تبليغاتX
نیروی هوایی ایران
"اولین وبلاگ تخصصی عملیاتها , زندگی نامه و خاطرات خلبانان نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس"

 

برنامه مستند بزرگداشت شهید لشگری امشب ( 30/6/88 ) ساعت 10/22 از شبکه پنج سیما پخش می شود

 

در این برنامه ناگفته های ایشان از زبان خلبانان دیگر ( تیمساران نجفی - احمد بیگی و یزد) ذکر می شود و فرزند و همسرایشان نیز ابعاد دیگری از زندگی شهید لشگری را بیان می کنند . برنامه مستند جالبی است که دیدن آنرا به همه دوستان توصیه می کنم .

نوشته شده توسط محمد در ساعت 15:37 | لینک  | 

 
زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "شهیدحسین لشگری"
(قسمت پنجم)
 



انتقال به مکان جدید

اوایل سال 1995 میلادی رسیده بود. طارق عزیز معاون نخست وزیرعراق برای گفت وگو در اجلاس شورای امنیت به نیویورک سفر کرده بود. او در هنگام برگشت به عراق در ژنو با رییس صلیب سرخ جهانی مصاحبه ای در رابطه با وضعیت معیشتی اسرای عراقی داشت و به او گفته بود که خلبان های اسیری مانند حسین لشگری را زنده داریم و هر وقت که خواستید می توانید وضع زندگی اش را از نزدیک ببینید. رییس صلیب سرخ بلافاصله اجازه دیدار او را مکتوب کرد و از طارق عزیز خواست تا آن را امضا کند. 24 ساعت از این ماجرا نگذشته بود که ناگهان سرهنگ ثابت با عده ای از جمله مسئول جدید او ازاستخبارات ملقب به "ابوفرح" وارد اتاق شدند و از لشگری خواستند وسایلش را جمع کند. قرار بود به محل جدید نقل مکان کند.
حسین از سرهنگ پرسید می تواند رادیو را با خودش ببرد؟
سرهنگ پاسخ داد:
- در محل جدید همه چیز به تو خواهند داد. فقط وسایل شخصی ات را بیاور.
ابوالفرح گفت:
- از این به بعد من مسئول تو هستم. هر چه خواستی به من بگو . من برایت تهیه می کنم.
حسین از او می خواهد که برایش رادیو تهیه کند.
کسانی که برای بردن حسین آمده بودند لباس های شخصی پوشیده بودند و این امر او را نگران کرده بود. از یکایک نگهبانان خداحافظی کرد و روی شان را بوسید . خیلی از آنها اشک از چشمان شان جاری بود.
حسین نیز ناراحت بود. با ناراحتی سوار ماشین تویوتا شد .
سرهنگ که ناراحتی او را دید به انگلیسی گفت:
- مکان جدید برایت خوب است. مطمئن باش آن جا را دوست خواهی داشت.
ماشین وارد محوطه ای شد . سرهنگ خداحافظی کرد و رفت.
در آن محل کارمندان استخبارات رفت و آمد می کردند. همگی آنان از دیدن شخص غریبه ای که با چشم باز آنها را نگاه می کرد تعجب کرده بودند. یکی از کارکنان که عینک دودی به چشم داشت به او گفت:
- برو داخل و بنشین روی صندلی و بیرون را نگاه نکن.
اما حسین بی اعتنایی کرد. آن مرد عصبانی شد و باز هم تشر زد. اما باز بی اعتنایی کرد. ابوفرح با دیدن حرکات آن کارمند او را به کناری کشید وکلماتی زیر گوشش گفت. آن کارمند بدون این که به جناب لشگری نگاه کند به راهش ادامه داد و رفت. ابوفرح چفیه ای را به او داد و گفت:
- بیرون را نگاه نکن و این را دور سرت ببند.
ساعت 2 بعد از ظهر به زندان رسیدند. نگهبانان اثاثیه او را به اتاقی که در گوشه زندان بود و بسیار کثیف و آلوده به نظر می رسید، بردند. با دیدن آن اتاق رو کرد به ابوفرح و گفت:
- این بود جایی که این همه از آن تعریف کردید؟ این جا حتی آب سرد برای وضو گرفتن هم ندارد ...
ابوفرح گفت:
- ناراحت نباش این جا موقت است.
سپس به نگهبان گفت:
- برو غذای او را بیاور.
نگهبانی برایش غذا و نگهبان دیگر زیر پوش و پیژامه آورده بود. آن اتاق فقط یک پریز داشت که او مجبور بود بین تلویزیون و بخاری یک مورد را انتخاب کند که با توجه به سرمای هوا مجبور بود از بخاری استفاده کند.
با تاریک شدن هوا، نگهبانی آمد و از او خواست که تلویزیون را روشن کند. ساعت 9 شب بود و او مشغول گوش دادن اخبار بود. کسی از پشت در گفت:
- در را باز کنید.
نگهبان در را باز کرد و مرد بلند قدی وارد شد. پس از سلام او را با خود به جایی برد که توالت و دستشویی داشت. تلویزیون هم داشت اما در مورد رادیو به او گفتند بودجه ای برای خرید آن نداریم.
ولی حسین آن قدر اصرار کرد که رادیوی نگهبانی که به مرخصی رفته بود را به او دادند.

ارتباط از طریق نوشتن روی دیوار

دو ماه بود که او را به آن زندان برده بودند اما هنوز برای هوا خوری از زندان خارج نشده بود. نزدیک عید 1374 بود. از ابوفرح خواست به سلولش برود. بعد از 3 روز تاخیر رفت و او به ابوفرح گفت:
- مدت هاست به هواخوری نرفته ام. تکلیفم را روشن کن.
ابتدا کلی بهانه آورد که تعداد زندانی ها زیاد است و آنها هواخوری احتیاج دارند و نمی شود تو با آنها بروی و...
اما سرانجام پذیرفت که هفته ای دو بار و به مدت نیم ساعت او را به هواخوری ببرند.
محوطه هواخوری حدود 700 متر بود و روی دیوار های آن نوشته های جالبی بود. اما یکی از این نوشته ها حسابی ذهنش را به خودش مشغول کرده بود. نوشته شده بود:
"علی جان سلام من خوبم تو چه طوری؟ سرانجام به آرزوی مان می رسیم اگر حالت خوب است یک ضربدر جلوی این نوشته بگذار قربانت زهرا"
زیر این نوشته عبارت دیگری بود . نوشته شده بود:
"بچه ها نگران نباشید به زودی از این جا می رویم.گ
او هم زیر این عبارات نوشت:
"بچه ها این جا چه می کنید؟ من خلبان حسین لشکری هستم و مدت 16 سال است که از خانواده ام خبر ندارم."
در هواخوری های بعدی زیر جمله زهرا نوشته شده بود:
"من هم حالم خوب است. می خواهم به عراقی ها بگویم ما را از این جا ببرند. دوستت دارم. علی اکبر"
و زیر جمله حسین هم نوشته شده بود:
"من حسن خلج هستم و 16 سال دارم."
در هواخوری های بعدی دوباره به سمت دیوار رفت و خواند:
"من را به بازجویی بردند و از مشخصات دایی ها و عموها پرسیدند گفتم من و تو دختر عمو وپسر عمو هستیم و می خواهیم با هم ازدواج کنیم و از دست رژیم ایران فرار کرده ایم. تو هم همین ها را بگو"
حسن خلج هم نوشته بود که قصد پیوستن به سازمان مجاهدین خلق را دارد.
حسین برایشان نوشت:
"اگر به سازمان بپیوندید فقط سلولتان را بزرگ تر کرده اید چون سازمان خودش در بغداد زندانی ست. برگردید به کشور خودمان، عید است و باید نزد خانواده هایتان باشید"
حسین پس از بازگشت به سلول سرما خورد و چند روزی نتوانست بیرون برود. بعد از این چند روز که به هواخوری رفت چند جمله برایش نوشته شده بود:
" پشیمانم ولی چاره ای ندارم که به سازمان بپیوندم و با علی باشم (زهرا)"
" من هم پشیمانم اما چاره ای ندارم که در سازمان و با زهرا باشم (علی)"
" پشیمانم ولی چاره ای ندارم جز این که تا آینده ای نامعلوم به سازمان بپیوندم."
روز اول عید را با نماز و مناجات شروع کرد. دلش هوای خانواده اش را کرده بود. آن سال ماه رمضان با فروردین مصادف شده بود.
حسین چون رادیو و تلویزیون داشت، زمان دقیق اذان را می دانست اما خیلی از زندانی ها این امر را نمی دانستند. روزها همین طور یکی پس از دیگری می گذشت..


