که فیوز انفجاری آن را فعال سازد، در کوه های منطقه بیستون به زمین انداخته و برای نشستن در همین باند خود را آماده کند که بدلیل کمبود سوخت او نباید این کار را انجام می داد و باید مستقیما فرود می آمد ولی در آن شرایط محمد نتوانست تصمیم درست را بگیرد . سرگرد عتیقه چی با رسیدن به کوه های بیستون، بمب های خود را فرو ریخت و به سمت باند حرکت نمود که شهید سرابی به او گفت: &lt;BR&gt;- محمد چقدر بنزین داریم؟ &lt;BR&gt;- 900 پوند. &lt;BR&gt;- چرا؟ می خواهی در کرمانشاه فرود بیایی؟ &lt;BR&gt;محمد متوجه شد بدلیل اتفاقات رخ داده، سرابی در حال و هوای خود نیست. با 900 پوند بنزین هر آن احتمال خاموش شدن موتورها می رفت . عتیقه چی به او گفت:&lt;BR&gt;- می خواهم در کرمانشاه نان برنجی بخرم! &lt;BR&gt;- اووو ، چه حوصله ای داری، زمان جنگ تو می خواهی بروی نان برنجی بخری؟ &lt;BR&gt;سرگرد عتیقه چی ارتفاع را بالا نگه داشت تا اگر موتورها خاموش شدند، فرصت برای عکس العمل داشته باشد . در روبه روی باند، سرگرد شروع به کاهش ارتفاع نمود که شهید سرابی پرسید: &lt;BR&gt;- محمد چقدر بنزین داریم؟ &lt;BR&gt;- 300پوند. نگران نباش. نشد، می ریم همدان!&lt;BR&gt;- باشه.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVYlYr0&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVYlYr0.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با شدت با زمین برخورد کردیم &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سرگرد متوجه شد که شهید سرابی خیلی استرس دارد و نباید زیاد با او کلنجار رفت . ناگهان پدافند فرودگاه که انتظار آنها را نداشت، شروع به تیراندازی به سمت آنها نمود. در همین هنگام هر دو موتور هواپیما بدلیل اتمام سوخت از کار افتاد و هواپیما مانند یک سنگ شروع به کم کردن ارتفاع نمود و در قسمت ابتدای خاکی باند با زمین برخورد کرد. به محض برخورد، هر دو لاستیک چرخ ترکید و هواپیما به هوا بلند شد و مجددا در قسمت آسفالت باند به زمین برخورد کرد و شروع به کشیده شدن از سمت چپ بر روی زمین نمود؛ ولی چون هواپیما بنزین نداشت، مشتعل نشد و در انتهای باند متوقف شد . سرگرد عتیقه چی و ستوان سرابی از جنگنده پیاده شدند که سرابی گفت: &lt;BR&gt;- جناب سرگرد ببینید به خاطر یک نان برنجی چه به روزگارمان آمد! &lt;BR&gt;- سرابی جان، تو در حال خود نیستی، با 300 پوند بنزین ما چگونه می خواستیم ادامه بدیم در حالی که در زیر 1600 پوند هر آن احتمال خاموش شدن موتورها می رود؟ &lt;BR&gt;- راست میگی! من چرا تابحال به این فکر نیفتادم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با کمک خداوند جان سالم بدر بردیم &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عتیقه چی و سرابی به دفتر مسئول ارتباط زمینی نیروی هوایی رفتند که در آن زمان جناب کاظم نژادی در آن جا مستقر بود. دقایقی بعد مرحوم تیمسار دادپی از دفتر معاونت عملیات نیرو تماس گرفت و با سرگرد عتیقه چی شروع به صحبت کرد: &lt;BR&gt;- جناب سرگرد چی شده؟ &lt;BR&gt;- هیچی، هدف قرار گرفتیم باک سوراخ شده بود به صورت اضطراری در کرمانشاه فرود آمدیم. &lt;BR&gt;- هواپیما چی شده؟ &lt;BR&gt;- هواپیما آسیب دیده ولی ما هر دو سالم هستیم. &lt;BR&gt;سرگرد عتیقه چی و ستوان سرابی ساعاتی بعد بوسیله بالگرد به پایگاه مراجعت کردند و همزمان یک تیم برای تعمیر هواپیمای آسیب دیده به کرمانشاه اعزام شد . بعد از گذشت10 روز، هواپیما آماده پرواز می شود که خود سرگرد عتیقه چی برای بازگرداندن فانتوم به کرمانشاه اعزام می شود تا هواپیمای بازسازی شده را به پایگاه بازگرداند .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;مصاحبه از : محمد ( iranian-airforce.blogfa.com )&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به اجازه نامه ، ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پایان &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 05:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات سرلشکر خلبان آزاده شهید حسین لشگری  </title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt; &lt;STRONG&gt;زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده &quot;شهید حسین لشگری&quot; &lt;BR&gt;(قسمت پایانی) &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVLvl6r&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVLvl6r.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;حفظ قرآن برای شکر گذاری&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دو ماه بعد قاسم سلمانی برای اصلاح سر و صورت او رفت و لحظاتی بعد ابوفرح به همراه عکاس وارد سلول شدند. عکاس سعی می کرد به گونه ای عکس بگیرد که مشخص نشود آن جا سلول است.&lt;BR&gt;اوایل آبان 1374 ابوفرح خبر آورد که فردا روز ملاقات است.&lt;BR&gt;این سومین ملاقاتش با مارک بود. این بار مارک علاوه بر نامه همسر و پسرش، نامه ای هم از برادرش آورده بود.&lt;BR&gt;با خواندن نامه برادرش حس کرد که پدرش فوت کرده است. نامه ای برای مادر و برادرش نوشت و از آنها خواست تاریخ دقیق فوت پدرش را برایش بنویسند.&lt;BR&gt;از این تاریخ به بعد به شکرانه ارتباطش با خانواده، عهد کرد که کل قرآن را حفظ کند. این عمل هر روز 6 تا 8 ساعت از وقتش را می گرفت.&lt;BR&gt;روزی وقتی در حال خواندن قرآن بود به این آیه رسید : &lt;BR&gt;&quot;از نشانه های قدرت اوست که برایتان از جنس خودتان همسرانی آفریدم تا به ایشان آرامش یابید و میان شما دوستی و مهربانی نهادم. در این عبرت هایی است برای مردمی که تفکر می کنند.&quot;&lt;BR&gt;پس از خواندن این آیه گفت: خداوندا پس چرا من همیشه تنها هستم؟&lt;BR&gt;همان موقع مارمولکی وارد سلولش شد و پس از نیم ساعت بازگشت. از آن پس هر روز این مارمولک ساعت 7 صبح می آمد و 7:30 باز می گشت. گاهی نیز زوجش را با خود می آورد. &lt;BR&gt;حسین گفت: &lt;BR&gt;&quot;خدایا! این جز لطف تو نیست که دو حیوان را فرستادی تا کمی سرگرم شوم و از تنهایی در آیم.&quot;&lt;BR&gt;عید سال 1375 هم رسید. همسرش با هماهنگی هلال احمر ایران برایش تعدادی کارت تبریک فرستاده بود.آن سال هم بدون اتفاق خاصی و مملو از دلتنگی گذشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;زیارت عتبات مقدسه  &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از ابتدای سال 1376 زمزمه برقراری کنفرانس کشورهای اسلامی در ایران از رادیوهای ایران و بیگانه شنیده می شد . در زمستان آن سال سران کشورهای اسلامی یکی پس از دیگری وارد تهران شدند. ابوفرح چون از عوامل اطلاعاتی بود به همراه یک هیات بلند پایه به رهبری طه یاسین رمضان به ایران رفت. عراق که نیاز زیادی به حمایت کشورهای اسلامی داشت، در این کنفرانس در سطح بالایی شرکت کرد. پس از بازگشت هیات عراقی، ابوفرح به دیدار حسین رفت. او برایش تعریف کرد که در ایران به او خیلی خوش گذشته است . او از ایرانی ها به عنوان مهمان نواز نام برد. هیات عراقی با ایرانی ها در مورد تبادل بقیه اسرا به نتایج مثبتی رسیده بودند.&lt;BR&gt;در پایان آن ملاقات ابوفرح به حسین گفت: &lt;BR&gt;- هر وقت خواستی می توانی به زیارت عتبات مقدسه بروی.&lt;BR&gt;حسین از این که می توانست به زیارت کربلا و نجف برود در پوست خود نمی گنجید. روزی قرار شد حسین به زیارت برود. ابوفرح به او گفت: &lt;BR&gt;- یادآوری کن روسری دخترم را بیاورم. &lt;BR&gt;اما از دلیل این کار چیزی نگفت.&lt;BR&gt;برنامه  زیارت این گونه بود که ابتدا به نجف و کوفه و کربلا می رفتند و روز بعدش قرار بود به سامرا و زیارت سید محمد برادر بزرگ امام حسن عسکری(ع) به کاظمین می رفتند. یکی از نگهبان ها دوربین آورده بود و چند تا عکس از او گرفت. در کوفه پس از زیارت مسجد کوفه و محراب  امام علی (ع) به سوی ضریح مسلم ابن عقیل (س) رفتند. هر کجا که       می رسیدند عکس یادگاری می گرفتند.&lt;BR&gt;به حرم حضرت عباس (س) که رفتند حسین به ابوفرح گفت: &lt;BR&gt;- روسری دخترت را بیاور.&lt;BR&gt;وسپس علت را جویا شد. ابوفرح گفت: &lt;BR&gt;- حضرت عباس(س) باب الحوایج است. دخترم مدت هاست موی سرش بدون دلیل می ریزد. از دکتر و دارو هم نتیجه ای نگرفته ایم. چیزی نمانده کچل شود. می خواهم این روسری را به ضریح بمالم تا شفا بگیرد. &lt;BR&gt;حسین از گفته او متعجب شد زیرا ابوفرح سُنی مذهب بود.&lt;BR&gt;روزی مدیر زندان برایش پیغام فرستاد که آماده باشد. قرار است تعدادی از نظامیان عالی رتبه از دفتر ریاست جمهوری به ملاقاتش بیایند.