تبليغاتX
نیروی هوایی ایران
"اولین وبلاگ تخصصی عملیاتها , زندگی نامه و خاطرات خلبانان نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس"

 
عملیات هوایی کربلای 5 (بمباران نیروهای دشمن در شلمچه)



دی ماه سال 1365 روزهای پایانی خود را سپری می کرد و عملیات کربلای 5 توسط رزمندگان غیور ایران آغاز شده بود . در این عملیات به نیروی هوایی ماموریت داده شده بود مواضع دشمن را در شلمچه بمباران کند . خیلی سریع کار طراحی حملات هوایی به خط مقدم دشمن در شلمچه آغاز شد و مقرر شد این منطقه از ارتفاع بالا بمباران شود. یکی از دلایلی که تصمیم گرفته شد بمباران از ارتفاع بالا انجام شود، شکستن دیوار صوتی توسط بمب بود، بدین شکل که وقتی از ارتفاع بالا بمب ها رها می شدند، علاوه بر وارد آوردن خسارات سنگین به دشمن به علت سرعت گرفتن، بمب دیوار صوتی را می شکست و باعث ایجاد رعب و وحشت در دل صدامیان می شد . مقرر شده بود تمامی جنگنده های حاضر در عملیات در پایگاه شکاری امیدیه جمع شوند و حملات به صورت متمرکز از این پایگاه صورت پذیرد .


چهار فروند از بندرعباس به پرواز درآمدیم

بلافاصله بعد از ابلاغ دستور با چهار فروند فانتوم از پایگاه بندرعباس عازم پایگاه امیدیه شدیم و ساعتی بعد در آن جا به زمین نشستیم. همزمان با آمدن هواپیماهای دیگر به پایگاه امیدیه ، آن جا شکل خاصی پیدا کرده بود. حضور پرتعداد شکاری بمب افکن های نیروی هوایی نشان از ضربه هولناکی بود که می خواست بر نیروهای عراقی وارد شود . قرار بر این بود که ما به صورت فرمیشن های   چهار فروندی به پرواز درآییم . که من نیز قرار بود بعنوان لیدر یک دسته چهار فروندی عملیات را انجام دهم . در این پرواز کابین عقب من شهید "ناصر انقطاع" بود که یکی از خلبانان جوان و باهوش نیروی هوایی بود که چند ماه بعد در یک پرواز برون مرزی هدف قرار گرفت و به شهادت رسید. شماره دو پرواز هم سرلشکر خلبان شهید "حسین دلحامد" بود.

 



پرواز در ارتفاع بالا تهدیدی بزرگ

پرواز در ارتفاع بالا خیال ما را از پدافند راحت می کرد و ما می توانستیم در برابر موشک های شلیک شده دشمن عکس العمل نشان دهیم و از آن فرار کنیم ولی مشکل بزرگ ما هواپیماهای شکاری دشمن بود . هواپیماهای میراژ در آن زمان یک تهدید بزرگ محسوب می شد چه بسا با پرواز ما هواپیماهای آنان نیز به پرواز درمی آمدند و چون جنگنده های ما سنگین بودند، هدف مناسبی برای هواپیماهای دشمن محسوب می شدیم. برای حل این مشکل باید چاره ای اندیشیده می شد . پس از بحث و تبادل نظر سرانجام به این نتیجه رسیدیم که که هر دو فرمیشن توسط دو فروند هواپیمای اف 14 اسکورت شوند. با بودن اف 14 در کنار ما، دیگر مشکلی احساس نمی کردیم چون همگی می دانستیم که خلبانان عراقی تا چه اندازه از هواپیماهای اف 14 هراس دارند.


