تبليغاتX
نیروی هوایی ایران
"اولین وبلاگ تخصصی عملیاتها , زندگی نامه و خاطرات خلبانان نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس"

 
حس پرواز
خاطره از سرتیپ خلبان "جعفر عمادی"     

 




حس در پرواز می تواند یکی از ارکان اصلی پرواز باشد به طوری که محیط زندگی ، خانواده ، کار و شرایط حاکم می تواند روی این حس تاثیر مستقیم داشته باشد که آن روز خلبان روز خوبی داشته باشد یا روز خوبی نداشته باشد .
اسفند ماه سال 1359 بود که از یک پرواز برون مرزی موفق به پایگاه شکاری همدان بازگشتم و به محض فرود بخاطر موفقیت 100% در این عملیات که نقش حیاتی داشت من از سوی فرمانده پایگاه مورد تقدیر قرار گرفتم . هنور ساعاتی از حضورم در پایگاه نگذشته بود که مقرر شد در یک فرمیشن دو فروندی ماموریتی دیگر را انجام دهیم. کارهای ابتدایی را انجام دادیم و قرار بود من به عنوان شماره یک پرواز کنم که در آخرین لحظات اعلام شد بنا به دلایلی ماموریت کنسل شده و به فردا موکول شده است و به من اعلام شد که شما باید فردا بعنوان شماره دو این پرواز عمل کنی .

دوفروند به پرواز درآمدیم

به منزل رفتم و فردا صبح اول وقت به پست فرماندهی آمدم. طبق برنامه به اتاق بریفینگ رفتیم و بعد از گرفتن تجهیزات به سمت آشیانه ها رفتیم . دقایقی بعد دوفروند فانتوم هر کدام مجهز به 6 تیر بمب در ابتدای باند پروازی آماده انجام ماموریت بودیم . کمک خلبان من در این پرواز "باقر گردان" بودند که در اواخر سال 1387 در سانحه هواپیمای ایران 140 به درجه رفیع شهادت رسید.
بعد از پرواز طبق برنامه پروازی خود را به ارتفاع 5000 پایی رساندیم و به سمت کرمانشاه ادامه دادیم . در آسمان کرمانشاه با کاهش ارتفاع به 2000 پا تا حدود 15 مایلی مرز ادامه دادیم و سپس با اشاره لیدر دسته، ارتفاع را به پایین ترین حد ممکن در حدود 50 پا رساندیم و از مرز عبور کردیم .


وجود اشکال در جنگنده

از نزدیکی های مرز متوجه یک اشکال در هواپیمایم شده بودم. هواپیما خوب به فرامین جواب نمی داد. هرچه سعی می کردم با ارتفاع پایین تر پرواز کنم نمی شد. متوجه شدم امروز روز من نیست چون در فکر این بودم که اگر ارتفاع را کم کنم بطور حتم سقوط خواهم کرد . عرق سردی برروی پیشانی ام نقش بسته بود و هر آن فکر می کردم در حال سقوط هستم. با اینکه از مرز گذشته بودیم و من باید ارتفاع را کم می کردم ولی نمی توانستم دسته استیک را به پایین فشار دهم . همین مساله باعث شده بود که در دید رادارهای دشمن قرار بگیرم . لیدر دسته که متوجه من شده بود مدام با حرکت دادن بالهای هواپیمایش قصد داشت من را متوجه کند که ارتفاع را کم کنم. من هم بالهای جنگنده را تکان می دادم ولی ارتفاع را کم نمی کردم یعنی نمی توانستم این کار را انجام دهم . آنقدر در این ارتفاع پرواز کردم که لیدر مجبور شد سکوت رادیویی را بشکند و به من اعلام کند شماره 2 بالا هستی پایین تر پرواز کن من هم جواب دادم که هواپیما مشکل دارد و نمی توانم پایین تر پرواز کنم .
دو سه بار تصمیم گرفتم برگردم ولی با خود گفتم این همه مسیر را آمده ام از اینجا به بعد هم خدا کمک می کند و ادامه می دهم .




هدف را با موفقیت بمباران کردم

تقریبا 3 و 4 دقیقه به هدف مانده بود و هوا به شدت غبار آلود بود به نحوی که زمین را نمی توانستیم ببینیم و هدف را پیدا کنیم . سرانجام ثانیه هایی بعد برروی هدف قرار گرفیتم . من حدود 1500 پا عقب تر از شماره 1 و با ارتفاع بیشتر پرواز می کردم . لیدر به محض دیدن هدف بمب هایش را روی آن رها کرد ولی به علت دید کم بمبها را مقداری زود رها کرده بود و به ابتدای هدف خورد و خسارت زیادی به همراه نداشت . پدافند دشمن که متوجه حضور ما شده بود به شدت به سمت ما شلیک می کرد . من با توجه به اینکه بالاتر پرواز می کردم به خوبی هدف را می دیدم و به محض رسیدن روی هدف دو به دو بمب هایم را روی آن پرتاب کردم . با برخورد بمب ها به هدف منطقه سراسر آتش شده بود که تمامی این ماجرا توسط دوربین عقب هواپیمایم ضبط شده بود . با زدن هدف چند مایلی ادامه دادم چون اگر بلافاصله گردش می کردم بطور حتم مورد اصابت پدافند قرار می گرفتم. بعد از طی چند مایل به سمت مرز گردش کردم و به سلامت از مرز عبور کردیم .