دیدار با نماینده صلیب سرخ بعد از 16 سال

ساعت 11 صبح روز 12 خرداد 1374 داخل سلولش نشسته بود که در باز شد. ابوفرح با چهره ای خندان و در حالی که در دستانش میوه و عصاره پرتغال و شیرینی بود، وارد شد. پس از سلام و احوالپرسی به نگهبان گفت: - بگو سلمانی بیاید.
چند لحظه ی بعد سلمانی با وسایلش در سلول حاضر بود. او مشغول کوتاه کردن موهای حسین شد. ابو فرح گفت:
- فردا ساعت 8 آماده باش و رفت...
آن شب اصلاً نتوانست بخوابد. دائم در این فکر بود که کجا قرار است برود؟
زیر لب حمد و سوره می خواند و می گفت: خدایا پناه بر خودت...
ساعت 8 فردا ابوفرح و نگهبان وارد سلولش شدند. حوله ای که موقع هواخوری روی سرش می انداخت را برداشتند و از سلولش بیرون رفتند.
ابوفرح در عقب ماشینی را باز کرد و هر دو سوار شدند. پس از آن که از منطقه الرّشید دور شدند، ابوفرح حوله را از سر حسین برداشت. حسین تازه متوجه شد که سه تا ماشین هستند. یکی در جلو و دیگری پشت سرشان.
بین راه ابوفرح مقبره های امام موسی کاظم(ع) و امام جواد(ع) را به او نشان داد.
جلوی یک پادگان نظامی توقف کردند. جوانی حدود 33 ساله با یک ماشین تویوتای سفید در کنار آنها ایستاد. روی ماشین او نوشته شده بود   "صلیب الاحمر حولی" (صلیب سرخ بین المللی)
در دلش کمی امیدوار شد . نماینده صلیب سرخ خودش را "مارک فیشر" معرفی کرد.
اونیز گفت:
- من حسین لشگری اولین خلبان اسیر ایرانی هستم.
لحظاتی بعد سرلشکر حسن رئیس کمیته قربانیان جنگ وارد شد. کمی بعد مارک از او خواست که با حسین تنها صحبت کند. وقتی تنها شدند حسین سیم برق ضبط صوت را که روی میز بود از پریز کشید و داخل قفسه و کمد را کاملاً جست و جو کرد. مارک گفت خوب از عراقی ها تجربه کسب     کرده ای.
حسین گفت: "مهم نیست. باید احتیاط کرد."
پس از کمی گفت وگو، حسین خلاصه ای از زندگی اش را در عراق برای مارک تعریف کرد. سپس مشخصات کامل و آدرس تهران را داد. چون         نمی دانست در این 16 سال اسارتش چه بلایی بر سر خانواده اش آمده است، آدرس خدمات نیروی هوایی را نیز داد.
مارک برگه ای به او داد و گفت:
- هر چه می خواهی برای خانواده ات بنویس.
آن قدر حرف برای آنها داشت که نمی دانست کدام را بنویسد. به هر زحمتی که بود چند خطی نوشت و به دست مارک سپرد.
هنگام خداحافظی مارک فیشر کارت ویزیت خودش را که از طرف صلیب سرخ بود به او داد و گفت:
- این را همراه خودت داشته باش.
سوار همان ماشین که با آن آمده بود شد و به سلولش بازگشت.



تجدید دیدار بعد 16 سال از طریق عکس

دو ماه بعد ساعت 10:30 صبح 6 مرداد 1374 ابوفرح دریچه سلول را گشود به همراه آرایشگری که نامش قاسم بود وارد سلول داشت.
ابوفرح به قاسم گفت:
- سر و صورت حسین را اصلاح کن . فردا قرار مهمی دارد.
حسین پرسید: "جواب نامه ام آمده؟"
ابوفرح لبخند زد و گفت:
- فردا مارک می خواهد تو را ببیند.
فردای آن روز ساعت 8:30 صبح ابوفرح با یک نگهبان آمد و دوباره به همان جای قبلی رفتند.
مارک برایش توضیح داد که نامه را به ایران فرستاده و حدود 10 روز است که جواب نامه آمده ولی عراقی ها ملاقات را به تاخیر می اندازند.
سپس دو نامه و دو عکس به دستش داد. اول عکس ها را نگاه کرد. همسرش بود به همراه مرد جوانی که پسرش بود. این پسر همان پسر      بود که وقتی از او جدا شد، نمی توانست بنشیند. عکس دوم پسرش بود به تنهایی در جلوی آثار تاریخی شهر اصفهان.
سپس شروع به خواندن نامه ها کرد. یکی از علی (پسرش) و یکی از همسرش بود.
با خواندن نامه ها کم مانده بود که اشک از چشمانش سرازیر شود. مارک دو برگه دیگر به او داد و از او خواست که جواب نامه ها را بنویسد. از او پرسید:
- عکسی از دوران اسارتت داری که برایشان بفرستم؟
حسین گفت:
- نه اینها می گویند ممنوع است.
وقتی ابوفرح و ثابت آمدند مارک پرسید:
- چرا از حسین عکسی نمی گیرید تا برای خانواده اش بفرستم؟
ثابت هم قول داد که در اولین فرصت از او عکس بگیرند.
در پایان ملاقات حسین از مارک خواست که مقداری کاغذ و قلم در اختیار او بگذارند تا در زندان وقت بیشتری برای نوشتن داشته باشد. مارک بلافاصله دو عدد خودکار خارجی و 100 برگ کاغذ به او داد.
وقتی به زندان بازگشت، بارها و بارها نامه ها را خواند و عکس ها را نگریست و اشک ریخت...


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

ادامه دارد

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:21 | لینک  | 

زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "شهید حسین لشگری"
(قسمت چهارم)
  




دردسرهای جایگزین جدید!