راس ساعت به پرواز درآمدیم

فردا صبح راس ساعت مقرر تمامی فانتوم ها هر کدام مجهز به 4 تیر بمب سنگین با صدای غرش سهمگینی که نشان از خشم ملت ایران بود، از باند پروازی امیدیه به پرواز درآمدیم . بلافاصله بعد از پرواز شروع به اوج گیری نمودیم و ارتفاع خود را به مرور افزایش دادیم تا اینکه به حدود 33000 پایی رسیدیم. در همین لحظه شکاری های اف 14 نیز با کد حضور خود را در منطقه اعلام نمودند. چند ثانیه بعد اف 14 ها را دیدم که هر کدام در یک سمت فرمیشن جای گرفتند. با حضور اف 14 ها دلگرمی خاصی گرفته بودیم چون آنها می توانستند با رادار قدرتمند خود هر گونه تهدید هوایی را از کیلومترها دورتر شناسایی و آن را هدف قرار دهند .
دقایقی بیشتر نگذشته بود که رادار به ما هشدار داد که چهار فروند هواپیمای میراژ دشمن به سمت شما می آیند و در حال حاضر با شما 60 مایل فاصله دارند . ثانیه هایی بعد هواپیماهای اف 14 به من اطلاع دادند که دو فروند از سمت راست و دو فروند از سمت چپ به ما نزدیک می شوند . همزمان دیدم که اف 14 ها در حال جدا شدن از ما هستند و کاملا خود را آماده درگیری می کردند .

 



هواپیمای دشمن هدف قرار گرفت ولی ...

با توجه به توجیهات قبل از پرواز قرار بود اگر با هواپیماهای دشمن روبرو شدیم تا 20 مایلی آنها ادامه بدهیم و در صورت درگیر نشدن اف 14 ها، ماموریت را کنسل کنیم. روی همین اصل منتظر بودم که اگر اف 14 ها اقدام به شلیک موشک نکردند ماموریت را کنسل اعلام کنم چون هواپیماهای ما سنگین بود و یک طعمه خوب برای جنگنده های دشمن محسوب می شدیم. تمام حواسم به نشانگرهای رادار بود که مبادا هواپیماهای دشمن تغییر سمت دهند و برای ما خطری ایجاد کنند.
چیزی نمانده بود که به 20 مایلی هدف برسیم که یکی از اف 14ها اقدام به شلیک موشک نمود . موشک مرگبار فنیکس از زیر اف14 رها شد و لحظاتی بعد در رادار دیدم که موشک با یکی از هواپیماهای دشمن برخورد نمود . همه از هدف قرار گرفتن هواپیمای دشمن خوشحال بودیم که ناگهان اف14 دوم با حالت اضطراب اعلام نمود که مورد اصابت موشک قرار گرفته است و نمی تواند هواپیما را کنترل کند . همه سردرگم بودیم که چه باید بکنیم یک نفس عیق کشیدم و بلافاصله روی رادار با خلبان اف 14 تماس گرفتم و گفتم که موقعیت شما دقیقا روی نوار مرزی است اگر حالا اقدام به اجکت نمایی هم نیروهای خودی و هم نیروهای دشمن به سمتت شلیک می کنند ، به سمت شرق گردش کن و تا می توانی ادامه بده و سعی کن در سمت 90 درجه که نزدیکی های امیدیه می شود اجکت کن .
خلبان اف 14 بلافاصله گردش کرد به سمت 90 درجه و از منطقه درگیری دور شدند .




هدف را به سختی بمباران کردیم

چون قرار بود از ارتفاع بالا بمب ها را پرتاب کنیم، باید چند کیلومتر قبل از هدف این کار را انجام می دادیم تا بمب ها درست روی هدف فرود آیند . با هماهنگی با شماره دو پرواز چون حدود 30 ثانیه تا رسیدن به نقطه پرتاب باقی مانده بود تصمیم گرفتیم که ادامه دهیم موقعیت بقدری حساس بود که اگر ثانیه ای زودتر بمب ها را رها می کردیم امکان داشت که بمب ها اشتباها روی نیروهای خودی فرود آید که آن وقت خسارت جبران ناپذیری وارد می شد .
از طرفی هر آن امکان داشت شکاری های دشمن بازگردند. پس بلافاصله با علامت دست اشاره کردم که سرعت را افزایش می دهیم. خوشبختانه بدون هیچ مشکلی به نقطه پرتاب رسیدیم و همگی بمب های خود را که نشانه خشم ملت ایران بود بر سر صدامیان ریختیم و بلافاصله به سمت خاک خودمان گردش کردیم. در رادار یکی از اف 14 ها را می دیدیم که شجاعانه در حال پاسداری از آسمان و اسکورت ما بود . دقایقی بعد از انجام ماموریت ، همگی به سلامت در پایگاه فرود آمدیم .
با بررسی های که انجام شد متوجه شدیم تمامی بمب ها دقیقا بروری هدف اصابت کرده است و ضربات سنگینی بر پیکره نیروهای دشمن وارد شده است .