&lt;BR&gt;چند روز بعد صدام حسین در 13 شهریور که آن روز را به زعم خود روز آغاز جنگ از طرف ایران می دانند، در رسانه ها سخنرانی کرد و به اسم حسین لشگری به عنوان مدرک جنگی اشاره کرد. بر مبنای همین سخن خبرنگاری برای مصاحبه و دیدن او به زندان رفت. خبرنگار در مورد جنگ و نحوه زندگی اسرا سوال کرد و او نیز حقایق را گفت.&lt;BR&gt;سپس چند عکس از او گرفتند و رفتند. دو روز بعد مصاحبه طولانی او در چند سطر به صورت خلاصه چاپ شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;روزنه ای از امید &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زمستان 1376 بر اثر همکاری نکردن عراق با نمایندگان سازمان ملل، آمریکایی ها تصمیم گرفتند برخی از مراکز استراتژیکی عراق را موشک باران کنند.&lt;BR&gt;حسین را به یکی از خانه های امن منتقل کردند. پس از او پیرمردی را به آن جا منتقل کردند. پس از 24 ساعت او به همراه همان پیرمرد به زندان بازگشتند.&lt;BR&gt;در اسفند 1376 دیداری با نماینده صلیب سرخ داشت که به وسیله او     سال 1377 را در نامه ای به خانواده اش تبریک گفت. دو هفته بعد ابوفرح به او گفت که فردا با نماینده صلیب سرخ ملاقات دارد. برایش کمی عجیب بود زیرا هر دو ماه این اتفاق می افتاد واین بار این اتفاق کمی دور از ذهن بود.&lt;BR&gt;روز بعد دو ساعت منتظر نماینده صلیب سرخ شد اما در پایان به او گفتند که نماینده در مرز خسروی است و امروز نمی آید. روز بعد که او را ملاقات کرد به او گفت: &lt;BR&gt;- ایران و عراق توافق کرده اند تبادل اسرا را از سر بگیرند و اسم او هم در فهرست بود.&lt;BR&gt;روز 15 فروردین ساعت 11 صبح ابوفرح به او گفت: &lt;BR&gt;- شخصی از وزارت امور خارجه عراق برای دیدن تو می آید.&lt;BR&gt;او جوان 35 ساله ای بود با کت و شلوار و کراوات که به همراه دو نفر دیگر در انتظار او بودند. او به زبان فارسی صحبت می کرد . به حسین گفت: &lt;BR&gt;- می توانید فردا به ایران بازگردید یا فردا را به زیارت کربلا و نجف بروید و سپس روز بعد به ایران بروید.&lt;BR&gt;حسین خیال می کرد خواب می بیند. باورش نمی شد پایان اسارت فرا رسیده است. با خود فکر کرد سرانجام به ایران خواهم رفت اما شاید هرگز نتوانم دوباره کربلا را ببینم. بنابراین گفت: &lt;BR&gt;- فردا به زیارت خواهم رفت.&lt;BR&gt;هنگام بازگشت ابوفرح گفت: &lt;BR&gt;- حاضری مصاحبه کنی؟&lt;BR&gt;او نیز موافقت کرد. اما چون مصاحبه حسین برای آنها دلچسب نبود زود آن را تمام کردند.&lt;BR&gt;فردای آن روز نماز ظهرش را در کنار ضریح شش گوشه امام حسین (ع) به جا آورد و با چشمانی اشک بار با سالار شهیدان خداحافظی کرد. موقع بازگشت او را به آرایشگاهی بردند تا صورتش را اصلاح کند. ساعت 8 شب در محوطه زندان بودند. ابوفرح به دو نگهبان دستور داد تا وسایل حسین را داخل سلول بیاورند. او وسایلش را در ساکی که ابوفرح برایش خریده بود ریخت و آخرین خداحافظی را با زندانی که بخشی از جوانی اش را در آن سپری کرده بود، انجام داد.&lt;BR&gt;سپس سوار ماشین شد و به سمت مرز رفت. ساعت 11:30 شب در     20 متری مرز توقف کردند. چند لحظه بعد ماشینی به سمت آنها آمد و شخصی از آن پیاده شد . او وزیر امور خارجه عراق بود. او گفت: &lt;BR&gt;- با تیمسار نجفی، رئیس کمیسیون اسرا و مفقودین قرار گذاشتیم که تبادل فردا ساعت 11 صبح انجام شود. شب را در چهل کیلومتری باشگاه افسران سپاه دوم عراق خواهیم گذراند.&lt;BR&gt;دوباره به خاک عراق بازگشتند. ساعت 12 شب به سپاه دوم عراق رسیدند. رئیس باشگاه افسران از آنها استقبال کرد و در این لحظه معاون وزیر برای اولین بار او را به رئیس باشگاه و امیران ارتش به نام ژنرال لشگری معرفی کرد. پس از صرف شام از همراهانش خداحافظی کرد به جز ابوفرح که قرار بود فردا بازگردد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;لحظه وصال نزدیک است &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اتاقی رابرای خواب به او نشان دادند و قرار شد فردا ساعت 7 صبح برای خوردن صبحانه آماده باشند. روی تخت دراز کشید و تصمیم گرفت متنی را برای سخنرانی آماده کند. با توجه به این که در مدت 10 سال پس از جدا شدن از دیگر خلبانان فارسی صحبت نکرده بود، از این نظر ضعیف شده بود  چند سطری در مورد وضع خودش و اوضاع واحوال دوران اسارتش و رفتار عراقی ها نوشت. &lt;BR&gt;فردای آن شب یعنی روز 17 فروردین 1377 به سمت مرز حرکت کردند. 100 متر مانده به مرز او را به داخل یک دفتر راهنمایی کردند . در آن جا خبرنگاران صلیب سرخ سوالاتی کردند و او پاسخ شان را داد. یکی از کارشناسان صلیب سرخ به او گفت: &lt;BR&gt;- می خواهم یک گفت و گوی خصوصی داشته باشیم.&lt;BR&gt;حسین گفت: &quot;بپرسید.&quot;&lt;BR&gt;او گفت: &lt;BR&gt;- می خواهی به هر کشوری که دوست داری پناهنده بشوی؟ ما از لحاظ مادی و سیاسی تو را تامین و حمایت می کنیم.&lt;BR&gt;حسین گفت: &lt;BR&gt;- من 18 سال شرایط سخت اسارت را تحمل کردم به امید این که روزی به کشورم بازگردم. از شما خواهش می کنم حتی اگر در این چند ساعت باقیمانده ازدنیا رفتم، جنازه ام رابه کشورم بازگردانید.&lt;BR&gt;یکی دوساعت بعد ابوفرح آمد. حسین با او خداحافظی کرد و به همراه سرلشکر حسن به سمت مرز حرکت کرد. 10 متر مانده بود به مرز که دو نفر از صلیب سرخ به آنها اضافه شدند...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ایران من بعد از 18 سال آمدم &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتی به مرز رسیدند، مردم او را به سمت جلو هدایت کردند و گارد تشریفات نظامی که نزدیک مرز ایستاده بود با رسیدن او فرمانده خبرداد داد. &lt;BR&gt;وقتی از مرز عبور کرد ایستاد و آزاد باش گفت. امیر نجفی حلقه گلی به گردنش آویخت و صورتش را بوسید. مسئولانی که در آن جا حضور داشتند او را در آغوش کشیدند. جمعیت او را روی شانه بلند کردند و با شعار       &lt;BR&gt;&quot; لشگری قهرمان خوش آمدی به ایران&quot; &lt;BR&gt;او را به سمت جلو بردند...&lt;BR&gt;پرچم پر افتخار ایران در دستان حسین تکان می خورد.&lt;BR&gt;امیر نجفی او را وارد ماشین خود کرد و به طرف قصر شیرین حرکت کردند. حدود یک ساعت بعد به سالن قرنطینه قصر شیرین رسیدند. وارد اتاقی که برای آزادگان تدارک دیده بودند شد و استراحت کرد.&lt;BR&gt;وقتی از اتاق خارج شد خبرنگاران برای مصاحبه انتظارش را می کشیدند. نوشته اش را در آورد و گفت: &lt;BR&gt;- من 10 سال است فارسی صحبت نکرده ام از روی نوشته می خوانم اگر سوالی بود در پایان بپرسید.&lt;BR&gt;متن را برایشان خواند . گویا همان کافی بود چون دیگر کسی چیزی نپرسید. یکی از کارکنان نیروی هوایی گفت: &lt;BR&gt;- می خواهی تلفنی با خانواده ات صحبت کنی؟&lt;BR&gt;با کمال میل پذیرفت. با شنیدن صدای همسرش قادر به حرف زدن نبود. با زور جملاتی بیان کرد. آن سوی خط همسرش گریه می کرد. پس از او با پسرش صحبت کرد. این لحظات برایش فراموش ناشدنی بود ...&lt;BR&gt;فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شد از ته قلبش خدا را شکر کرد. این اولین صبحی بود که وقتی از خواب بیدار می شد دشمن بعثی را حول و حوش خودش نمی دید. پس از صرف صبحانه وارد اتوبوس شد. مردم برای استقبال او و دیگر آزادگان آمده بود و به آنها شاخه گل تقدیم می کردند. در منطقه چهار زبر اسلام آباد غرب هنوز علامت ها و نشانه های عملیات مرصاد دیده می شد. تانک های سوخته و توپ های از کار افتاده دشمن نشان ار بزرگی عملیات می داد.&lt;BR&gt;وقتی به فرودگاه کرمانشاه رسیدند، تعدادی ماشین با چراغ های روشن و بوق زنان آنها را تا مدخل ورودی فرودگاه بدرقه کردند. هواپیمای بویینگ 747 نیروی هوایی در انتظار آنها بود. پس از 18 سال در آسمان کشورش به پرواز در آمد. وقتی به تهران رسیدند امیر نجفی از او خواست نفر اول از هواپیما پیاده شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دیدار با خانواده و گرفتن لقب سیدالاسراء &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سالن مملو از جمعیت بود. سرود جمهوری ایران توسط گروه موزیک نواخته شد . او پسرش و برادر همسرش را دید که به سمتش می رفتند. فرزندش را در آغوش کشید و صورتش را بوسید. سپس خانواده اش و خانواده همسرش را دید . به سمت آنها رفت و با همگی شان روبوسی کرد. همسرش آخرین کسی بود که او را دید. در گوشه ای از سالن ایستاده بود و اشک می ریخت. تنها چند کلمه گفت: &lt;BR&gt;- سلام حالت چطور است؟