جایگزین شدن حسن انصاری به جای ارشد آسایشگاه برای سرتیپ لشگری مشکلاتی را به همراه داشت. عراقی ها می گفتند که او دستش کج است و از ارتش عراق دزدی کرده و به همین خاطر هم سه سال زندانی شده.
از پول حقوق سرتیپ لشگری هر ماه مقداری پودر و صابون خریداری می شد و در اختیارش قرار می گرفت. از وقتی که انصاری آمده بود قوطی های تاید که برای یک ماه بود چند روزه تمام می شد. لشگری پیگیر شد تا علت را بفهمد و متوجه شد که حسن تایدها را برای شستن ماشین خود برمی دارد. روزی لشگری در حضور بقیه عراقی ها به انصاری گفت :
- شما پودرها را برای شستن ماشین استفاده می کنی و ما الان برای شستن لباس پودر نداریم.
حسن با ناراحتی موضوع را انکار کرد ولی از بعد آن ماجرا مترصد فرصتی بود تا با اهرم فشار لشگری را وادار به سکوت در برابر دزدی های خود کند!
او متوجه شده بود که داشتن رادیو چقدر برای لشگری مهم است و از همین موضوع سوء استفاده می کرد و رادیو را فقط مدت محدودی در اختیارش قرار می داد و درست زمان پخش اخبار ایران رادیو را می برد و می گفت می خواهد به بیانات صدام گوش کند. او همچنین قدغن کرده بود لشگری توسط نگهبان های دیگر برای سروان ثابت (مسئول کمیته اسیران) پیغام بفرستند.
دو هفته به همین منوال گذشت تا این که لشگری به ناچار نامه ای نوشت و توسط یکی از نگهبانان که مسئول آوردن غذا بود و خودش هم دل خوشی از انصاری نداشت، برای سروان ثابت فرستاد. وقتی انصاری از این موضوع مطلع شد به استخبارات شکایت کرد. او در شکایت خود نوشته بود من ارشد نگهبان ها هستم و نسبت به جان لشگری مسئولیت دارم اما او با نادیده گرفتن موقعیت من باعث سوء استفاده نگهبانان دیگر شده و من دیگر قادر به کنترل نگهبان ها و حفظ جان او نیستم. استخبارات رونوشت گزارش حسن را به کمیته قربانیان جنگ فرستاد و چند روز بعد ستوان سلام برای بررسی موضوع آمد.
از آن جا که ستوان سلام عرب بود و متعصب، لذا فشار را روی لشگری گذاشت و به او گفت :
- تو اسیر آنهایی باید مطیع باشی.
هرچه لشگری از کارهای خلاف حسن گفت فایده ای نداشت و در نهایت ستوان سلام به حسن و سایر نگهبان ها گفت هر وقت شما مناسب دیدید حسین را به هواخوری ببرید و یا رادیو را در اختیارش بگذارید!

قرنطینه

با رفتن ستوان سلام، حسن که گویی به آرزوی دیرینه اش رسیده بود، به نگهبانان دستور داد اتاق و تمام وسایل لشگری را بازرسی کنند. آنها هم اتاق را از بالا به پایین و حتی زیر تشک و لای متکاها را گشتند و هر چه وسیله از قبل خودکار و کاغذ، تیغ و خود تراش، ناخن گیر، کارد میوه خوری و پودر و صابون و... پیدا کردند با خود بردند و در اتاق را از پشت قفل زدند و خلاصه قرنطینه کاملی برای لشگری ساختند.
بعد از آن ماجرا هر روز فقط 5 دقیقه در اتاق را برای گرفتن غذا یا دستشویی باز می کردند. گاهی اوقات هم در را باز نمی کردند. لذا لشگری مجبور بود درون سطل قضای حاجت کند! غذایی هم که به او می دادند سرد و نیمه خورده بود. نگهبانان حتی زحمت شستن ظرف ها را هم به خود نمی دادند. اما سرتیپ لشگری سعی می کرد با خواندن قرآن و دعا و کتاب خود را سرگرم کرده و روحیه اش را تقویت کند. دو سه روز اول ورزش و پیاده روی را درون اتاق انجام داد ولی به دلیل نبودن هوای کافی و تعرق زیاد، زیر بغل و کشاله های رانش عرق سوز شد به طوری که به سختی راه می رفت لذا تصمیم گرفت ورزش را رها کند. چیزی که از همه بیشتر او را آزار می داد این بود که از اخبار ایران اطلاعی نداشت چرا که عراقی ها دیگر رادیو در اختیارش نمی گذاشتند اما او چاره ای جز صبر نداشت!

زیارت امام رضا در اسارت!

با دلی شکسته و اندوهگین با خدا راز و نیاز می کرد. ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. به سمت تلویزیون رفت تا شاید بتواند ازآن طریق تلویزیون ایران را بگیرد. پس از نیم ساعت جست و جو ناگهان صدایی را شنید که به زبان عربی اخبار می گفت و مطالبش بیشتر راجع به اوضاع ایران بود. سعی کرد موج را صاف کند و با اضافه کردن نیم متر سیم به آنتن توانست یک صدای 60 درصدی را بشنود که می گفت تلویزیون جمهوری اسلامی ایران. تصویر به صورت خط خطی و شطرنجی بود. به نظر می رسید دولت عراق برای این که مردم نتوانند تلویزیون ایران را ببینند روی تصاویر پارازیت ایجاد می کرد.
از آن به بعد او هر روز ظهر و هر شب ساعت 11 به این برنامه گوش می داد. در یکی از همین شب ها پس از پایان اخبار گوینده تلویزیون گفت :
- بینندگان عزیز حالا ارتباط مستقیمی داریم با مشهد مقدس.
گزارشی بود از صحن امام رضا (ع) که به صورت زنده پخش می شد. با شنیدن صدای افرادی که دعا می خواندند بی اختیار اشک شوق از چشمانش سرازیر شد و برای چند دقیقه خود را در حرم آقا دید. دشمن می خواست او را از دنیای خارج بی خبر نگه دارد ولی از آن جایی که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، او هم از اخبار ایران آگاه شد و هم به زیارت امام رضا    (ع) رفت!

هفت ماه گذشت

حدود هفت ماه از زندانی شدن او در اتاق می گذشت. در این مدت اصلا ورزش نکرده بود و دلش برای هوای بیرون و پیاده روی زیر نور خورشید تنگ شده بود. ساعت 11 صبح طبق معمول هر روز یک جزء از قرآن را قرائت کرد. آن روز جزء سی ام و در نهایت قرآن را ختم کرده بود. بلند شد و کنار پنجره نشست و به پرندگان آزاد و رها که روی درختان سر و صدا می کردند خیره شد و به یاد دوران طفولیت و مکتب خانه و روزی که قرآن را ختم کرده بود افتاد. می دانست پدرش از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد. بلافاصله خودرا به خانه رساند و خبر را به پدر و مادرش داد. آنها او را غرق بوسه کردند. فردا صبح که قصد رفتن به مکتب را داشت، مادرش مقداری کشمش و گردو به همراه 25 ریال پول گذاشت داخل یک بشقاب و آن را در دستمالی بست تا برای ملا ببرد. چه قدر ملا از این هدیه خوشحال شده بود.
همچنان که این خاطرات از ذهنش می گذشت خود را در اتاق یافت. با خودش فکر می کرد خدایا هفت ماه است از این جا بیرون نرفته ام امروز هم که قرآن را ختم کردم نه معلمی هست که برایش شیرینی ببرم نه اصلا شیرینی وجود دارد. در حالی که جنب و جوش پرندگان را روی شاخه نگاه می کرد، آرزوی آزاد بودن و شیرینی خوردن کرد!
هنوز چند لحظه نگذشته بود که در اتاق باز شد. ستوان یکم سلام که مسئول او از طرف کمیته بود وارد شد. در دست های او یک جعبه شیرینی و پاکتی از میوه بود! آنها را روی میز کنار دیوار گذاشت و در حالی که لبخند به لب داشت به طرف لشگری آمد. او گفت سرتیپ ستار که ریاست جدید کمیته را به دست گرفته به تو سلام رساند و گفت از این لحظه به بعد روزی یک ساعت می توانی برای هواخوری بیرون بروی. هر ساعتی را که می خواهی انتخاب کن و به نگهبانان بگو هر چه از نظر لباس زیر و دمپایی و غیره کم داری هم بگو تا برایت تهیه کنم.
ستوانیار حسن انصاری هم که تمام این محدودیت ها را برای لشگری ایجاد کرده بود، در اتاق بود و با خجالت سرش را پایین انداخته بود! ستوان سلام می گفت زمانی که سرتیپ ستار منصوب می شود پس از بررسی پرونده اسیران به یاد لشگری می افتد و از وضعش جویا می شود و دستور لغو تنبیه را صادر می کند. از آن روز به بعد در اتاق هر روز از 8 تا 11 باز بود.
روزها از پی هم می گذشت و دلتنگی های لشگری بیشتر و بیشتر می شد اما امیدش را از دست نمی داد. هر شب رویای بازگشت به ایران عزیز را می دید.