مصاحبه از محمد :www.iranian-airforce.blogfa.com

هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 9:17 | لینک  | 

 
خاطرات سرهنگ خلبان آزاده "محمد علی کیانی" (بخش دوم)     
 

پس از این که به مقصد رسیدند، دستشان را گرفتند و از ماشین پیاده کردند. چون چشمانشان بسته بود جایی را نمی دیدند. بعد از عبور از راهرو و راه پله پیچ در پیچ داخل اتاقی شدند. چشمانشان را باز کردند. سرهنگ سرش را به اطراف چرخاند. داخل اتاق فرمانده پایگاه هوایی بود. فرمانده پایگاه از جا برخاست و در حالی که لبخند کمرنگی روی لبانش بود به طرفشان آمد.
دستور داد تا دست هایشان را باز کردند. بلافاصله گروه فیلم برداری که از قبل آماده شده بود شروع به فیلم برداری کرد. فرصت را غنیمت شمرد و برای این که نشان دهد از اسیر شدنش هیچ هراسی در دل ندارد، دست هایش را بالا گرفته بود و لبخند می زد.
فیلم برداری تمام شد. دوباره دست ها و چشمانشان را بستند و آنها را سوار ماشین کردند و به طرف هلی کوپتری که برای بردن آنها آماده پرواز بود، بردند. از مکالمه خلبان هلی کوپتر متوجه شد که عیب باطری دارد و قادر به پرواز نیست. با هلی کوپتر دیگری آنها را به یکی از پایگاه های هوایی در آن حوالی بردند و با یک هواپیمای جت فالکون به طرف بغداد به پرواز در آمدند.
وقتی روی صندلی هواپیما نشست شخصی را کنارش احساس کرد . دستی به صورتش کشید و گفت: حزب اللّه؟
چیزی نگفت. دوباره تکرار کرد:
- حزب اللّه حشیش می کشی؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- سیگار هم نمی کشم چه رسد به حشیش!
- حتماً مشروب می خوری؟
- ارزانی خودت. به من نمی سازد.
مرتب اراجیف می گفت تا او را عصبانی کند ...
در بغداد فرود آمدند. از هواپیما پیاده شان کردند و به طرف ماشینی که برای بردنشان آمده بود بردند. پس از طی مسافتی ماشین جلوی ساختمانی متوقف شد. پیاده شان کردند و وارد ساختمان شدند. پس از بالا رفتن از چند پله و راه پله داخل اتاقی شدند.
سرو صداهای تصنعی و گاهی سکوت محض، رفت و آمدهای مشکوک که شاید برای خالی کردن دل آنها و ایجاد وحشت بود، از شگردهایی بود که مرتب علیه آنها استفاده می کردند.