&lt;BR&gt;احساسات اجازه نمی داد بیشتر با هم حرف بزنند ...&lt;BR&gt;آن شب در کنار علی (پسرش) و دیگر دوستان در مهمانسرا اسکان داده شد. فردای آن روز به همراه دژبان ارتش به طرف بیت رهبری حرکت کردند. ساعت 9 صبح رهبر تشریف آوردند. سپس امیر نجفی گزارشی از چگونگی آزادی آزادگان دادند و در مورد قدمت اسارت او و این که او طولانی ترین اسارت را داشته پیشنهاد کردند که مقام معظم رهبری او را به عنوان &quot;سیدالاسرا&quot; مفتخر نمایند. ایشان نیز تایید نمودند . در پایان مقام معظم رهبری با دست مبارک شان درجات را به آنها اعطا کردند. &lt;BR&gt;پس از آن که به اتوبوس بازگشتند، امیر نجفی یک سکه بهار آزادی به هر یک از آنها هدیه کرد...&lt;BR&gt;وقتی به منزل رسید خدا را شکر کرد که بار دیگر در کنار خانواده اش است...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پایان&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 06:00:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;سال ۱۳۶۴ دانشجویان خلبانی در پاکستان به همراه مسئول نفرات اعزامی ( سرلشکر شهید عیلرضا یاسینی )&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006600&gt;سربشکر شهید علیرضا یاسینی با لباس آبی در وسط نفر ، سمت راست ایشان &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=Tsz1nCA&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG alt=&quot;Free image hosting powered by PostImage.org&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/Tsz1nCA.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;             سرتیپ خلبان شاه صفی فرمانده کنونی نیروی هوایی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.postimage.org/Pq1Euz19-2f0572efaafddef589825016c8c9a792.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.postimage.org/Pq1Euz19-2f0572efaafddef589825016c8c9a792.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 116px; HEIGHT: 132px&quot; height=240 alt=p145.jpg src=&quot;http://www.postimage.org/TslJu5i.jpg&quot; width=187&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 09:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;برنامه مستند بزرگداشت شهید لشگری امشب ( 30/6/88 ) ساعت 10/22 از شبکه پنج سیما پخش می شود &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aV1bdnJr&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aV1bdnJr.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P align=center&gt;در این برنامه ناگفته های ایشان از زبان خلبانان دیگر ( تیمساران نجفی - احمد بیگی و یزد) ذکر می شود و فرزند و همسرایشان نیز ابعاد دیگری از زندگی شهید لشگری را بیان می کنند . برنامه مستند جالبی است که دیدن آنرا به همه دوستان توصیه می کنم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 12:07:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات سرلشکر خلبان آزاده شهید حسین لشگری  </title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt; 
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=3&gt;زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده &quot;شهیدحسین لشگری&quot; &lt;BR&gt;(قسمت پنجم)&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVLvl6r&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVLvl6r.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;انتقال به مکان جدید &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اوایل سال 1995 میلادی رسیده بود. طارق عزیز معاون نخست وزیرعراق برای گفت وگو در اجلاس شورای امنیت به نیویورک سفر کرده بود. او در هنگام برگشت به عراق در ژنو با رییس صلیب سرخ جهانی مصاحبه ای در رابطه با وضعیت معیشتی اسرای عراقی داشت و به او گفته بود که خلبان های اسیری مانند حسین لشگری را زنده داریم و هر وقت که خواستید می توانید وضع زندگی اش را از نزدیک ببینید. رییس صلیب سرخ بلافاصله اجازه دیدار او را مکتوب کرد و از طارق عزیز خواست تا آن را امضا کند. 24 ساعت از این ماجرا نگذشته بود که ناگهان سرهنگ ثابت با عده ای از جمله مسئول جدید او ازاستخبارات ملقب به &quot;ابوفرح&quot; وارد اتاق شدند و از لشگری خواستند وسایلش را جمع کند. قرار بود به محل جدید نقل مکان کند. &lt;BR&gt;حسین از سرهنگ پرسید می تواند رادیو را با خودش ببرد؟&lt;BR&gt;سرهنگ پاسخ داد: &lt;BR&gt;- در محل جدید همه چیز به تو خواهند داد. فقط وسایل شخصی ات را بیاور.&lt;BR&gt;ابوالفرح گفت: &lt;BR&gt;- از این به بعد من مسئول تو هستم. هر چه خواستی به من بگو . من برایت تهیه می کنم.&lt;BR&gt;حسین از او می خواهد که برایش رادیو تهیه کند.&lt;BR&gt;کسانی که برای بردن حسین آمده بودند لباس های شخصی پوشیده بودند و این امر او را نگران کرده بود. از یکایک نگهبانان خداحافظی کرد و روی شان را بوسید . خیلی از آنها اشک از چشمان شان جاری بود. &lt;BR&gt;حسین نیز ناراحت بود. با ناراحتی سوار ماشین تویوتا شد . &lt;BR&gt;سرهنگ که ناراحتی او را دید به انگلیسی گفت: &lt;BR&gt;- مکان جدید برایت خوب است. مطمئن باش آن جا را دوست خواهی داشت.&lt;BR&gt;ماشین وارد محوطه ای شد . سرهنگ خداحافظی کرد و رفت.&lt;BR&gt;در آن محل کارمندان استخبارات رفت و آمد می کردند. همگی آنان از دیدن شخص غریبه ای که با چشم باز آنها را نگاه می کرد تعجب کرده بودند. یکی از کارکنان که عینک دودی به چشم داشت به او گفت: &lt;BR&gt;- برو داخل و بنشین روی صندلی و بیرون را نگاه نکن.&lt;BR&gt;اما حسین بی اعتنایی کرد. آن مرد عصبانی شد و باز هم تشر زد. اما باز بی اعتنایی کرد. ابوفرح با دیدن حرکات آن کارمند او را به کناری کشید وکلماتی زیر گوشش گفت. آن کارمند بدون این که به جناب لشگری نگاه کند به راهش ادامه داد و رفت. ابوفرح چفیه ای را به او داد و گفت: &lt;BR&gt;- بیرون را نگاه نکن و این را دور سرت ببند.&lt;BR&gt;ساعت 2 بعد از ظهر به زندان رسیدند. نگهبانان اثاثیه او را به اتاقی که در گوشه زندان بود و بسیار کثیف و آلوده به نظر می رسید، بردند. با دیدن آن اتاق رو کرد به ابوفرح و گفت: &lt;BR&gt;- این بود جایی که این همه از آن تعریف کردید؟ این جا حتی آب سرد برای وضو گرفتن هم ندارد ...&lt;BR&gt;ابوفرح گفت: &lt;BR&gt;- ناراحت نباش این جا موقت است. &lt;BR&gt;سپس به نگهبان گفت: &lt;BR&gt;- برو غذای او را بیاور.&lt;BR&gt;نگهبانی برایش غذا و نگهبان دیگر زیر پوش و پیژامه آورده بود. آن اتاق فقط یک پریز داشت که او مجبور بود بین تلویزیون و بخاری یک مورد را انتخاب کند که با توجه به سرمای هوا مجبور بود از بخاری استفاده کند.&lt;BR&gt;با تاریک شدن هوا، نگهبانی آمد و از او خواست که تلویزیون را روشن کند. ساعت 9 شب بود و او مشغول گوش دادن اخبار بود. کسی از پشت در گفت: &lt;BR&gt;- در را باز کنید.&lt;BR&gt;نگهبان در را باز کرد و مرد بلند قدی وارد شد. پس از سلام او را با خود به جایی برد که توالت و دستشویی داشت. تلویزیون هم داشت اما در مورد رادیو به او گفتند بودجه ای برای خرید آن نداریم.&lt;BR&gt;ولی حسین آن قدر اصرار کرد که رادیوی نگهبانی که به مرخصی رفته بود را به او دادند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;ارتباط از طریق نوشتن روی دیوار &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دو ماه بود که او را به آن زندان برده بودند اما هنوز برای هوا خوری از زندان خارج نشده بود. نزدیک عید 1374 بود. از ابوفرح خواست به سلولش برود. بعد از 3 روز تاخیر رفت و او به ابوفرح گفت: &lt;BR&gt;- مدت هاست به هواخوری نرفته ام. تکلیفم را روشن کن. &lt;BR&gt;ابتدا کلی بهانه آورد که تعداد زندانی ها زیاد است و آنها هواخوری احتیاج دارند و نمی شود تو با آنها بروی و...&lt;BR&gt;اما سرانجام پذیرفت که هفته ای دو بار و به مدت نیم ساعت او را به هواخوری ببرند.&lt;BR&gt;محوطه هواخوری حدود 700 متر بود و روی دیوار های آن نوشته های جالبی بود. اما یکی از این نوشته ها حسابی ذهنش را به خودش مشغول کرده بود. نوشته شده بود:&lt;BR&gt;&quot;علی جان سلام من خوبم تو چه طوری؟ سرانجام به آرزوی مان می رسیم اگر حالت خوب است یک ضربدر جلوی این نوشته بگذار قربانت زهرا&quot;&lt;BR&gt;زیر این نوشته عبارت دیگری بود . نوشته شده بود:&lt;BR&gt;&quot;بچه ها نگران نباشید به زودی از این جا می رویم.