پذیرش قطعنامه از طرف عراق امیدی تازه در دل لشگری

24 مرداد ماه سال 1369 بود. ساعت 5/10 صبح ناگهان تلویزیون عراق برنامه عادی خودش را قطع کرد و اعلام کرد ساعت 11 صبح صدام حسین پیام مهمی دارد و این اطلاعیه چند بار تکرار شد، سرانجام ساعت 11 صبح با پخش سرود جمهوری عراق وزیر اطلاعات در صفحه تلویزیون ظاهر شد و گفت:
- صدام حسین پیام مهمی برای شما ملت عراق دارد به آن توجه فرمایید!
صدام ظاهر شد و پس از سلام و احوالپرسی، پیام شورای انقلاب عراق را از روی نوشته برای مردم خواند و گفت عراق از اراضی اشغالی ایران عقب نشینی نموده و اسرای جنگی آزاد خواهند شد. او عهد نامه 1975 ایران و عراق را رسما مورد پذیرش قرار داده بود. صدام تاکید کرد به صورت یک جانبه از 26 مرداد اسیران به تدریج آزاد خواهند شد و از ایران توقع دارد متعاقبا حسن نیت نشان داده و اسیران عراقی را آزاد کند. نگهبانان با شنیدن این خبر به اتاق لشگری آمدند و تبریک گفتند و آرزو کردند او جزء اولین کسانی باشد که آزاد می شود.
ساعت 12 ظهر گوینده اخبار سراسری با سخنگوی وزارت خارجه صحبت می کرد. سخنگو می گفت ما هم خبر عقب نشینی عراق و تبادل اسرا را از روی تلکس خبری دریافت کرده ایم ولی هنوز رسما در این مورد نامه ای به سفیر ایران در ژنو داده نشده و اگر چنین چیزی صحت داشته باشد ما از آن استقبال می کنیم. شب رادیو بی بی سی ارقام اسرای ایران و عراق را 110 هزار نفر ارزیابی کرد که از این مجموع 70 هزار نفر اسرای عراقی و 40 هزار نفر ایرانی بودند. با شنیدن این اخبار لشگری آرام و قرار نداشت و خود را در یک قدمی خاک کشورش می دید.
روز 26 مرداد فرارسید و اولین گروه اسیران ایرانی از مرز گذشتند و به وسیله دکتر حبیبی معاون اول رئیس جمهور مورد استقبال قرار گرفتند. اما لشگری در بین آنها نبود. حتی خبری هم که گویای این باشد که امروز یا فردا خواهد رفت، نبود. روزانه 4 تا 5 هزار اسیر بین دو کشور رد و بدل می شدند. پس از 20 روز 80 هزار اسیر تبادل شد ولی هنوز از اسم لشگری خبری نبود. او مرتب به نگهبانان و سروان ثابت می گفت پس من کی قرار است بروم؟ و آنها اظهار بی اطلاعی می کردند.
دو کشور اعلان کردند که تمام اسیران آزاد شده اند و اسیر دیگری وجود ندارد! واین خبر تمام دلخوشی لشگری را از او گرفت.

سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق

جلوی پنجره نشسته بود و تلاش پرندگان را برای به دست آوردن غذا نظاره می کرد. سه روز پس از جنگ چهل روزه غربی ها علیه عراق رادیو اعلام کرد تمام اسیران غربی را با عزت و احترام آزاد می کند. لشگری به یاد خودش افتاد که پس از ده سال اسارت هیچ کس به فکر آزادی اش نیفتاده بود. آهی از ته دل کشید و با خود اندیشید مثل این که قسمت من از این دنیا فقط اسارت است!
با شروع جنگ خلیج فارس وضع غذا، نفت و برق بسیار خراب شده بود. غذا را فقط دو وعده می دادند که خیلی هم بی کیفیت بود. آب و برق هم مدام قطع می شد. سرما به قدری شدید بود که او مجبور بود هر چه لباس دارد روی هم بپوشد. یک روز که هوا به شدت سرد شده بود یکی از نگهبانان گفت در این نزدیکی جنگلی هست که درختان خشک بسیاری دارد اگر چوب تهیه کنیم می توانیم آتش خوبی داشته باشیم. لشگری سعی کرد این فکر را در نگهبان تقویت کند تا این که سرانجام دو نفر از آنها رفتند و دو کنده بزرگ آوردند. فرقونی در حیات بود که توی آن آتش روشن کردند و به داخل ساختمان بردند. نگهبانان موقع خواب مقداری زغال داخل سطل ریختند و آن را در اتاق لشگری گذاشتند. با توجه به این که تمام در و پنجره ها بسته بود گاز متصاعد شده از زغال تمام فضای اتاق را پر کرد. لشگری با صدای اذان بلند شد ناگهان سرش گیج رفت و زمین خورد. موقع زمین خوردن سرش به لبه کمد لباس برخورد کرد و شکست. پس از ده دقیقه در حالی که روی زمین افتاده بود و از سرش خون می رفت به هوش آمد و با لگد به در کوبید. نگهبان در را باز کرد و شمعی روشن نمود و رفت ولی او قدرت صدا زدن نگهبان را نداشت. پس از چند دقیقه نگهبان که دید لشگری از اتاق بیرون نیامده به داخل اتاق آمد و او را در آن وضعیت دید و بلافاصله بقیه نگهبانان را صدا زد. آنها فورا پنجره اتاق را باز کردند و سطل را بیرون بردند سپس سرش را پانسمان کرده و او را روی تخت خواباندند. صبح نگهبانان از او قول گرفتند که این مسئله را با سروان ثابت در میان نگذارد و او هم قول داد.

تغییر محل زندگی

عراق در جنگ چهل روزه متحمل خسارات فراوانی شده بود. همه جا ویران شده بود. پس از گذشت چهار ماه هنوز آب و برق قطع بود. تقریبا هر روز تشییع جنازه سربازان عراقی که توسط نیروهای غربی زنده به گور شده بودند صورت می گرفت. ترور شخصیت های سیاسی حزبی و نظامی شروع شده بود. هرج و مرج و فحشا همه جا بیداد می کرد. یکی از همین شب ها در نزدیکی محل زندگی لشگری تیراندازی شد. نگهبان ها بلافاصله مسلح شدند و بیرون رفتند و فورا موضوع را به رده های بالا گزارش دادند و آنها هم تصمیم گرفتند محل زندگی او را تغییر دهند.
محل جدید خانه ای بود متعلق به یکی از ایرانی های رانده شده از عراق که به دست استخبارات افتاده بود. اتاقی را که به او اختصاص داده بودند بیشتر شبیه انباری بود بدون پنجره و کولر. به محل جدید که آمده بودند تلویزیون نگهبان ها خراب شده بود و در آن شرایط آنها قادر به تعمیر آن نبودند لذا از او خواستند تلویزیونش را در اختیار آنها بگذارد. لشگری که چاره ای جز تسلیم نداشت سعی می کرد زمان پخش اخبار تلویزیون را بگیرد که اغلب موفق نمی شد چرا که آن ساعت مصادف بود با زمان فیلم دیدن نگهبانان. لذا به ارشد اعتراض کرد و گفت من در زمان معین تلویزیون را لازم دارم اما ارشد در جواب گفت:
- این جا من ارشد هستم و تمام وسایل از جمله خود تو در مسئولیت من هستی!
اعتراض او راه به جایی نبرد و آنها هر وقت از دیدن فیلم خسته می شدند تلویزیون را به او می دادند و او با وجود این که نمی توانست اخبار را بشنود ولی تلویزیون را می گرفت که آن را مال خود نکنند.