بازجویی مجدد در استخبارات

آنها را در اتاقی قرار دادند و بعد از یک ساعت آمدند و چشمانشان را باز کردند. شخصی که خود را سرهنگ معرفی می کرد وارد شد. سرهنگ کیانی قبل از هر چیز از او ساعت را پرسید. ولی اعتنایی نکرد. احساس گرسنگی می کرد. سرهنگ با انگلیسی دست و پا شکسته ای پرسید:
- غذا خورده ای؟
- نه
- اگر به سوال هایم خوب جواب دهی غذای خوب به تو می دهیم.
چیزی نگفت. دوباره پرسید:
- مگر نمی خواهی غذا بخوری؟
- نه کمی آب بدهید.
خود را به راهی زد که گویی چیزی نشنیده است. پرسید: کجا بودی؟
منظورش این بود که کجا خدمت کرده ای. سرهنگ کیانی گفت:
- بندر عباس.
- بندر عباس چند تا هواپیما دارد؟
- آمار دقیق را نمی دانم ولی روز 31 شهریور در آسمان 18 فروند هواپیما دیدم که رژه هوایی رفتند.
- این شد آمار؟
- بیشتر از این نمی دانم.
- خب اسامی خلبان ها را بگو.
سکوت کرد و چیزی نگفت. سعی می کرد تا حد امکان پاسخ هایش گنگ باشد. سرهنگ کمی جلوتر آمد و دوباره گفت:
- اسامی خلبان ها را بگو.
چند اسم ساختگی سر هم کرد و تحویلش داد. دوباره گفت:
- نام فرمانده پایگاه را بگو.
نام فرمانده قبلی پایگاه را به او گفت تا کمی از شک و دو دلی اش که در چهره اش موج می زد بکاهد . خودش هم در آن زمان علاوه بر پرواز، افسر اطلاعات پایگاه بندر عباس هم بود. سرهنگ در ادامه بازجویی پرسید:
- وقتی "آلرت" می ماندی چند موشک می بستی؟
بستگی به آمادگی داشت.
- افسر اطلاعات عملیات پایگاه کیست؟
سوالی را که از آن واهمه داشت پرسید. خودش را نباخت و گفت:
- سروان فنی حسنی.
- همه چیز را می دانیم.
این حرفش شک و تردید را نسبت به این که آیا واقعا می داند که او خود، افسر اطلاعات پایگاه است بیشتر کرد. منتظر عکس العمل او بود که در گفته های بعدی اش عنوان کند. ولی بر خلاف انتظارش پرسید:
- آیا می دانی دوستِ خلبانت مرده؟
برای لحظه ای دلش فرو ریخت و با خود گفت نکند فلاحی بر اثر سقوط ناراحتی اش بیشتر شده و همان منجر به مرگش شده باشد . بلافاصله پرسید:
- دوست خلبانم چرا مرد؟
- از خوشی!
- منظورت چیست؟
- زیرِ شکنجه جان داد.
خود را بی اعتنا نشان داد . سرهنگ گفت:
- شنیده ام چهار فروند هواپیما از لیبی به ایران آمده ، همین طوره؟
- من هیچ اطلاعی ندارم.
- چطور دوستت خبر داره ولی تو بی خبری؟
- کدام دوستم؟ همان که مرده؟
- قبل این که بمیرد گفت.
- اگر می گفت چرا شکنجه شد و چرا زیرِ شکنجه مرد؟
- هیچ چیز نگفت و از این که خودش را لو داد عصبانی شد و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد سربازی به اتفاق سرهنگ وارد شدند و غذا برایش آوردند. ساعت 5/5 عصر بود و تا آن موقع هیچ چیز نخورده بود. با احتیاط قاشق را پر کرد و داخل دهانش گذاشت. سرهنگ گفت:
- نترس داخلش سم نریختیم. بخور غذای خودمان است.
یکی دو قاشق دیگر خورد و آن را کنار زد. سرهنگ پرسید:
- شیعه هستی یا سنی؟
- چه فرقی می کند شیعه و سنی هر دو مسلمانند. مهم این است که هر دو خدای واحد کتاب واحد و پیغمبر واحد دارند...