گ&lt;BR&gt;او هم زیر این عبارات نوشت: &lt;BR&gt;&quot;بچه ها این جا چه می کنید؟ من خلبان حسین لشکری هستم و مدت 16 سال است که از خانواده ام خبر ندارم.&quot;&lt;BR&gt;در هواخوری های بعدی زیر جمله زهرا نوشته شده بود:&lt;BR&gt;&quot;من هم حالم خوب است. می خواهم به عراقی ها بگویم ما را از این جا ببرند. دوستت دارم. علی اکبر&quot;&lt;BR&gt;و زیر جمله حسین هم نوشته شده بود:&lt;BR&gt;&quot;من حسن خلج هستم و 16 سال دارم.&quot;&lt;BR&gt;در هواخوری های بعدی دوباره به سمت دیوار رفت و خواند: &lt;BR&gt;&quot;من را به بازجویی بردند و از مشخصات دایی ها و عموها پرسیدند گفتم من و تو دختر عمو وپسر عمو هستیم و می خواهیم با هم ازدواج کنیم و از دست رژیم ایران فرار کرده ایم. تو هم همین ها را بگو&quot;&lt;BR&gt;حسن خلج هم نوشته بود که قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق را دارد.&lt;BR&gt;حسین برایشان نوشت:&lt;BR&gt;&quot;اگر به سازمان بپیوندید فقط سلولتان را بزرگ تر کرده اید چون سازمان خودش در بغداد زندانی ست. برگردید به کشور خودمان، عید است و باید نزد خانواده هایتان باشید&quot;&lt;BR&gt;حسین پس از بازگشت به سلول سرما خورد و چند روزی نتوانست بیرون برود. بعد از این چند روز که به هواخوری رفت چند جمله برایش نوشته شده بود:&lt;BR&gt;&quot; پشیمانم ولی چاره ای ندارم که به سازمان بپیوندم و با علی باشم (زهرا)&quot;&lt;BR&gt;&quot; من هم پشیمانم اما چاره ای ندارم که در سازمان و با زهرا باشم (علی)&quot;&lt;BR&gt;&quot; پشیمانم ولی چاره ای ندارم جز این که تا آینده ای نامعلوم به سازمان بپیوندم.&quot;&lt;BR&gt;روز اول عید را با نماز و مناجات شروع کرد. دلش هوای خانواده اش را کرده بود. آن سال ماه رمضان با فروردین مصادف شده بود.&lt;BR&gt;حسین چون رادیو و تلویزیون داشت، زمان دقیق اذان را می دانست اما خیلی از زندانی ها این امر را نمی دانستند. روزها همین طور یکی پس از دیگری می گذشت..&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دیدار با نماینده صلیب سرخ بعد از 16 سال &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ساعت 11 صبح روز 12 خرداد 1374 داخل سلولش نشسته بود که در باز شد. ابوفرح با چهره ای خندان و در حالی که در دستانش میوه و عصاره پرتغال و شیرینی بود، وارد شد. پس از سلام و احوالپرسی به نگهبان گفت: - بگو سلمانی بیاید.&lt;BR&gt;چند لحظه ی بعد سلمانی با وسایلش در سلول حاضر بود. او مشغول کوتاه کردن موهای حسین شد. ابو فرح گفت: &lt;BR&gt;- فردا ساعت 8 آماده باش و رفت...&lt;BR&gt;آن شب اصلاً نتوانست بخوابد. دائم در این فکر بود که کجا قرار است برود؟&lt;BR&gt;زیر لب حمد و سوره می خواند و می گفت: خدایا پناه بر خودت...&lt;BR&gt;ساعت 8 فردا ابوفرح و نگهبان وارد سلولش شدند. حوله ای که موقع هواخوری روی سرش می انداخت را برداشتند و از سلولش بیرون رفتند.&lt;BR&gt;ابوفرح در عقب ماشینی را باز کرد و هر دو سوار شدند. پس از آن که از منطقه الرّشید دور شدند، ابوفرح حوله را از سر حسین برداشت. حسین تازه متوجه شد که سه تا ماشین هستند. یکی در جلو و دیگری پشت سرشان.&lt;BR&gt;بین راه ابوفرح مقبره های امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع) را به او نشان داد. &lt;BR&gt;جلوی یک پادگان نظامی توقف کردند. جوانی حدود 33 ساله با یک ماشین تویوتای سفید در کنار آنها ایستاد. روی ماشین او نوشته شده بود   &quot;صلیب الاحمر حولی&quot; (صلیب سرخ بین المللی)&lt;BR&gt;در دلش کمی امیدوار شد . نماینده صلیب سرخ خودش را &quot;مارک فیشر&quot; معرفی کرد. &lt;BR&gt;اونیز گفت: &lt;BR&gt;- من حسین لشگری اولین خلبان اسیر ایرانی هستم.&lt;BR&gt;لحظاتی بعد سرلشکر حسن رئیس کمیته قربانیان جنگ وارد شد. کمی بعد مارک از او خواست که با حسین تنها صحبت کند. وقتی تنها شدند حسین سیم برق ضبط صوت را که روی میز بود از پریز کشید و داخل قفسه و کمد را کاملاً جست و جو کرد. مارک گفت خوب از عراقی ها تجربه کسب     کرده ای.&lt;BR&gt;حسین گفت: &quot;مهم نیست. باید احتیاط کرد.&quot;&lt;BR&gt;پس از کمی گفت وگو، حسین خلاصه ای از زندگی اش را در عراق برای مارک تعریف کرد. سپس مشخصات کامل و آدرس تهران را داد. چون         نمی دانست در این 16 سال اسارتش چه بلایی بر سر خانواده اش آمده است، آدرس خدمات نیروی هوایی را نیز داد.&lt;BR&gt;مارک برگه ای به او داد و گفت: &lt;BR&gt;- هر چه می خواهی برای خانواده ات بنویس.&lt;BR&gt;آن قدر حرف برای آنها داشت که نمی دانست کدام را بنویسد. به هر زحمتی که بود چند خطی نوشت و به دست مارک سپرد.&lt;BR&gt;هنگام خداحافظی مارک فیشر کارت ویزیت خودش را که از طرف صلیب سرخ بود به او داد و گفت: &lt;BR&gt;- این را همراه خودت داشته باش.&lt;BR&gt;سوار همان ماشین که با آن آمده بود شد و به سلولش بازگشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تجدید دیدار بعد 16 سال از طریق عکس &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دو ماه بعد ساعت 10:30 صبح 6 مرداد 1374 ابوفرح دریچه سلول را گشود به همراه آرایشگری که نامش قاسم بود وارد سلول داشت.&lt;BR&gt;ابوفرح به قاسم گفت: &lt;BR&gt;- سر و صورت حسین را اصلاح کن . فردا قرار مهمی دارد. &lt;BR&gt;حسین پرسید: &quot;جواب نامه ام آمده؟&quot;&lt;BR&gt;ابوفرح لبخند زد و گفت: &lt;BR&gt;- فردا مارک می خواهد تو را ببیند.&lt;BR&gt;فردای آن روز ساعت 8:30 صبح ابوفرح با یک نگهبان آمد و دوباره به همان جای قبلی رفتند.&lt;BR&gt;مارک برایش توضیح داد که نامه را به ایران فرستاده و حدود 10 روز است که جواب نامه آمده ولی عراقی ها ملاقات را به تاخیر می اندازند.&lt;BR&gt;سپس دو نامه و دو عکس به دستش داد. اول عکس ها را نگاه کرد. همسرش بود به همراه مرد جوانی که پسرش بود. این پسر همان پسر      بود که وقتی از او جدا شد، نمی توانست بنشیند. عکس دوم پسرش بود به تنهایی در جلوی آثار تاریخی شهر اصفهان.&lt;BR&gt;سپس شروع به خواندن نامه ها کرد. یکی از علی (پسرش) و یکی از همسرش بود.&lt;BR&gt;با خواندن نامه ها کم مانده بود که اشک از چشمانش سرازیر شود. مارک دو برگه دیگر به او داد و از او خواست که جواب نامه ها را بنویسد. از او پرسید: &lt;BR&gt;- عکسی از دوران اسارتت داری که برایشان بفرستم؟&lt;BR&gt;حسین گفت: &lt;BR&gt;- نه اینها می گویند ممنوع است.&lt;BR&gt;وقتی ابوفرح و ثابت آمدند مارک پرسید: &lt;BR&gt;- چرا از حسین عکسی نمی گیرید تا برای خانواده اش بفرستم؟&lt;BR&gt;ثابت هم قول داد که در اولین فرصت از او عکس بگیرند.&lt;BR&gt;در پایان ملاقات حسین از مارک خواست که مقداری کاغذ و قلم در اختیار او بگذارند تا در زندان وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشد. مارک بلافاصله دو عدد خودکار خارجی و 100 برگ کاغذ به او داد. &lt;BR&gt;وقتی به زندان بازگشت، بارها و بارها نامه ها را خواند و عکس ها را نگریست و اشک ریخت...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;ادامه دارد&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 04:50:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات سرلشکر خلبان آزاده شهید حسین لشگری  </title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده &quot;شهید حسین لشگری&quot; &lt;BR&gt;(قسمت چهارم)&lt;/FONT&gt;  &lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aV1bdnJr&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aV1bdnJr.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;دردسرهای جایگزین جدید!&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جایگزین شدن حسن انصاری به جای ارشد آسایشگاه برای سرتیپ لشگری مشکلاتی را به همراه داشت. عراقی ها می گفتند که او دستش کج است و از ارتش عراق دزدی کرده و به همین خاطر هم سه سال زندانی شده. &lt;BR&gt;از پول حقوق سرتیپ لشگری هر ماه مقداری پودر و صابون خریداری می شد و در اختیارش قرار می گرفت. از وقتی که انصاری آمده بود قوطی های تاید که برای یک ماه بود چند روزه تمام می شد. لشگری پیگیر شد تا علت را بفهمد و متوجه شد که حسن تایدها را برای شستن ماشین خود برمی دارد. روزی لشگری در حضور بقیه عراقی ها به انصاری گفت : &lt;BR&gt;- شما پودرها را برای شستن ماشین استفاده می کنی و ما الان برای شستن لباس پودر نداریم.