در گیری با ارشد نگهبانان

ساعت سه بامداد بود. با درد کلیه از خواب برخاست و دید که احتیاج به دستشویی دارد. هر چه کرد نتوانست خود را تا صبح کنترل کند لذا به ناچار در زد. کسی به او اعتنا نکرد او دوباره در زد و با داد و فریاد خواست که در را باز کنند. نگهبان ها به ناچار در انباری را باز کردند. وقتی برگشت ارشد نگهبانان که ابوردام نام داشت گفت:
- الان چه وقت در زدن بود؟ تو نباید در بزنی هر وقت ما خواستیم در را باز می کنیم!
از خود خواهی او خونش به جوش آمده بود و با عصبانیت گفت:
- اگر به شما باشد نمی خواهید 24 ساعت یک بار هم در را باز کنید. من هر وقت احتیاج به دستشویی و وضو گرفتن داشته باشم در می زنم و شما هم موظفید در را باز کنید!
بگو مگوی آنها بالا گرفت. ابوردام که سخت عصبانی شده بود لشگری را به داخل انباری (اتاقش) هل داد. او هم سیلی محکمی به گوش او نواخت. سر و صدا نگهبانان دیگر را نیز به آن جا کشانده بود. این کار لشگری برای ارشد بسیار گران آمده بود لذا دست برد و کلت کمری اش را بیرون آورد و در هوا گلنگدن کشید. خلاصه با دخالت بقیه لشگری را به داخل انباری انداختند و در را بستند. در این هنگام او با صدای بلند گفت:
- یک ساعت دیگر وقت نماز است و من باید بیایم بیرون وضو بگیرم!
یکی از نگهبانان از او خواست که ساکت شود و قول داد خودش در را برای او باز کند که البته به قولش هم وفا کرد.
صبح روز بعد ابوردام موضوع درگیری را برای مسئولان تشریح کرد و خواست که نماینده سرگرد ثابت برای بررسی بیاید. ستوانیار النمار از طرف سرگرد ثابت آمد و از لشگری خواست که موضوع را کامل برایش تعریف کند. لشگری گفت که هر شب ساعت 10 او را داخل اتاق می کنند و در را می بندند به طوری که فشار ادرار و درد کلیه باعث ناراحتی اعصابش شده. النمار حرف های او را تصدیق کرد و قول داد که برایش دکتر بفرستد. فردای آن روز دکتر به همراه یک سرگرد استخبارات آمد و پس از شنیدن شرح واقعه و معاینه، به ابوردام دستور داد که هر وقت حسین خواست به دستشویی برود در را برای او باز کنید و این بار هم به خواست خدا قضیه به نفع لشگری تمام شد.

استقامت در برابر پیشنهادهای وسوسه انگیز

ادامه یافتن تیراندازی در اطراف خانه ای که لشگری در آن زندانی بود باعث شد یکی از شب ها ساعت 2 بعد از نیمه شب او را به همراه 20 نفر محافظ با رعایت تمام مسائل حفاظتی بدون هیچ گونه سر و صدا به همان خانه ای که سال ها در آن زندانی بود برگردانند و لشگری هیچ وقت نتوانست بفهمد که این تیراندازی ها به چه منظور صورت می گرفت.
ابوردام ارشد نگهبانان که ماموریتش در آن جا تمام شده بود، جای خود را به ستوانیار سلمان داد که بسیار خوش برخورد بود و چند مدال به خاطر شجاعت هایش از دست صدام حسین گرفته بود. او به نگهبان ها دستور داده بود که هر وقت لشگری خواست می تواند به هواخوری برود و همچنین گفته بود اگر حسین (لشگری) از شما شکایتی بکند فورا شما را به یگان های پیاده منتقل می کنم!
در یکی از روزهایی که لشگری به هواخوری رفته بود، سلمان کنار او آمد و از رسم و رسوم ازدواج در ایران پرس و جو کرد. همچنین از او پرسید که آیا همسرش را دوست دارد؟ و درباره زنان و دختران عراقی چه نظری دارد؟ لشگری با تعجب جواب سوال های سلمان را داد. ناگهان سلمان گفت:
- آیا دوست داری یکی از دختران هشام همسایه بغلی مان را برایت خواستگاری کنم؟
لشگری سر به زیر انداخت و گفت:
- زن و بچه من در ایران منتظر من هستند.
سلمان جواب داد:
- تو پانزده سال است که این جایی و از زن و بچه ات خبر نداری فکر می کنی زنت به پای تو نشسته و ازدواج نکرده؟ به علاوه برفرض که تو برگشتی ایران، بعد از پانزده سال آن جا چه داری؟ باید در فقر و کمبود زندگی کنی اما اگر همین جا با یک دختر عراقی ازدواج کنی و در عراق بمانی با درجه بالایی که به تو خواهند داد می توانی در ارتش عراق خدمت کنی. این جا همه چیز به تو خواهند داد خانه ویلایی، ماشین شخصی و خلاصه همه چیز.
لشگری در حالی که از سخنان سلمان گیج شده بود گفت:
- سوال بزرگی از من کردی باید روی آن فکر کنم.
از صحبت های سلمان به این نتیجه رسیده بود که پیشنهاد او باید از طرف رده های بالا طراحی شده باشد. پیشنهاد او دو حالت داشت: اگر جدی می گفت و لشگری هم به خواسته هایش تن در می داد، در مقابل تاریخ و فرهنگ مردم ایران که 15 سال به عشق آنان در سخت ترین شرایط ایستادگی کرده بود مسئول بود و همچنین در مقابل زن و فرزندش که 15 سال برای برگشت او صبر کرده بودند نیز جوابی نداشت.
در حالت دوم عراقی ها برای فریب او و بهره گیری سیاسی و تبلیغی این پیشنهادها را مطرح کرده اند و مشخص بود که در این صورت پس از اتمام کارشان او را سر به نیست می کردند تا در آینده مشکل ساز نباشد. در هر دو حالت لشگری خود را از دست رفته و مورد لعن و نفرین ابدی خانواده و ملتش می دانست. پس بهتر دید در زندان های عراق بماند و بپوسد ولی هیچ گاه با پیشنهادهای آنها موافقت نکند.
وقتی سلمان از تصمیم او با خبر شد به طرق مختلف سعی کرد او را منصرف کند. لشگری که می دید سلمان دست بردار نیست از او پرسید:
- به نظر تو اسیران عراقی که در ایران پناهنده شده اند و ازدواج کرده اند کار خوبی کرده اند و تو از کارشان راضی هستی؟
سلمان لحظه ای تامل کرد و گفت:
- نه ... من از آنها بیزارم!
و لشگری با لبخند جواب داد:
- خب اگر من هم چنین کاری بکنم هموطنانم نسبت به من همین احساس را پیدا می کنند لذا خواهش می کنم دیگر راجع به این موضوع پا فشاری نکن.
اما سلمان با اصرار می گفت:
- اگر زن های عراقی را قبول نداری، می توانی با یکی از دخترهای مجاهد (منافقین) که ایرانی هستند ازدواج کنی و همین جا بمانی.
اما لشگری با عصبانیت جواب داد:
- این جور دخترها به درد من نمی خورند، اینها اسیر در اسیرند و زباله ای بیش نیستند.
با این جواب محکم سلمان امید خود را از دست داد و دیگر راجع به ازدواج او حرفی نزد.
روزها از پی هم می گذشت و لشگری چون پرنده ای در قفس گرفتار بود تا این که روزی سلمان با دستان پر از میوه و خرما به اتاقش آمد و گفت:
- با پیشنهاد جدیدی پیش تو آمده ام حالا باید فکر کنی و بپذیری! اگر به یکی از کشورهای شرقی یا غربی پناهنده سیاسی شوی، عراق کمک می کند که تو را بپذیرند و پول قابل توجهی در حساب بانکی تو در آن کشور می ریزند که تا آخر عمر تامین باشی، آن جا می توانی خانواده ات را هم پیش خود ت ببری.
لشگری باز هم مثل دفعات قبل نقشه دشمن را نقش بر آب کرد و گفت:
- ممنون دست شما درد نکند ولی من ترجیح می دهم در عراق زندانی باشم تا پناهنده سیاسی!
سلمان فریاد زد:
- فکر می کنی در ایران چه خبر است؟ چرا به فکر خودت نیستی؟
و لشگری جواب داد:
- نمی خواهم با این کار ننگ تاریخ را برای خود بخرم.
و در اعماق دل از این که توانسته بود در برابر وسوسه های شیطانی ایستادگی کند احساس غرور و رضایت می کرد.