گفت: مگر در کشور شما شیعه و سنی تضاد ندارند؟
- خیر هر دو فرقه از حقوق یکسان برخوردارند.
- پس شیعه هستی؟ نه؟
- بله.
- بمب شیمیایی دارید؟
- تا جایی که من اطلاع دارم رئیس جمهور ما، در نماز جمعه گفته ما اگر بخواهیم می توانیم بسازیم . اما من تا به حال جایی ندیده ام.
- پس تو چه خلبانی هستی که از هیچ چیز اطلاع نداری؟
- راستش را بخواهی جناب سرهنگ من در حال بازنشستگی از نیروی هوایی بودم . به همین دلیل اطلاعات زیادی از این گونه مسائل ندارم، زیاد هم علاقه به دانستنش نداشتم.
لیوانی آب از روی میز برداشت و از جایش بلند شد.
ساعت کمی از 9 گذشته بود که او را به اتاق دیگری بردند. یک تخت و تشک، چند صندلی و یک عکس تمام قد از صدام حسین تنها وسایل داخل آن بود.
کمی روی تخت دراز کشید تا استراحت کند. در سکوت اتاق به یاد همسرش افتاد. فکر می کرد تا حالا به او گفته اند که هواپیمایم را زده اند و او می داند که من یا شهید و یا اسیر شده ام.
آن روز لیدر دسته ( جناب بقایی) هواپیمای آنها را دید ولی کاری از دستش ساخته نبود. خودش هم در تیررس پدافند هوایی دشمن بود و ممکن بود او نیز مورد هدف قرار گیرد. به ناچار بازگشته بود و شرح ماجرا را برای خانواده و دوستانش گفته بود.
از جایش برخاست و کنجکاوانه همه جای اتاق را وراندار کرد. یک تکه کاغذ مچاله شده در کنار پایه تخت نظرش را جلب کرد. با سرعت آن را برداشت و بازش کرد. بخشی از یک کاغذ اداری بود که روی آن نوشته شده بود: " استخبارات جویّه العراقیه"
تازه فهمید که جایی که آنها را آورده اند " اطلاعات نیروی هوایی عراق" است.
یازده روز در آن جا بود، ولی جز بازجوها با کسی تماس نداشت.
سخت تحت نظر بود. حتی برای رفتن به دستشویی و یا گرفتن وضو نگهبانی تعقیبش می کرد. روزها از پس هم می آمدند و می رفتند و بازجویی برنامه روزانه اش شده بود.
روزی در حال بازجویی با همان سرهنگ در اتاق بود که به یکباره در باز شد و تیمساری وارد شد. سرهنگ احترامی گذاشت و به سرعت از اتاق بیرون رفت. تیمسار عراقی مانند فشفشه بالا و پایین می پرید و از خشم چهره اش گلگون بود. به زبان انگلیسی گفت:
- کیانی تو دروغگوی بزرگی هستی.
دستش به صندلی نزدیکش رفت و آن را به سمتش پرتاب کرد. با واکنشی سریع برخاست و صندلی با او برخورد نکرد. تیمسار فریاد زد:
- بشین.
ادامه داد:
- تو سرهنگ هستی ولی خودت را سروان معرفی کرده ای؟ دروغگو...
با مشت به سینه اش کوبید . نقشه ای را جلوی سرهنگ گذاشت و مرتب می خواست تا اطلاعات دقیق تری راجع به آن بگیرد. ولی سرهنگ خودش را به بی خبری می زد. تیمسار با تمسخر گفت:
- برو، تو آدم بی سوادی هستی!!!
از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد سرهنگ وارد شد و گفت:
- ببخشید! این تیمسار کمی عصبانی است شما ناراحت نشوید.
در دلش گفت:
- تمام کارهایتان فیلم است. مطمئن باشید که نم پس نمی دهم.