&lt;BR&gt;حسن با ناراحتی موضوع را انکار کرد ولی از بعد آن ماجرا مترصد فرصتی بود تا با اهرم فشار لشگری را وادار به سکوت در برابر دزدی های خود کند!&lt;BR&gt;او متوجه شده بود که داشتن رادیو چقدر برای لشگری مهم است و از همین موضوع سوء استفاده می کرد و رادیو را فقط مدت محدودی در اختیارش قرار می داد و درست زمان پخش اخبار ایران رادیو را می برد و می گفت می خواهد به بیانات صدام گوش کند. او همچنین قدغن کرده بود لشگری توسط نگهبان های دیگر برای سروان ثابت (مسئول کمیته اسیران) پیغام بفرستند.&lt;BR&gt;دو هفته به همین منوال گذشت تا این که لشگری به ناچار نامه ای نوشت و توسط یکی از نگهبانان که مسئول آوردن غذا بود و خودش هم دل خوشی از انصاری نداشت، برای سروان ثابت فرستاد. وقتی انصاری از این موضوع مطلع شد به استخبارات شکایت کرد. او در شکایت خود نوشته بود من ارشد نگهبان ها هستم و نسبت به جان لشگری مسئولیت دارم اما او با نادیده گرفتن موقعیت من باعث سوء استفاده نگهبانان دیگر شده و من دیگر قادر به کنترل نگهبان ها و حفظ جان او نیستم. استخبارات رونوشت گزارش حسن را به کمیته قربانیان جنگ فرستاد و چند روز بعد ستوان سلام برای بررسی موضوع آمد. &lt;BR&gt;از آن جا که ستوان سلام عرب بود و متعصب، لذا فشار را روی لشگری گذاشت و به او گفت : &lt;BR&gt;- تو اسیر آنهایی باید مطیع باشی. &lt;BR&gt;هرچه لشگری از کارهای خلاف حسن گفت فایده ای نداشت و در نهایت ستوان سلام به حسن و سایر نگهبان ها گفت هر وقت شما مناسب دیدید حسین را به هواخوری ببرید و یا رادیو را در اختیارش بگذارید! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;قرنطینه&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با رفتن ستوان سلام، حسن که گویی به آرزوی دیرینه اش رسیده بود، به نگهبانان دستور داد اتاق و تمام وسایل لشگری را بازرسی کنند. آنها هم اتاق را از بالا به پایین و حتی زیر تشک و لای متکاها را گشتند و هر چه وسیله از قبل خودکار و کاغذ، تیغ و خود تراش، ناخن گیر، کارد میوه خوری و پودر و صابون و... پیدا کردند با خود بردند و در اتاق را از پشت قفل زدند و خلاصه قرنطینه کاملی برای لشگری ساختند. &lt;BR&gt;بعد از آن ماجرا هر روز فقط 5 دقیقه در اتاق را برای گرفتن غذا یا دستشویی باز می کردند. گاهی اوقات هم در را باز نمی کردند. لذا لشگری مجبور بود درون سطل قضای حاجت کند! غذایی هم که به او می دادند سرد و نیمه خورده بود. نگهبانان حتی زحمت شستن ظرف ها را هم به خود نمی دادند. اما سرتیپ لشگری سعی می کرد با خواندن قرآن و دعا و کتاب خود را سرگرم کرده و روحیه اش را تقویت کند. دو سه روز اول ورزش و پیاده روی را درون اتاق انجام داد ولی به دلیل نبودن هوای کافی و تعرق زیاد، زیر بغل و کشاله های رانش عرق سوز شد به طوری که به سختی راه می رفت لذا تصمیم گرفت ورزش را رها کند. چیزی که از همه بیشتر او را آزار می داد این بود که از اخبار ایران اطلاعی نداشت چرا که عراقی ها دیگر رادیو در اختیارش نمی گذاشتند اما او چاره ای جز صبر نداشت!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;زیارت امام رضا در اسارت!&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;با دلی شکسته و اندوهگین با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. به سمت تلویزیون رفت تا شاید بتواند ازآن طریق تلویزیون ایران را بگیرد. پس از نیم ساعت جست و جو ناگهان صدایی را شنید که به زبان عربی اخبار می گفت و مطالبش بیشتر راجع به اوضاع ایران بود. سعی کرد موج را صاف کند و با اضافه کردن نیم متر سیم به آنتن توانست یک صدای 60 درصدی را بشنود که می گفت تلویزیون جمهوری اسلامی ایران. تصویر به صورت خط خطی و شطرنجی بود. به نظر می رسید دولت عراق برای این که مردم نتوانند تلویزیون ایران را ببینند روی تصاویر پارازیت ایجاد می کرد. &lt;BR&gt;از آن به بعد او هر روز ظهر و هر شب ساعت 11 به این برنامه گوش می داد. در یکی از همین شب ها پس از پایان اخبار گوینده تلویزیون گفت : &lt;BR&gt;- بینندگان عزیز حالا ارتباط مستقیمی داریم با مشهد مقدس.&lt;BR&gt;گزارشی بود از صحن امام رضا (ع) که به صورت زنده پخش می شد. با شنیدن صدای افرادی که دعا می خواندند بی اختیار اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و برای چند دقیقه خود را در حرم آقا دید. دشمن می خواست او را از دنیای خارج بی خبر نگه دارد ولی از آن جایی که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، او هم از اخبار ایران آگاه شد و هم به زیارت امام رضا    (ع) رفت! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هفت ماه گذشت &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;حدود هفت ماه از زندانی شدن او در اتاق می گذشت. در این مدت اصلا ورزش نکرده بود و دلش برای هوای بیرون و پیاده روی زیر نور خورشید تنگ شده بود. ساعت 11 صبح طبق معمول هر روز یک جزء از قرآن را قرائت کرد. آن روز جزء سی ام و در نهایت قرآن را ختم کرده بود. بلند شد و کنار پنجره نشست و به پرندگان آزاد و رها که روی درختان سر و صدا می کردند خیره شد و به یاد دوران طفولیت و مکتب خانه و روزی که قرآن را ختم کرده بود افتاد. می دانست پدرش از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد. بلافاصله خودرا به خانه رساند و خبر را به پدر و مادرش داد. آنها او را غرق بوسه کردند. فردا صبح که قصد رفتن به مکتب را داشت، مادرش مقداری کشمش و گردو به همراه 25 ریال پول گذاشت داخل یک بشقاب و آن را در دستمالی بست تا برای ملا ببرد. چه قدر ملا از این هدیه خوشحال شده بود. &lt;BR&gt;همچنان که این خاطرات از ذهنش می گذشت خود را در اتاق یافت. با خودش فکر می کرد خدایا هفت ماه است از این جا بیرون نرفته ام امروز هم که قرآن را ختم کردم نه معلمی هست که برایش شیرینی ببرم نه اصلا شیرینی وجود دارد. در حالی که جنب و جوش پرندگان را روی شاخه نگاه می کرد، آرزوی آزاد بودن و شیرینی خوردن کرد!&lt;BR&gt;هنوز چند لحظه نگذشته بود که در اتاق باز شد. ستوان یکم سلام که مسئول او از طرف کمیته بود وارد شد. در دست های او یک جعبه شیرینی و پاکتی از میوه بود! آنها را روی میز کنار دیوار گذاشت و در حالی که لبخند به لب داشت به طرف لشگری آمد. او گفت سرتیپ ستار که ریاست جدید کمیته را به دست گرفته به تو سلام رساند و گفت از این لحظه به بعد روزی یک ساعت می توانی برای هواخوری بیرون بروی. هر ساعتی را که می خواهی انتخاب کن و به نگهبانان بگو هر چه از نظر لباس زیر و دمپایی و غیره کم داری هم بگو تا برایت تهیه کنم. &lt;BR&gt;ستوانیار حسن انصاری هم که تمام این محدودیت ها را برای لشگری ایجاد کرده بود، در اتاق بود و با خجالت سرش را پایین انداخته بود! ستوان سلام می گفت زمانی که سرتیپ ستار منصوب می شود پس از بررسی پرونده اسیران به یاد لشگری می افتد و از وضعش جویا می شود و دستور لغو تنبیه را صادر می کند. از آن روز به بعد در اتاق هر روز از 8 تا 11 باز بود. &lt;BR&gt;روزها از پی هم می گذشت و دلتنگی های لشگری بیشتر و بیشتر می شد اما امیدش را از دست نمی داد. هر شب رویای بازگشت به ایران عزیز را می دید.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;پذیرش قطعنامه از طرف عراق امیدی تازه در دل لشگری&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;24 مرداد ماه سال 1369 بود. ساعت 5/10 صبح ناگهان تلویزیون عراق برنامه عادی خودش را قطع کرد و اعلام کرد ساعت 11 صبح صدام حسین پیام مهمی دارد و این اطلاعیه چند بار تکرار شد، سرانجام ساعت 11 صبح با پخش سرود جمهوری عراق وزیر اطلاعات در صفحه تلویزیون ظاهر شد و گفت: &lt;BR&gt;- صدام حسین پیام مهمی برای شما ملت عراق دارد به آن توجه فرمایید! &lt;BR&gt;صدام ظاهر شد و پس از سلام و احوالپرسی، پیام شورای انقلاب عراق را از روی نوشته برای مردم خواند و گفت عراق از اراضی اشغالی ایران عقب نشینی نموده و اسرای جنگی آزاد خواهند شد. او عهد نامه 1975 ایران و عراق را رسما مورد پذیرش قرار داده بود. صدام تاکید کرد به صورت یک جانبه از 26 مرداد اسیران به تدریج آزاد خواهند شد و از ایران توقع دارد متعاقبا حسن نیت نشان داده و اسیران عراقی را آزاد کند. نگهبانان با شنیدن این خبر به اتاق لشگری آمدند و تبریک گفتند و آرزو کردند او جزء اولین کسانی باشد که آزاد می شود. &lt;BR&gt;ساعت 12 ظهر گوینده اخبار سراسری با سخنگوی وزارت خارجه صحبت می کرد. سخنگو می گفت ما هم خبر عقب نشینی عراق و تبادل اسرا را از روی تلکس خبری دریافت کرده ایم ولی هنوز رسما در این مورد نامه ای به سفیر ایران در ژنو داده نشده و اگر چنین چیزی صحت داشته باشد ما از آن استقبال می کنیم. شب رادیو بی بی سی ارقام اسرای ایران و عراق را 110 هزار نفر ارزیابی کرد که از این مجموع 70 هزار نفر اسرای عراقی و 40 هزار نفر ایرانی بودند. با شنیدن این اخبار لشگری آرام و قرار نداشت و خود را در یک قدمی خاک کشورش می دید.