مصاحبه ای که هیچ وقت از تلویزیون عراق پخش نشد!

روزی النمار نماینده سرهنگ ثابت، با مقداری میوه و سبزیجات و چند کتاب انگلیسی و فارسی پیش لشگری رفت و به او گفت قرار است از طرف تلویزیون با او مصاحبه کنند. لشگری با این شرط که جواب سوال ها را به اختیار بدهد، قبول کرد و فردای آن روز برای مصاحبه آمدند. قرار بود ابتدا از نحوه زندگی او فیلم برداری شود و سپس مصاحبه انجام گیرد. کار را با نماز صبح آغاز کردند. بدین ترتیب که بر خلاف همیشه که لشگری باید چندین بار نگهبانان را صدا می زد، آنها خود برای باز کردن در می آمدند. میز صبحانه را هم برای فیلم برداری تزیین کرده بودند و خلاصه بعد از ورزش داخل حیاط مبل گذاشتند و سوال های راجع به جنگ و اسارت کردند و از برنامه های تلویزیون پرسیدند و بعد از آن مصاحبه گر پرسید:
- آیا می دانی با اسیران عراقی در ایران چه رفتاری می شود در حالی که شما این جا در بهترین شرایط زندگی می کنید؟
لشگری با قاطعیت جواب داد:
- من الان 15 سال است در زندان های شما اسیر هستم ولی هنوز به صلیب سرخ معرفی نشده ام و نمی گذارید با خانواده ام نامه نگاری کنم این چگونه رفتاری است؟ حتما تعداد زیادی از دوستان خلبان من هم مثل من مخفیانه زندانی هستند شما به این شرایط می گویید خوب؟
مصاحبه گر که انتظار چنین جوابی را نداشت، با عصبانیت درباره آغاز کننده جنگ سوال کرد و لشگری جواب داد:
- طبق بیانیه سازمان ملل با توجه به حمله همه جانبه زمینی، دریایی و هوایی عراق به ایران در 31 / 6 / 1359عراق آغاز کننده جنگ است.
مصاحبه گر که می دید لشگری هیچ نرمشی نشان نمی دهد، از او خواست که پیامی برای ملت ایران بدهد و او هم مصاحبه را با دعوت همه به صبر و بردباری و رسانیدن سلام به هموطنان و همسر و خانواده اش تمام کرد.
بعد از این ماجرا، لشگری دو ماه برای پخش این مصاحبه از تلویزیون عراق روز شماری کرد ولی هیچ گاه این مصاحبه پخش نشد، تا این که روزی سرهنگ ثابت به دیدن او آمد و اطلاع داد که آن مصاحبه قرار بود برای صدام برده شود ولی اشکالی در صدای فیلم وجود داشت لذا چهار نفر از سرلشکرهای صدام حسین آمده اند تا مصاحبه را تکرار کنند! لشگری چاره ای نداشت. لباس پوشید، موی سرش را مرتب کرد و همراه سرهنگ ثابت وارد سالن شد. چهار سرلشکر و یک سرگرد و مترجم و فیلم بردار و چند راننده و محافظ در سالن حضور داشتند. با ورود او، یکی از سرلشکرها ضمن احوالپرسی گفت که قرار است این مصاحبه برای صدام حسین برده شود و خواهش کرد لشگری از کمبودها و مشکلات چیزی نگوید و قول داد بعد از مصاحبه خودش به شخصه بنشیند و تمام حرف های لشگری را گوش داده و مشکلاتش را برطرف کند. سوالات مصاحبه مانند دفعه پیش راجع به محل سقوط، تاریخ اسارت، مشخصات فردی و در آخر پیام برای خانواده بود.
پس از اتمام مصاحبه سرلشکر از او خواست تا مشکلاتش را بگوید و او توضیح داد که در این پانزده سال هیچ گونه وسیله ارتباطی با ایران نداشته و رادیویی هم که در اختیارش گذاشته اند مال خود او نیست. وضع غذا خوب نبوده و مهم ترین مشکلش عدم نامه نگاری با خانواده اش می باشد. سرلشکر دستور داد همه احتیاجات او را به جز نامه نگاری با خانواده که آن هم در اختیار شخص صدام بود، رفع کنند و همچنین دستور داد ماهیانه مبلغ بیشتری برایش خرج کنند.
قبل از رفتن، سرلشکر دوباره پیشنهاد ازدواج با یک دختر عراقی یا ایرانی را مطرح کرد و لشگری خیلی متین فقط لبخند زد و سکوت کرد و متوجه شد که سلمان بیهوده این حرف ها را نمی زد بلکه از بالا دستور داشته!
بعد از این ماجرا وضع او کمی بهتر شد. حالا رسما یک رادیو داشت که کسی نمی توانست از او بگیرد. چند جلد کتاب و لباس زیر برایش آوردند و پول بیشتری برای خرید میوه در نظر گرفتند. داشتن یک رادیوی مستقل در اسارت یعنی همه چیز و لشگری از این که خداوند چنین عنایتی را به او ارزانی داشته بسیار خوشحال بود. او دیگر به راحتی قادر بود اخبار رادیوهای ایران را دریافت کند و بدین ترتیب روحیه خود را حفظ کرده و خود را بین مردم کشورش حس کند.


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد
نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:13 | لینک  | 

 
گرفتار در آتش بر فراز خاک کشور
خاطره ای از سرتیپ خلبان "محمدتقی نجفی"     




در یکی از پایگاه های جنوبِ کشور و در منطقه ای محروم که پرواز جنگنده های نیروی هوایی باعث اعتلای حس ایرانی بودن و احساس غرور در افراد منطقه بود، در یک ماموریت دو فروندی بمباران آموزشی در ارتفاع پایین و سرعت زیاد به عنوان معلم و فرمانده دسته پروازی شرکت داشتم . تمام مسائل مربوط به پرواز را به طور کامل به اعضا توضیح داده بودم . آغاز پرواز با نام خدا و نشانه شروع آن غرش جنگنده های ما در ابتدای باند پروازی بود. اعلام روزی دیگر در راه دفاع از آزادی مملکت بود. دقایق اولیه مثل همیشه بدون مورد خاصی انجام شد. هر دو پرنده در مسیر مشخص شده و در ارتفاع پایین درحال پرواز بودند. خلبانان دسته پروازی پس از انجام بررسی های معمولی روی هواپیمای خود به صحبت در مورد مسائل مربوط به ماموریت مشغول بودند و هر چند دقیقه یک بار وضعیت هواپیمای یکدیگر را سوال کرده و به هم اطلاع می دادند.

اعلام وضعیت اضطراری کردم

بعد از بیست دقیقه درحالی که از یک نخلستان خرما عبور می کردیم، مردم آن جا متوجه حضور ما شدند و برای مان دست تکان دادند. در همین لحظه من متوجه وضعیت غیرعادی در هواپیمای خود شدم . مقدار بنزین ما و هواپیمای دیگر اختلاف زیادی پیدا کرده بود . برای اطمینان بیشتر دوباره وضعیت بنزین را سوال کردم و متوجه شدم اختلاف زیاد است . آن موقع در نیمه راه ماموریت و در فاصله 80 مایلی از هدف و پایگاه خودی بودیم.
ماموریت را لغو و به هواپیمای دوم اعلام کردم که جهت دریافت دقیق وضعیت به ارتفاع بالاتر می رویم و از او خواستم که وضعیت ظاهری هواپیما را دقیقاً بررسی کند و به ما گزارش دهد. وارسی انجام شد اما ظاهراً اشکالی وجود نداشت. فقط اختلاف بنزین هر لحظه بیشتر می شد .
دستورالعمل های مربوط به این حالت را انجام دادم و به صورت خط مستقیم وبه طرف پایگاه پرواز را ادامه دادم. در فاصله 30 مایلی پایگاه و با ارتفاع کم جهت بررسی وضعیت ظاهری و سیستم بنزین تصمیم به پایین آوردن چرخ ها گرفتم .