ورود به زندان وزارت دفاع عراق

یک روز ماشینی که تمام شیشه های آن پوشیده شده بود به محل استخبارات آمد. او و فلاحی را سوار کردند و به زندان وزارت دفاع بردند. چند روزی بود فلاحی را ندیده بود. دلش می خواست بداند که در این مدت چه بر او گذشته است؟ فلاحی هنوز کمرش درد می کرد. از حال و روزش مشخص بود که او را به دکتر نبرده بودند. به زندان وزارت رسیدند. دوباره هر یک را به سلول انفرادی بردند...
دو ماه از ورودشان می گذشت. در بلاتکلیفی به سر می بردند. طبق "قرارداد ژنو" بایستی با اسرا رفتار مناسبی داشته باشند ولی نیروهای عراقی همه چیز را زیر پا گذاشته بودند. روزی یکی از افسران عراقی که درجه اش سرگرد بود به نام "مظهر" داخل سلول شد و چند برگ کاغذ جلوی او گذاشت و گفت:
- کیانی! هر چه از نیروی هوایی ایران می دانی بنویس! اما سعی کن درست بنویسی و مثل بازجویی های قبلی ات طفره نروی.
سرهنگ کیانی کاغذ ها را گرفت و شروع به نوشتن کرد.
" آیا می دانید یک هواپیمای میگ و یا اف- 4 که سقوط می کند چقدر قیمت دارد؟ و با پول آن چه کارهای خدماتی می توان انجام داد؟ هر دو کشور مسلمان وارد جنگی شده اند که ثروت ملی شان دارد به یغما می رود و در شعله ی اتش این جنگ می سوزند. آیا نباید فکر این سرمایه ها بود؟..."
بدون این که به موضوع اصلی بپردازد به ملامت و سرزنش جنگ و عواقب آن پرداخته بود. سرگرد مظهر مطالب را خواند و با ناراحتی گفت:
- این حرفا چیه نوشتی؟ از تو نخواسته بودم که موعظه کنی!
در جوابش گفت:
- بیش از این چیزی نمی دانم . عقیده ام را نوشته ام.
- عقیده ات را برای خودت نگه دار. مثل این که فراموش کردی اسیری و هر چه از تو بخواهند باید همان را بنویسی.
- این عقیده شماست. پس بهتر است شما هم عقیده تان را برای خودتان نگه دارید. من هر چه بدانم می نویسم. قبلاً در بازجویی ها گفته ام که من چون در حال بازنشستگی بودم تمایل زیادی به کسب اطلاعات محرمانه نیروی هوایی از خود نشان نمی دادم.
از همان شب در نزدیکی های سلولش صدای ضجه و فریاد به گوش می رسید. این سر و صداها از ساعت 9 شب شروع می شد و تا پاسی از شب ادامه داشت. ابتدا فکر می کرد کسی را شکنجه می کنند تا از او اطلاعات بگیرند اما خوب که دقت کرد پی برد نوار ضبط صوت است. فهمید این هم یکی از شگردهای آنها برای فرو ریختن دل آنان ست.
در مدتی که در وزارت دفاع زندانی بود مهر یکی از نگهبان ها به دلش نشسته بود و احساس خوبی نسبت به او داشت. جوانی خوش رو و مودب بود. نامش " علی " بود. فهمیده بود که علی شیعه است. او نیز نسبت به سرهنگ کیانی احساس خوبی داشت. روزی علی آمد و گفت:
- می خواهی حمام کنی؟
پیشنهاد خوبی بود زیرا تا آن روز حتی حق حمام نداشت. گفت:
- بله ولی وسایل حمام ندارم.
علی رفت و چند لحظه بعد بازگشت. یک حوله و پیجامه ای مندرس برایش آورد. سرهنگ حمام کرد و به سلول بازگشت.
از روزی که به آن جا آمده بود از فلاحی خبر نداشت. از علی پرسید:
- سروان فلاحی که با من به این جا آوردند همین جاست؟
با احتیاط گفت:
- بله همین سلول نزدیک شماست.
- کمرش شکسته بود آیا او را به بیمارستان بردند؟
- نه.
از یک سو شاد شد چون نزدیک فلاحی بود و از طرفی ناراحت چون پی برد که او هنوز درد می کشد.