&lt;BR&gt;روز 26 مرداد فرارسید و اولین گروه اسیران ایرانی از مرز گذشتند و به وسیله دکتر حبیبی معاون اول رئیس جمهور مورد استقبال قرار گرفتند. اما لشگری در بین آنها نبود. حتی خبری هم که گویای این باشد که امروز یا فردا خواهد رفت، نبود. روزانه 4 تا 5 هزار اسیر بین دو کشور رد و بدل می شدند. پس از 20 روز 80 هزار اسیر تبادل شد ولی هنوز از اسم لشگری خبری نبود. او مرتب به نگهبانان و سروان ثابت می گفت پس من کی قرار است بروم؟ و آنها اظهار بی اطلاعی می کردند.&lt;BR&gt;دو کشور اعلان کردند که تمام اسیران آزاد شده اند و اسیر دیگری وجود ندارد! واین خبر تمام دلخوشی لشگری را از او گرفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;جلوی پنجره نشسته بود و تلاش پرندگان را برای به دست آوردن غذا نظاره می کرد. سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق رادیو اعلام کرد تمام اسیران غربی را با عزت و احترام آزاد می کند. لشگری به یاد خودش افتاد که پس از ده سال اسارت هیچ کس به فکر آزادی اش نیفتاده بود. آهی از ته دل کشید و با خود اندیشید مثل این که قسمت من از این دنیا فقط اسارت است!&lt;BR&gt;با شروع جنگ خلیج فارس وضع غذا، نفت و برق بسیار خراب شده بود. غذا را فقط دو وعده می دادند که خیلی هم بی کیفیت بود. آب و برق هم مدام قطع می شد. سرما به قدری شدید بود که او مجبور بود هر چه لباس دارد روی هم بپوشد. یک روز که هوا به شدت سرد شده بود یکی از نگهبانان گفت در این نزدیکی جنگلی هست که درختان خشک بسیاری دارد اگر چوب تهیه کنیم می توانیم آتش خوبی داشته باشیم. لشگری سعی کرد این فکر را در نگهبان تقویت کند تا این که سرانجام دو نفر از آنها رفتند و دو کنده بزرگ آوردند. فرقونی در حیات بود که توی آن آتش روشن کردند و به داخل ساختمان بردند. نگهبانان موقع خواب مقداری زغال داخل سطل ریختند و آن را در اتاق لشگری گذاشتند. با توجه به این که تمام در و پنجره ها بسته بود گاز متصاعد شده از زغال تمام فضای اتاق را پر کرد. لشگری با صدای اذان بلند شد ناگهان سرش گیج رفت و زمین خورد. موقع زمین خوردن سرش به لبه کمد لباس برخورد کرد و شکست. پس از ده دقیقه در حالی که روی زمین افتاده بود و از سرش خون می رفت به هوش آمد و با لگد به در کوبید. نگهبان در را باز کرد و شمعی روشن نمود و رفت ولی او قدرت صدا زدن نگهبان را نداشت. پس از چند دقیقه نگهبان که دید لشگری از اتاق بیرون نیامده به داخل اتاق آمد و او را در آن وضعیت دید و بلافاصله بقیه نگهبانان را صدا زد. آنها فورا پنجره اتاق را باز کردند و سطل را بیرون بردند سپس سرش را پانسمان کرده و او را روی تخت خواباندند. صبح نگهبانان از او قول گرفتند که این مسئله را با سروان ثابت در میان نگذارد و او هم قول داد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تغییر محل زندگی &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عراق در جنگ چهل روزه متحمل خسارات فراوانی شده بود. همه جا ویران شده بود. پس از گذشت چهار ماه هنوز آب و برق قطع بود. تقریبا هر روز تشییع جنازه سربازان عراقی که توسط نیروهای غربی زنده به گور شده بودند صورت می گرفت. ترور شخصیت های سیاسی حزبی و نظامی شروع شده بود. هرج و مرج و فحشا همه جا بیداد می کرد. یکی از همین شب ها در نزدیکی محل زندگی لشگری تیراندازی شد. نگهبان ها بلافاصله مسلح شدند و بیرون رفتند و فورا موضوع را به رده های بالا گزارش دادند و آنها هم تصمیم گرفتند محل زندگی او را تغییر دهند.&lt;BR&gt;محل جدید خانه ای بود متعلق به یکی از ایرانی های رانده شده از عراق که به دست استخبارات افتاده بود. اتاقی را که به او اختصاص داده بودند بیشتر شبیه انباری بود بدون پنجره و کولر. به محل جدید که آمده بودند تلویزیون نگهبان ها خراب شده بود و در آن شرایط آنها قادر به تعمیر آن نبودند لذا از او خواستند تلویزیونش را در اختیار آنها بگذارد. لشگری که چاره ای جز تسلیم نداشت سعی می کرد زمان پخش اخبار تلویزیون را بگیرد که اغلب موفق نمی شد چرا که آن ساعت مصادف بود با زمان فیلم دیدن نگهبانان. لذا به ارشد اعتراض کرد و گفت من در زمان معین تلویزیون را لازم دارم اما ارشد در جواب گفت: &lt;BR&gt;- این جا من ارشد هستم و تمام وسایل از جمله خود تو در مسئولیت من هستی! &lt;BR&gt;اعتراض او راه به جایی نبرد و آنها هر وقت از دیدن فیلم خسته می شدند تلویزیون را به او می دادند و او با وجود این که نمی توانست اخبار را بشنود ولی تلویزیون را می گرفت که آن را مال خود نکنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;در گیری با ارشد نگهبانان &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ساعت سه بامداد بود. با درد کلیه از خواب برخاست و دید که احتیاج به دستشویی دارد. هر چه کرد نتوانست خود را تا صبح کنترل کند لذا به ناچار در زد. کسی به او اعتنا نکرد او دوباره در زد و با داد و فریاد خواست که در را باز کنند. نگهبان ها به ناچار در انباری را باز کردند. وقتی برگشت ارشد نگهبانان که ابوردام نام داشت گفت: &lt;BR&gt;- الان چه وقت در زدن بود؟ تو نباید در بزنی هر وقت ما خواستیم در را باز می کنیم! &lt;BR&gt;از خود خواهی او خونش به جوش آمده بود و با عصبانیت گفت: &lt;BR&gt;- اگر به شما باشد نمی خواهید 24 ساعت یک بار هم در را باز کنید. من هر وقت احتیاج به دستشویی و وضو گرفتن داشته باشم در می زنم و شما هم موظفید در را باز کنید! &lt;BR&gt;بگو مگوی آنها بالا گرفت. ابوردام که سخت عصبانی شده بود لشگری را به داخل انباری (اتاقش) هل داد. او هم سیلی محکمی به گوش او نواخت. سر و صدا نگهبانان دیگر را نیز به آن جا کشانده بود. این کار لشگری برای ارشد بسیار گران آمده بود لذا دست برد و کلت کمری اش را بیرون آورد و در هوا گلنگدن کشید. خلاصه با دخالت بقیه لشگری را به داخل انباری انداختند و در را بستند. در این هنگام او با صدای بلند گفت: &lt;BR&gt;- یک ساعت دیگر وقت نماز است و من باید بیایم بیرون وضو بگیرم! &lt;BR&gt;یکی از نگهبانان از او خواست که ساکت شود و قول داد خودش در را برای او باز کند که البته به قولش هم وفا کرد.&lt;BR&gt;صبح روز بعد ابوردام موضوع درگیری را برای مسئولان تشریح کرد و خواست که نماینده سرگرد ثابت برای بررسی بیاید. ستوانیار النمار از طرف سرگرد ثابت آمد و از لشگری خواست که موضوع را کامل برایش تعریف کند. لشگری گفت که هر شب ساعت 10 او را داخل اتاق می کنند و در را می بندند به طوری که فشار ادرار و درد کلیه باعث ناراحتی اعصابش شده. النمار حرف های او را تصدیق کرد و قول داد که برایش دکتر بفرستد. فردای آن روز دکتر به همراه یک سرگرد استخبارات آمد و پس از شنیدن شرح واقعه و معاینه، به ابوردام دستور داد که هر وقت حسین خواست به دستشویی برود در را برای او باز کنید و این بار هم به خواست خدا قضیه به نفع لشگری تمام شد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;استقامت در برابر پیشنهادهای وسوسه انگیز &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ادامه یافتن تیراندازی در اطراف خانه ای که لشگری در آن زندانی بود باعث شد یکی از شب ها ساعت 2 بعد از نیمه شب او را به همراه 20 نفر محافظ با رعایت تمام مسائل حفاظتی بدون هیچ گونه سر و صدا به همان خانه ای که سال ها در آن زندانی بود برگردانند و لشگری هیچ وقت نتوانست بفهمد که این تیراندازی ها به چه منظور صورت می گرفت. &lt;BR&gt;ابوردام ارشد نگهبانان که ماموریتش در آن جا تمام شده بود، جای خود را به ستوانیار سلمان داد که بسیار خوش برخورد بود و چند مدال به خاطر شجاعت هایش از دست صدام حسین گرفته بود. او به نگهبان ها دستور داده بود که هر وقت لشگری خواست می تواند به هواخوری برود و همچنین گفته بود اگر حسین (لشگری) از شما شکایتی بکند فورا شما را به یگان های پیاده منتقل می کنم! &lt;BR&gt;در یکی از روزهایی که لشگری به هواخوری رفته بود، سلمان کنار او آمد و از رسم و رسوم ازدواج در ایران پرس و جو کرد. همچنین از او پرسید که آیا همسرش را دوست دارد؟ و درباره زنان و دختران عراقی چه نظری دارد؟ لشگری با تعجب جواب سوال های سلمان را داد. ناگهان سلمان گفت:&lt;BR&gt;- آیا دوست داری یکی از دختران هشام همسایه بغلی مان را برایت خواستگاری کنم؟ &lt;BR&gt;لشگری سر به زیر انداخت و گفت: &lt;BR&gt;- زن و بچه من در ایران منتظر من هستند. &lt;BR&gt;سلمان جواب داد:&lt;BR&gt;- تو پانزده سال است که این جایی و از زن و بچه ات خبر نداری فکر می کنی زنت به پای تو نشسته و ازدواج نکرده؟ به علاوه برفرض که تو برگشتی ایران، بعد از پانزده سال آن جا چه داری؟ باید در فقر و کمبود زندگی کنی اما اگر همین جا با یک دختر عراقی ازدواج کنی و در عراق بمانی با درجه بالایی که به تو خواهند داد می توانی در ارتش عراق خدمت کنی. این جا همه چیز به تو خواهند داد خانه ویلایی، ماشین شخصی و خلاصه همه چیز. &lt;BR&gt;لشگری در حالی که از سخنان سلمان گیج شده بود گفت:&lt;BR&gt;- سوال بزرگی از من کردی باید روی آن فکر کنم.&lt;BR&gt;از صحبت های سلمان به این نتیجه رسیده بود که پیشنهاد او باید از طرف رده های بالا طراحی شده باشد. پیشنهاد او دو حالت داشت: اگر جدی می گفت و لشگری هم به خواسته هایش تن در می داد، در مقابل تاریخ و فرهنگ مردم ایران که 15 سال به عشق آنان در سخت ترین شرایط ایستادگی کرده بود مسئول بود و همچنین در مقابل زن و فرزندش که 15 سال برای برگشت او صبر کرده بودند نیز جوابی نداشت.&lt;BR&gt;در حالت دوم عراقی ها برای فریب او و بهره گیری سیاسی و تبلیغی این پیشنهادها را مطرح کرده اند و مشخص بود که در این صورت پس از اتمام کارشان او را سر به نیست می کردند تا در آینده مشکل ساز نباشد. در هر دو حالت لشگری خود را از دست رفته و مورد لعن و نفرین ابدی خانواده و ملتش می دانست. پس بهتر دید در زندان های عراق بماند و بپوسد ولی هیچ گاه با پیشنهادهای آنها موافقت نکند. &lt;BR&gt;وقتی سلمان از تصمیم او با خبر شد به طرق مختلف سعی کرد او را منصرف کند. لشگری که می دید سلمان دست بردار نیست از او پرسید:&lt;BR&gt;- به نظر تو اسیران عراقی که در ایران پناهنده شده اند و ازدواج کرده اند کار خوبی کرده اند و تو از کارشان راضی هستی؟ &lt;BR&gt;سلمان لحظه ای تامل کرد و گفت: &lt;BR&gt;- نه ... من از آنها بیزارم! &lt;BR&gt;و لشگری با لبخند جواب داد:&lt;BR&gt;- خب اگر من هم چنین کاری بکنم هموطنانم نسبت به من همین احساس را پیدا می کنند لذا خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع پا فشاری نکن. &lt;BR&gt;اما سلمان با اصرار می گفت:&lt;BR&gt;- اگر زن های عراقی را قبول نداری، می توانی با یکی از دخترهای مجاهد (منافقین) که ایرانی هستند ازدواج کنی و همین جا بمانی. &lt;BR&gt;اما لشگری با عصبانیت جواب داد:&lt;BR&gt;- این جور دخترها به درد من نمی خورند، اینها اسیر در اسیرند و زباله ای بیش نیستند. &lt;BR&gt;با این جواب محکم سلمان امید خود را از دست داد و دیگر راجع به ازدواج او حرفی نزد.&lt;BR&gt;روزها از پی هم می گذشت و لشگری چون پرنده ای در قفس گرفتار بود تا این که روزی سلمان با دستان پر از میوه و خرما به اتاقش آمد و گفت: &lt;BR&gt;- با پیشنهاد جدیدی پیش تو آمده ام حالا باید فکر کنی و بپذیری! اگر به یکی از کشورهای شرقی یا غربی پناهنده سیاسی شوی، عراق کمک می کند که تو را بپذیرند و پول قابل توجهی در حساب بانکی تو در آن کشور می ریزند که تا آخر عمر تامین باشی، آن جا می توانی خانواده ات را هم پیش خود ت ببری. &lt;BR&gt;لشگری باز هم مثل دفعات قبل نقشه دشمن را نقش بر آب کرد و گفت: &lt;BR&gt;- ممنون دست شما درد نکند ولی من ترجیح می دهم در عراق زندانی باشم تا پناهنده سیاسی! &lt;BR&gt;سلمان فریاد زد:&lt;BR&gt;- فکر می کنی در ایران چه خبر است؟ چرا به فکر خودت نیستی؟ &lt;BR&gt;و لشگری جواب داد:&lt;BR&gt;- نمی خواهم با این کار ننگ تاریخ را برای خود بخرم. &lt;BR&gt;و در اعماق دل از این که توانسته بود در برابر وسوسه های شیطانی ایستادگی کند احساس غرور و رضایت می کرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;مصاحبه ای که هیچ وقت از تلویزیون عراق پخش نشد!&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزی النمار نماینده سرهنگ ثابت، با مقداری میوه و سبزیجات و چند کتاب انگلیسی و فارسی پیش لشگری رفت و به او گفت قرار است از طرف تلویزیون با او مصاحبه کنند. لشگری با این شرط که جواب سوال ها را به اختیار بدهد، قبول کرد و فردای آن روز برای مصاحبه آمدند. قرار بود ابتدا از نحوه زندگی او فیلم برداری شود و سپس مصاحبه انجام گیرد. کار را با نماز صبح آغاز کردند. بدین ترتیب که بر خلاف همیشه که لشگری باید چندین بار نگهبانان را صدا می زد، آنها خود برای باز کردن در می آمدند. میز صبحانه را هم برای فیلم برداری تزیین کرده بودند و خلاصه بعد از ورزش داخل حیاط مبل گذاشتند و سوال های راجع به جنگ و اسارت کردند و از برنامه های تلویزیون پرسیدند و بعد از آن مصاحبه گر پرسید: &lt;BR&gt;- آیا می دانی با اسیران عراقی در ایران چه رفتاری می شود در حالی که شما این جا در بهترین شرایط زندگی می کنید؟ &lt;BR&gt;لشگری با قاطعیت جواب داد:&lt;BR&gt;- من الان 15 سال است در زندان های شما اسیر هستم ولی هنوز به صلیب سرخ معرفی نشده ام و نمی گذارید با خانواده ام نامه نگاری کنم این چگونه رفتاری است؟ حتما تعداد زیادی از دوستان خلبان من هم مثل من مخفیانه زندانی هستند شما به این شرایط می گویید خوب؟ &lt;BR&gt;مصاحبه گر که انتظار چنین جوابی را نداشت، با عصبانیت درباره آغاز کننده جنگ سوال کرد و لشگری جواب داد:&lt;BR&gt;- طبق بیانیه سازمان ملل با توجه به حمله همه جانبه زمینی، دریایی و هوایی عراق به ایران در 31 / 6 / 1359عراق آغاز کننده جنگ است.&lt;BR&gt;مصاحبه گر که می دید لشگری هیچ نرمشی نشان نمی دهد، از او خواست که پیامی برای ملت ایران بدهد و او هم مصاحبه را با دعوت همه به صبر و بردباری و رسانیدن سلام به هموطنان و همسر و خانواده اش تمام کرد.&lt;BR&gt;بعد از این ماجرا، لشگری دو ماه برای پخش این مصاحبه از تلویزیون عراق روز شماری کرد ولی هیچ گاه این مصاحبه پخش نشد، تا این که روزی سرهنگ ثابت به دیدن او آمد و اطلاع داد که آن مصاحبه قرار بود برای صدام برده شود ولی اشکالی در صدای فیلم وجود داشت لذا چهار نفر از سرلشکرهای صدام حسین آمده اند تا مصاحبه را تکرار کنند! لشگری چاره ای نداشت. لباس پوشید، موی سرش را مرتب کرد و همراه سرهنگ ثابت وارد سالن شد. چهار سرلشکر و یک سرگرد و مترجم و فیلم بردار و چند راننده و محافظ در سالن حضور داشتند. با ورود او، یکی از سرلشکرها ضمن احوالپرسی گفت که قرار است این مصاحبه برای صدام حسین برده شود و خواهش کرد لشگری از کمبودها و مشکلات چیزی نگوید و قول داد بعد از مصاحبه خودش به شخصه بنشیند و تمام حرف های لشگری را گوش داده و مشکلاتش را برطرف کند. سوالات مصاحبه مانند دفعه پیش راجع به محل سقوط، تاریخ اسارت، مشخصات فردی و در آخر پیام برای خانواده بود.&lt;BR&gt;پس از اتمام مصاحبه سرلشکر از او خواست تا مشکلاتش را بگوید و او توضیح داد که در این پانزده سال هیچ گونه وسیله ارتباطی با ایران نداشته و رادیویی هم که در اختیارش گذاشته اند مال خود او نیست. وضع غذا خوب نبوده و مهم ترین مشکلش عدم نامه نگاری با خانواده اش می باشد. سرلشکر دستور داد همه احتیاجات او را به جز نامه نگاری با خانواده که آن هم در اختیار شخص صدام بود، رفع کنند و همچنین دستور داد ماهیانه مبلغ بیشتری برایش خرج کنند.&lt;BR&gt;قبل از رفتن، سرلشکر دوباره پیشنهاد ازدواج با یک دختر عراقی یا ایرانی را مطرح کرد و لشگری خیلی متین فقط لبخند زد و سکوت کرد و متوجه شد که سلمان بیهوده این حرف ها را نمی زد بلکه از بالا دستور داشته!&lt;BR&gt;بعد از این ماجرا وضع او کمی بهتر شد. حالا رسما یک رادیو داشت که کسی نمی توانست از او بگیرد. چند جلد کتاب و لباس زیر برایش آوردند و پول بیشتری برای خرید میوه در نظر گرفتند. داشتن یک رادیوی مستقل در اسارت یعنی همه چیز و لشگری از این که خداوند چنین عنایتی را به او ارزانی داشته بسیار خوشحال بود. او دیگر به راحتی قادر بود اخبار رادیوهای ایران را دریافت کند و بدین ترتیب روحیه خود را حفظ کرده و خود را بین مردم کشورش حس کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;ادامه دارد &lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 04:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطره ای از سرتیپ خلبان محمدتقی نجفی   </title>
<link>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;  