هواپیمایم آتش گرفت

به محض باز شدن چرخ ها، آتش از تمامی قسمت های عقب و بال های هواپیما زبانه کشید و موتور راست با نشان دهنده آتش به ما اعلام خطر کرد و در فاصله کمی موتور سمت راست از کار افتاد . در این لحظه هواپیما به حالت کجی زیاد به سمت راست شروع به چرخیدن کرد .
هواپیمای شماره 2 با فریاد، شروع آتش در تمامی قسمت دم هواپیما و جدا شدن قطعات بال از سمت راست را یادآور شد. ناگهان صدایی شبیه انفجار به گوش رسید و باک خارجی سمت راست از زیر هواپیما کنده شد. پس از رها شدن باک، گویا به سطوح فرامین عقب برخورد کرد و شوک شدیدی به پرنده وارد ساخت . حالت کجی تا 90 درجه به هواپیما دست داد . من با فریاد از خلبان دیگر خواستم تا با تمامی توان پدال پایی را در سمت چپ فشار دهد تا شاید کمی از کجی هواپیما کم شود. ولی با تمام فشاری که هر دو بر پدال وارد می کردیم، هواپیما به علت از دست دادن سیستم های هیدرولیک قادر به ادامه پرواز مستقیم نبود.

با جمع کردن چرخ ها آتش کم شد

شروع به انجام دستورالعمل های تدافعی جهت حالت اضطراری کردیم. ابتدا دسته گاز موتور راست را به حالت خاموش گذاشتیم . تمامی چراغ های خطر داخل کابین روشن شده بودند و همانند چراغ هایی که بر درختان کریسمس آویزان می کنند، مرتب چشمک می زدند و انواع بوق های خطر به گوش می رسید . هواپیما در حالت کجی شدید بود و به سمت زمین و اقیانوس نزدیک می شد . به برج مراقبت و هواپیمای شماره 2 اعلام کردم که در صورت ادامه این وضع و از دست دادن ارتفاع، هواپیما را ترک خواهیم کرد.
تصمیم گرفتم آخرین تلاشم را هم انجام دهم. توکل به خدا آخرین عاملی بود که در درون من فریاد می زد بیشتر سعی کن .
گویا یک الهام غیبی به من نهیب زد که چرخ ها را جمع کن زیرا شروع حادثه با باز شدن چرخ ها مشخص شده بود. پس از این که چرخ ها را جمع کردم، هواپیما حالتی آرام پیدا کرد، از کجی آن کاسته شد و شدت آتش نیز کم شد . وقت بسیار کم بود. با حداکثر توان شروع به گردش به سمت باند پروازی و اوج گیری کردیم و به برج مراقبت اعلام کردیم که به طور مستقیم و فقط با توکل به خدا جهت فرود اقدام می کنیم.



تصمیم به فرود گرفتم ولی ...

فاصله ما با باند حدود 15 مایل بود. با نزدیک شدن با باند پروازی از هواپیمای شماره 2 خواستم که از ما کمی فاصله بگیرد تا چرخ ها را پایین بیاوریم . به محض زدن دسته چرخف آتش با شدت زیادی شعله ور شد و چرخ سمت راست که پس از سوختن ستونی آهنین از آن بر جای مانده بود پایین نیامد.
همکارانم مستقر بر روی زمین به من گفتند که وضعیت چرخ در حالت خیلی خطرناکی است. بلافاصله با یاد خدا اهرم اضطراری چرخ ها را کشیده و با التماس از درگاه خداوند خواستم که مرا مایوس نکند .
با فشار به دسته اضطراری چرخ، انتظار معجزه داشتم که ناگهان در فاصله 4 مایلی، چرخ سوخته نیز باز شد . ولی در عوض آتش به سمت چپ هم سرایت کرد و موتور چپ در اندک زمانی غرق آتش شد و نشان دهنده آتش روشن شد .
با ارتفاع کم به سمت باند پروازی ادامه مسیر دادیم . احساس می کردم که کسی حمایتم می کند و خطری ما را تهدید نمی کند . این انتظار هم با فاصله زمانی اندکی به وقوع پیوست و چرخ های سوخته و گداخته شده هواپیما درست اول باند پرواز به زمین بوسه زدند. چتر سرعت شکن را زدم ولی به محض باز شدن به وسیله آتش در یک چشم به هم زدن به خاکستر تبدیل شد . به محض کم شدن سرعت هواپیما از سمت راست که از چرخ آن فقط میله ای باقی مانده بود شروع به خارج شدن از باند کرد . باز هم با توکل به خدا آخرین وسیله اضطراری باقی مانده یعنی ترمز اضطراری را گرفتم . هواپیمای شعله ور با سرعت 180 مایل شروع به خارج شدن از باند نمود .

با لطف خداوند هواپیما از حرکت باز ایستاد

درست در نیم متری لبه خارجی باند، هواپیما به سمت داخل باند برگشت و همانند شعله ای آرام در حال سوختن بود، در طول باند شروع به حرکت نمود. به محض توقف، آتش تقریباً به روی سر ما و به پشت کابین رسیده بود که به خلبان دیگر گفتم هر چه سریع تر از هواپیما خارج شود.
دوستان آتش نشان با انواع تجهیزات در تلاش بودند و سرانجام آتش را خاموش کردند . با خاموش شدن آتش محل انفجار اولیه را دیدیم که کاملاً دهان باز کرده بود . حادثه از جایی شروع شده بود که حتی سازندگان هواپیما هم انتظار آن را نداشتند که با چنین انفجاری هواپیما قادر به پرواز باشد ولی آنها نمی دانند که ما با یاد خدا زندگی می کنیم و به معجزات او ایمان داریم.
بعدها توفیق رفتن به حج را یافتم و عظمت وجودش را بیشتر حس کردم و همچنین از دست حضرت آیت اللّه خامنه ای تقدیر نامه ای دریافت کردم و دانستم که اینها همه خواست خداوند بوده که من به افتخاری این چنین نایل شوم.  



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
نوشته شده توسط محمد در ساعت 10:14 | لینک  | 

 
چشم بینا روی خلیج فارس  
خاطراتی از خلبانان اوریون نیروی هوایی




عبور و مرور روزانه بیش از صد فروند از شناورهای تندرو، ناوهای جنگی، کشتی های تجاری، نفتکش و ماهیگیری با پرچم ملیت های مختلف، در منطقه خلیج فارس و تنگه هرمز، این حوزه را به یکی از حساس ترین، مناطق جهان مبدل ساخته است و ساده لوحانه است اگر تصور شود که کشتی های تجاری و ماهیگیری، در این حوزه صرفا ًبه دنبال همان ماموریت های ظاهری هستند و در پی کسب اطلاع از وضعیت منطقه نمی باشند. بدین جهت هواپیماهای (پی- 3- اف) نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، روزانه با چندین سورتی پرواز بر فراز منطقه به گشت و شناسایی می پردازند.
کاوشگران ما در این پروازهای اکتشافی با تهدیدهای بالقوه و گاهی اخطارهای جدی کشتی ها نیز روبه رو می شوند اما تا پایان ماموریت محول شده مردانه می ایستند و از تهدیدهای دشمنان بیمی به خود راه نمی دهند.
قابلیت های مهم هواپیماهای (پی- تری- اف) از جمله، شناسایی شناورهای سطحی (زیر دریایی) سقف پرواز تا ارتفاع 30000 پا، توانایی حمل مقادیر بمب، موشک، اژدر، مین دریایی، بمب مخصوص انهدام زیر دریایی و سرعت زیاد 480 مایل در ساعت است که در بین هواپیماهای ملخ دار، این هواپیما را به یک هواپیمای استراتژیک اکتشافی و گشتی شناسایی تبدیل کرده است.
این هواپیما دارای چهار موتور می باشد و قادر است با دو موتور خاموش، حدود 22 ساعت پرواز بدون سوخت گیری انجام دهد. عده نفرات پروازی آن در ماموریت های عادی و اکتشافی ده نفر است که در طول پرواز ضمن این که با دستگاه های مربوط به خود کار می کنند، به شناسایی شناورها از نوع، ملیت و محموله نیز می پردازند.