مهجر بند اعدامی های زندان الرشید

روز جمعه بود که او را بیرون بردند. فلاحی را نیز از سلولش بیرون برده بودند. هر دو را سوار ماشین کردند و به مقصد نامعلومی حرکت دادند. وقتی به مقصد رسیدند فهمیدند که زندان الرّشید در حومه بغداد و نزدیک کاظمین است.
هر دوشان را در یک سلول انداختند و نگهبان دو تخته پتو یک پارچ آب و یک سطل برایشان آورد. نگهبان توضیح داد که سطل برای ادرار است.
سرهنگ کیانی پرسید:
- چرا با ما این گونه رفتار می کنید؟ مگر می شود در این سلول تنگ و تاریک سر کرد؟ پس قرار داد"ژنو" چه می شود؟ همه آنها کشک است؟
نگهبان فراد زد:
- صحبت نباشد.
درِ سلول را به هم کوبید ورفت. چند روز از اقامتشان در آن سلول می گذشت که تصمیم گرفتند کمی کنکاش کنند و بفهمند آن جا کجاست؟ زندان جدید " الرّشید" بود که به گفته نگهبانان تا کاظمین ده دقیقه فاصله داشت.
" مهجر" نام بندی بود که آنها در آن جا بودند. مجرمینی که قرار بود اعدام شوند را به این محل می آوردند و در همان جا به نوبت به جوخه اعدام می سپردند.
درون مهجر راهرویی بود که حدوداً بیست سلول یک و نیم در دو متر داشت. که در دو طرف راهرو قرار داشتند. دیوارها به ارتفاع چهار متر قد کشیده بود و سقف آن نیز از پلیت های آهن پوشیده شده بود که همین امر باعث می شد تابستان های گرم و زمستان های سرد داشته باشد. دیوارها تا سقف امتداد نیافته بود بلکه مقداری فضای خالی داشت و همین امر باعث می شد تا زندانیان بتوانند با سلول های همجوار خود ارتباط برقرار کنند.
چند روزی از اقامتشان در زندان مهجر گذشته بود که دو نفر عراقی را به بند آنها آوردند. یکی از آنها دکتر بود و دیگری مهندس و افسرِ گاردِ ویژه.
به دلیل این که زندانیان مهجر یکدست نبودند و ترکیبی از اسرای ایرانی و زندانیان عراقی بودند، شرایطی به وجود آمده بود که در برقراری ارتباط باید جانب احتیاط را رعایت می کردند زیرا ممکن بود عواملی نفوذی از سوی رژیم عراق وارد زندان کرده باشند تا از اسرای ایرانی حرف بکشند.
دکتر و مهندس عراقی علاقه زیادی برای هم کلام شدن با آ نها از خود نشان می دادند تا این که یک روز دکتر از سرهنگ کیانی پرسید:
- شما پناهنده اید؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- نه خلبانیم و اسیر شده ایم.
کم کم ارتباطشان با آن دو بیشتر می شد تا این که فهمیدند آنها نیز مورد غضب رژیم بعث قرار گرفته اند . روزی دکتر برایش تعریف کرد:
- عموی من جزو یکی از سازمان های اسلامی داخل عراق است. چون محل اختفای او را به رژیم بعث نگفته ام مرا به زندان آوردند.
مهندس عراقی که افسر گارد ویژه بود و کاملاً به زبان انگلیسی مسلط بود نیز گفت:
- قرار بود حمله ای به نیروهای ایران بکنیم من از این کار سرباز زدم و با فرمانده ام درگیر شدم و با سیلی به گوش او نواختم به همین دلیل زندانی شدم.
روزی سرهنگ متوجه شد که در سلول بغلی یک ایرانی است. شب که شد چند بار بغلی را صدا زد تا این که او متوجه شد . سرهنگ پس از صحبت با او فهمید که ستوان دوم نیروی زمینی به نام احمدی است. او قبل از آنها اسیر شده بود. از او پرسید:
این جا چه کار می کنی؟
- برای بازجویی آمده ام.
- چرا این جا؟
- زندان مهجر حکم ترمینال را دارد. اسرایی را که می خواهند بازجویی کنند و یا به بیمارستان ببرند، این جا می آورند. تا زمانی که کارشان تمام شود این جا می مانند و سپس آنها را به اردوگاه بر می گردانند.
- آیا ممکن است به اردوگاه برگردی؟
- بله
- اگر به اردوگاه برگشتی به دوستان خلبانمان بگو که کیانی و فلاحی خلبانان " اف- 4 " در مهجر زندانی هستند.


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد  
نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:28 | لینک  | 

 
پدافند قهرمان امیدیه و شکار دو هواپیمای دشمن     




گروه پدافند هوایی جنوب (امیدیه) در یکی از روزهای سرد زمستان آماده پذیرایی از هواپیماهای دشمن بود . از ابتدای صبح نزول باران های شدید سیل آسا آغاز شده بود، همه جا را آب فرا گرفته بود. با بارش باران در این مناطق ابتدا زمین منطقه از آب اشباع شده و سپس سطح آب بالا آمده و سرتاسر منطقه را فرا می گرفت و فقط تاسیسات و نقاط مرتفع زمین همچون جزایری کوچک سر از آب بیرون می آوردند. در این میان یکی از مواضع پدافندی امیدیه ، منطقه بهره برداری نفتی مارون 2 بود که یکی از نقاط حساس و مفرهای نفوذ جنگنده های عراقی بود.