&lt;DIV align=center&gt;&lt;STRONG&gt;گرفتار در آتش بر فراز خاک کشور&lt;BR&gt;خاطره ای از سرتیپ خلبان &quot;محمدتقی نجفی&quot;      &lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVYli1A&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVYli1A.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در یکی از پایگاه های جنوبِ کشور و در منطقه ای محروم که پرواز جنگنده های نیروی هوایی باعث اعتلای حس ایرانی بودن و احساس غرور در افراد منطقه بود، در یک ماموریت دو فروندی بمباران آموزشی در ارتفاع پایین و سرعت زیاد به عنوان معلم و فرمانده دسته پروازی شرکت داشتم . تمام مسائل مربوط به پرواز را به طور کامل به اعضا توضیح داده بودم . آغاز پرواز با نام خدا و نشانه شروع آن غرش جنگنده های ما در ابتدای باند پروازی بود. اعلام روزی دیگر در راه دفاع از آزادی مملکت بود. دقایق اولیه مثل همیشه بدون مورد خاصی انجام شد. هر دو پرنده در مسیر مشخص شده و در ارتفاع پایین درحال پرواز بودند. خلبانان دسته پروازی پس از انجام بررسی های معمولی روی هواپیمای خود به صحبت در مورد مسائل مربوط به ماموریت مشغول بودند و هر چند دقیقه یک بار وضعیت هواپیمای یکدیگر را سوال کرده و به هم اطلاع می دادند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;اعلام وضعیت اضطراری کردم &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بعد از بیست دقیقه درحالی که از یک نخلستان خرما عبور می کردیم، مردم آن جا متوجه حضور ما شدند و برای مان دست تکان دادند. در همین لحظه من متوجه وضعیت غیرعادی در هواپیمای خود شدم . مقدار بنزین ما و هواپیمای دیگر اختلاف زیادی پیدا کرده بود . برای اطمینان بیشتر دوباره وضعیت بنزین را سوال کردم و متوجه شدم اختلاف زیاد است . آن موقع در نیمه راه ماموریت و در فاصله 80 مایلی از هدف و پایگاه خودی بودیم.&lt;BR&gt;ماموریت را لغو و به هواپیمای دوم اعلام کردم که جهت دریافت دقیق وضعیت به ارتفاع بالاتر می رویم و از او خواستم که وضعیت ظاهری هواپیما را دقیقاً بررسی کند و به ما گزارش دهد. وارسی انجام شد اما ظاهراً اشکالی وجود نداشت. فقط اختلاف بنزین هر لحظه بیشتر می شد .&lt;BR&gt;دستورالعمل های مربوط به این حالت را انجام دادم و به صورت خط مستقیم وبه طرف پایگاه پرواز را ادامه دادم. در فاصله 30 مایلی پایگاه و با ارتفاع کم جهت بررسی وضعیت ظاهری و سیستم بنزین تصمیم به پایین آوردن چرخ ها گرفتم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هواپیمایم آتش گرفت &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به محض باز شدن چرخ ها، آتش از تمامی قسمت های عقب و بال های هواپیما زبانه کشید و موتور راست با نشان دهنده آتش به ما اعلام خطر کرد و در فاصله کمی موتور سمت راست از کار افتاد . در این لحظه هواپیما به حالت کجی زیاد به سمت راست شروع به چرخیدن کرد .&lt;BR&gt;هواپیمای شماره 2 با فریاد، شروع آتش در تمامی قسمت دم هواپیما و جدا شدن قطعات بال از سمت راست را یادآور شد. ناگهان صدایی شبیه انفجار به گوش رسید و باک خارجی سمت راست از زیر هواپیما کنده شد. پس از رها شدن باک، گویا به سطوح فرامین عقب برخورد کرد و شوک شدیدی به پرنده وارد ساخت . حالت کجی تا 90 درجه به هواپیما دست داد . من با فریاد از خلبان دیگر خواستم تا با تمامی توان پدال پایی را در سمت چپ فشار دهد تا شاید کمی از کجی هواپیما کم شود. ولی با تمام فشاری که هر دو بر پدال وارد می کردیم، هواپیما به علت از دست دادن سیستم های هیدرولیک قادر به ادامه پرواز مستقیم نبود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با جمع کردن چرخ ها آتش کم شد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شروع به انجام دستورالعمل های تدافعی جهت حالت اضطراری کردیم. ابتدا دسته گاز موتور راست را به حالت خاموش گذاشتیم . تمامی چراغ های خطر داخل کابین روشن شده بودند و همانند چراغ هایی که بر درختان کریسمس آویزان می کنند، مرتب چشمک می زدند و انواع بوق های خطر به گوش می رسید . هواپیما در حالت کجی شدید بود و به سمت زمین و اقیانوس نزدیک می شد . به برج مراقبت و هواپیمای شماره 2 اعلام کردم که در صورت ادامه این وضع و از دست دادن ارتفاع، هواپیما را ترک خواهیم کرد.&lt;BR&gt;تصمیم گرفتم آخرین تلاشم را هم انجام دهم. توکل به خدا آخرین عاملی بود که در درون من فریاد می زد بیشتر سعی کن .&lt;BR&gt;گویا یک الهام غیبی به من نهیب زد که چرخ ها را جمع کن زیرا شروع حادثه با باز شدن چرخ ها مشخص شده بود. پس از این که چرخ ها را جمع کردم، هواپیما حالتی آرام پیدا کرد، از کجی آن کاسته شد و شدت آتش نیز کم شد . وقت بسیار کم بود. با حداکثر توان شروع به گردش به سمت باند پروازی و اوج گیری کردیم و به برج مراقبت اعلام کردیم که به طور مستقیم و فقط با توکل به خدا جهت فرود اقدام می کنیم. &lt;BR&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;A class=postlink href=&quot;http://www.postimage.org/image.php?v=aVYlVWS&quot; target=&quot; _blank&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.postimage.org/aVYlVWS.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;تصمیم به فرود گرفتم ولی ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فاصله ما با باند حدود 15 مایل بود. با نزدیک شدن با باند پروازی از هواپیمای شماره 2 خواستم که از ما کمی فاصله بگیرد تا چرخ ها را پایین بیاوریم . به محض زدن دسته چرخف آتش با شدت زیادی شعله ور شد و چرخ سمت راست که پس از سوختن ستونی آهنین از آن بر جای مانده بود پایین نیامد. &lt;BR&gt;همکارانم مستقر بر روی زمین به من گفتند که وضعیت چرخ در حالت خیلی خطرناکی است. بلافاصله با یاد خدا اهرم اضطراری چرخ ها را کشیده و با التماس از درگاه خداوند خواستم که مرا مایوس نکند .&lt;BR&gt;با فشار به دسته اضطراری چرخ، انتظار معجزه داشتم که ناگهان در فاصله 4 مایلی، چرخ سوخته نیز باز شد . ولی در عوض آتش به سمت چپ هم سرایت کرد و موتور چپ در اندک زمانی غرق آتش شد و نشان دهنده آتش روشن شد .&lt;BR&gt;با ارتفاع کم به سمت باند پروازی ادامه مسیر دادیم . احساس می کردم که کسی حمایتم می کند و خطری ما را تهدید نمی کند . این انتظار هم با فاصله زمانی اندکی به وقوع پیوست و چرخ های سوخته و گداخته شده هواپیما درست اول باند پرواز به زمین بوسه زدند. چتر سرعت شکن را زدم ولی به محض باز شدن به وسیله آتش در یک چشم به هم زدن به خاکستر تبدیل شد . به محض کم شدن سرعت هواپیما از سمت راست که از چرخ آن فقط میله ای باقی مانده بود شروع به خارج شدن از باند کرد . باز هم با توکل به خدا آخرین وسیله اضطراری باقی مانده یعنی ترمز اضطراری را گرفتم . هواپیمای شعله ور با سرعت 180 مایل شروع به خارج شدن از باند نمود . &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #ff0000&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;با لطف خداوند هواپیما از حرکت باز ایستاد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درست در نیم متری لبه خارجی باند، هواپیما به سمت داخل باند برگشت و همانند شعله ای آرام در حال سوختن بود، در طول باند شروع به حرکت نمود. به محض توقف، آتش تقریباً به روی سر ما و به پشت کابین رسیده بود که به خلبان دیگر گفتم هر چه سریع تر از هواپیما خارج شود.&lt;BR&gt;دوستان آتش نشان با انواع تجهیزات در تلاش بودند و سرانجام آتش را خاموش کردند . با خاموش شدن آتش محل انفجار اولیه را دیدیم که کاملاً دهان باز کرده بود . حادثه از جایی شروع شده بود که حتی سازندگان هواپیما هم انتظار آن را نداشتند که با چنین انفجاری هواپیما قادر به پرواز باشد ولی آنها نمی دانند که ما با یاد خدا زندگی می کنیم و به معجزات او ایمان داریم. &lt;BR&gt;بعدها توفیق رفتن به حج را یافتم و عظمت وجودش را بیشتر حس کردم و همچنین از دست حضرت آیت اللّه خامنه ای تقدیر نامه ای دریافت کردم و دانستم که اینها همه خواست خداوند بوده که من به افتخاری این چنین نایل شوم.  &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;پایان &lt;/STRONG&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 06:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iranian-airforce&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>iranian-airforce</dc:creator>
<guid>http://iranian-airforce.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