سرهنگ خلبان جمالی فرد

در اولین هفته از جنگ تحمیلی که دشمن بعثی از زمین و هوا و دریا کشورمان را مورد تجاوز قرار داده بود، از فرماندهی عملیات به ما دستور داده شد تا به منظور ایمنی بیشتر به دلیل اهمیت نوع هواپیما، هواپیماهای شناسایی را سریعاً از یکانی که در آن مستقر بودند به پایگاه دیگری انتقال دهیم. بچه های گردان نگهداری هم که به حساسیت های موضوع پی برده بودند با دریافت پیام شروع به آماده سازیی هواپیماها کردند و پاسی از شب نگذشته بود که کلیه هواپیماها را به پایگاه مورد نظر انتقال دادیم.
هنوز آخرین فروند از هواپیماهای گشتی شناسایی، در باند فرودگاه پایگاه مورد نظر به زمین ننشسته بود که ماموریت جدیدی به ما محول شد. ماموریتی که تا آن روز سابقه نداشت. چرا که تمامی ماموریت های هواپیماهای گشتی شناسایی تا آن زمان در روز انجام می شد. شرایط اضطراری بود و طبعاً در چنین شرایطی، تمامی قوانین و مقررات به گونه ای دگرگون می شود...
تامل جایز نبود. طبق دستور ابلاغ شده به گشت زنی روی مدارهای تعیین شده بر فراز آب های نیلگون خلیج فارس پرداخته تا مدار 90 درجه در 50 مایلی شرق و غرب، پیش رفتیم و مواردی را که مشکوک به نظر می رسید شناسایی و فوراً گزارش کرده و مسئولان را در جریان امر قرار دادیم که بلافاصله تدابیر لازم درمقابله با آنها صورت گرفت. ما نیز پس از ساعت ها تلاش بی وقفه و گشت زنی و شناسایی در منطقه، بر اساس دستورالعمل با ماموریت مان خاتمه داده و در پایگاه مورد نظر، به زمین نشستیم.
در آن روزهای سخت با نجات این هواپیماها از خطر انهدام در پایگاه، و با پروازهای طولانی خلبانان مقاورم، کادر پرواز و خدمه دلسوز بخش مهمی از ترفندهای دشمن در منطقه استراتژیک خلیج فارس، به موقع نقش بر آب شد.
درست یک سال از آغاز جنگ تحمیلی می گذشت. در یکی از ماموریت های گشت و شناسایی که از سمت غرب آغاز می شد و به منتهی الیه 61 درجه ختم می گردید، ناگاه اخطاری از سوی ناوِ فرماندهی آمریکایی که در منطقه مستقر بود دریافت کردیم. اخطار، از شدت و قوت زیادی برخوردار بود. برای لحظه ای فکر کردیم شاید از محدوده مورد نظر خارج شده ایم. اما با ملاحظه مدار 61 درجه، پی بردیم در محدوده آب های متعلق به میهن عزیزمان هستیم. اهمیتی به اخطار ندادیم. لحظاتی بعد، اخطار دیگری دریافت کردیم. مبنی بر این که اگر چنان چه از مدار 61 درجه جلوتر برویم مورد هدف قرار خواهیم گرفت.
بچه ها با خونسردی تمام به گشت زنی، خود ادامه دادند و از اخطار ناو آمریکایی، ادامه مسیر دادیم. ناو آمریکایی که نافرمانی هواپیما را نسبت به اخطارش می دید و به شدت خشمگین شده بود ناگاه یک دستورالعمل جنگی را بر روی مدار اضطراری سه بار و با لحنی تند قرائت کرد. مفهوم این اخطار چنین بود:
" چنان چه ادامه مسیر بدهید طبق دستور ستاد جنگ آمریکا تلف شده خواهید بود."
اما این اخطار هم کوچک ترین خللی در اراده بچه ها وارد نکرد و در جهت خلاف مسیر و سطح پرواز مورد نظر آنها حرکت خود را ادامه دادیم و پس از شناسایی و انجام ماموریت به پایگاه مراجعت کردیم.


 



سرگرد فتح اللّه زیوری

در طول جنگ تحمیلی، به دفعات و به وضوح کشتی های عراقی را که تحت پرچم آمریکا اسکورت می دند می دیدیم. آمریکایی ها اجازه نزدیک شدن به این کشتی ها را به ما نمی دادند ولی بچه های پروازی، جسورتر از آن بودند که با این توپ و تشر ها از میدان به در روند. ما با ترفند های مختلف حتی الامکان به آنها نزدیک می شدیم و شماره آنها را گزارش می کردیم تا یگان های دریایی بتوانند آنها را متوقف و بازرسی کنند.
یک بار در سال 65 به هنگام گشت بر فراز خلیج فارس و عبور از تنگه هرمز متوجه کشتی ای شدیم که با پرچم آمریکا در حال تردد بود. تا حد ممکن به آن نزدیک شدیم و پس از حصول اطمینان از این که عراقی است مورد را گزارش کردیم. ساعتی بعد، کشتی با اخطار جنگنده های نیروی هوایی متوقف شد و جهت تخلیه، به یکی از پایگاه های جنوب کشورمان هدایت گردید. این کشتی حامل مهمات برای کشور عراق بود و در پوشش کالاهایی چون لوازم خانگی و کولر گازی، و ... ادوات و تجهیزات نظامی حمل می کرد.
بار دیگر در سال 65 به هنگام گشت بر فراز آب های خلیج فارس به یک فروند کشتی با پرچم مصر برخورد کردیم که به ظاهر در حال ماهیگیری بود اما در پوشش تورها و ادوات ماهیگیری، دستگاه های گیرنده و فرستنده نصب کرده بود. این کشتی در واقع کشتی جاسوسی بود و تحرکات منطقه را به نفع دولت عراق، زیر نظر داشت و گزارش می کرد که پس از شناسایی توسط ما این توطئه نیز خنثی گردید.



سرهنگ خلبان مصطفی سهرابی

در سیزدهم مرداد ماه 1366 بر روی مدار53 درجه بر فراز آب های خلیج فارس در حال پرواز گشت و شناسایی بودیم که ناگاه از طریق رادار کیش به ما اطلاع داده شد شش فروند هواپیما روی صفحه راداری مشاهده می شوند که از 60 مایلی به سوی ما در حرکت هستند و از ما خواسته شد سریعاً منطقه را ترک کنیم.
با دریافت این پیام از آن جا که این هواپیما (پی- تری- اف) با همه توانایی هایش توان دفاع از خود را ندارد فورا ارتفاع را کم کرده و به سطح 500 پایی رساندیم و با سرعت 220 نات، ادامه مسیر دادیم. هواپیمای دشمن به سرعت به ما نزدیک می شد و اگر حضور ناگهانی شکاری های خودی در آسمان منطقه نبود، بی تردید جان سالم به در نمی بردیم.




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:32 | لینک  |