آب همه جا را فرا گرفته بود

آب همه چیز از جمله موضع پدافندی را در میان فرا گرفته بود و جنگ افزارها نیز از موقعیت خوبی برخوردار نبودند. با سعی و تلاش فراوان و آن چه از توانایی در وجود پرسنل غیور این رینگ بود، همگی به سر و سامان دادن منطقه می پرداختند و در این میان پرسنل از امکانات شرکت نفت، گروه پدافند هوایی و نیز قرارگاه عملیاتی نیروی هوایی در منطقه یعنی قرارگاه "رعد" نیز برخوردار بودند. به این ترتیب آنها توانستند جنگ افزارهای ضد هوایی خود را به نحو مناسبی استقرار دهند. نوبت رسیدگی به وضعیت رادار و جنگ افزارها بود که پس از بررسی به این نتیجه رسیدند که اشکالی جزئی در سیستم رادار وجود دارد ولی آن چه مسلم بود آنها می توانستند با توجیه پرسنل از آن بهره صددرصد عملیاتی را ببرند. پی گیری های لازم برای رفع این نقیصه به عمل آمد. در ابتدای کار هماهنگی لازم بین رادار هدف گیری و جنگ افزارهای مربوطه دچار اشکال بود. لذا پس از بررسی امکانات موجود و بهره برداری از تجربیات، توپ های ضد هوایی را با رادار هماهنگ نموده و توان درگیری با هواپیمای دشمن را به وجود آوردند.



درانتظار دشمن

با آمادگی کامل در انتظار دشمن بودند. تمامی پرسنل صادقانه تلاش می کردند. روزها همچنان از پی هم می گذشت تا این که در بیست و دوم دی ماه سال 1365 حدود ساعت سه بعد از ظهر منطقه از آرامشی نه چندان پایدار بیرون آمد و وضعیت قرمز اعلام شد. یکایک افراد درمحل های خویش مستقر شدند، فرمانده نیز در اطاق رادار اوضاع را کنترل می نمود. نا گهان دو فروند از هواپیماهای دشمن بر روی صفحه رادار نمایان شدند . لحظات حساسی بود ، همه پرسنل آماده دفاع از میهن و حفظ تجهیزات و افراد بودند .


اولین هواپیمای دشمن هدف قرار گرفت

هواپیما لحظه به لحظه نزدیک تر می شد و گروه پدافند برای رزمی بی امان آماده  می شدند. همه هوش و حواس فرمانده به صفحه رادار و تلویزیون بود. آن قدر صبر کرد تا هواپیماها در تیررس جنگ افزارها قرار گرفتند. در فاصله هشت کیلومتری رادار بر روی اولین هواپیما قفل شده بود و اتش شروع شد . در اولین رگبار هواپیما آتش گرفت. سوختن هواپیما در تلویزیون به خوبی دیده می شد . فرمانده برای اطمینان بیشتر یک رگبار دیگر هم نثارش کرد. به سراغ هواپیمای دوم رفت .



هواپیمای دوم نیز هدف قرار گرفت

رادار و تلویزیون روی هواپیمای دوم قفل شده بود و آتش کوبنده توپ ها بر روی آن گشوده بود . پرسنل قهرمان با دقت فروان مراقب حرکات هوایپمای دوم بودند و رگبارها را پی در پی نثارش می کردند . تلویزیون به خوبی حرکات هواپیما را نشان می داد. ناگاه اتفاق عجیبی افتاد. بخش هایی از سکان عمودی هواپیما بر اثر شلیک پی در پی از جا کنده شد .هواپیما قادر به کنترل خود نبود و به سختی به راه خود ادامه می داد . تدریجاً حالت دورشونده نسبت به آنها گرفته بود. هواپیما از موضع آنها دور شد و پست فرماندهی خبر داد که پس از طی مسافتی سقوط کرده است. هواپیمای اول نیز در فاصله چهار کیلومتری آنها سقوط کرده بود و خلبان آن با استفاده از چتر خود را نجات داده در کنار لاشه سوخته و مچاله شده هواپیمایش فرود آمد. گروه امداد و نجات نیروی هوایی بلافاصله به محل اعزام شده بود یکی از پاهای خلبان صدمه دیده بود . انبوهی از مردم به تماشا آمده بودند. با تلاش بسیار، خلبان اسیر از میان انبوه جمعیت عبور داده شد و پس از آن به پایگاه هوایی انتقال یافت.
ابتدا باورشان نمی شد و لی حقیقت داشت. در سایه ایمان و توکل الهی توانستند دو فروند هواپیمای دشمن را که به قصد بمباران مرکز بهره برداری نفت به پرواز در آمده بودند به زیر بکشند و دشمن را به شکست کامل برسانند.


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به اجازه نامه ، ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:21 | لینک  |