باید روز ، روز شما باشد

شاید این حس پرواز در آن روز باعث شده بود که من بالاتر پرواز کنم و بتوانم در آن هوای غبار آلود هدف را به خوبی ببینم .
بعد از بازبینی فیلم های گرفته شده توسط جنگنده من، مشخص شده که پست فرماندهی دشمن و همچنین تجمع نیروهای بعثی دقیقا مورد هدف قرار گرفته و منهدم شده است . در آن روز متوجه شدم که حس پرواز چقدر مهم است.
شاید یک روز بتوانی یک ماموریت مشکل را به راحتی انجام دهی ولی روز دیگر نتوانی ماموریتی به مراتب ساده تر را طبق برنامه انجام دهی!



مصاحبه از : محمد ( iranian-airforce.blogfa.com )


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به اجازه نامه ، ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
نوشته شده توسط محمد در ساعت 13:47 | لینک  | 

 

خاطرات سرتیپ خلبان آزاده "محمد علی کیانی"
قسمت اول 
 



  
شب عاشورای 1364 بود. سرهنگ سرما خوردگی خفیفی داشت . آن شب نامش در ذخیره سوم بود و فرصت داشت تا کمی استراحت کند. در حال استراحت بود که سرگرد فتاحی او را به خود آورد و به او گفت:
- محمد آقا! از شما خواهشی دارم.
سرهنگ گفت:
- بفرمایید
- می دانی که ما روز عاشورا نذری داریم ... اگر ممکنه شما به جای من "آلرت" بمانی بعداً جبران می کنم.
سرهنگ فوراً پذیرفت زیرا می دانست او فرزند معلولی دارد و شاید آن نذر برای شفای فرزندش بود . او اسمش را به جای سرگرد فتاحی نوشت و فتاحی با خیال راحت راهی منزلش شد.
صبح روز بعد سرماخوردگی اش شدت یافته بود اما به روی خود نمی آورد. ساعت 7 صبح بود و او مشغول خوردن صبحانه بود که تلفن پایگاه زنگ خورد و با او کار داشتند. گوشی را برداشت و گفت:
- بفرمایید
- جناب سروان کیانی؟
- بله خودم هستم.
- فرمانده گردان با شما کار دارند لطفاً هر چه زودتر تشریف بیاورید.
جناب سرگرد ساجدی فرمانده گردان بود . وقتی خودش را به او رساند، جناب سرگرد ساجدی به او گفت:
- کیانی، امروز دو پرواز آزمایشی داریم. باید سریع آماده شوی.
هر چند که حال مساعدی نداشت اما پذیرفت.
دو پرواز آزمایشی را انجام داد. ساعت 5/12 ظهر بود که به سمت گردان برای آلرت در حال حرکت بود که باز هم جناب ساجدی صدایش کرد.
- جناب کیانی ... یک ماموریت برون مرزی پیش آمده تمایل داری بروی؟
اشکالی در پذیرفتن نمی دید به همین دلیل پذیرفت. تا زمان پرواز چند ساعتی باقی مانده بود به همین دلیل به منزل رفت و مشغول جمع آوری وسایل شخصی اش بود که همسرش گفت:
- باز هم ماموریت؟!
- چیز مهمی نیست اولین باری نیست که به ماموریت می روم . ممکن است یک روز یا شاید بیشتر طول بکشد.
چشم های نگران همسرش او را به یاد خواب دیشبش انداخت. او خواب دیده بود که بالای کوهی ایستاده و همسرش در پایین کوه است . تلاش هر دویشان برای رسیدن به هم بی فایده بود و حتی صدایشان به گوش هم نمی رسید ...

حرکت به سمت دزفول

به پایگاه بازگشت . او و جناب فلاحی هم پرواز بودند . فلاحی از استاد خلبانان نیروی هوایی بود که رشادت های زیادی در جنگ از خود نشان داده بود. مقدمات کار فراهم شد و ساعت 6 بعد از ظهر به سمت دزفول به پرواز در آمدند.
پایگاه دزفول از جمله پایگاه های نیروی هوایی بود که که در منطقه جنوب نقش زیادی در حملات هوایی به خاک دشمن و مناطق جنگی داشت. برای تقویت بنیه دفاعی این پایگاه و بالا بردن توان عملیاتی آن، از پایگاه های دیگر از انواع هواپیماهای جنگنده "اف- 5" و " اف- 4" به آن جا مامور می شدند و از همان جا ماموریت های برون مرزی انجام می شد و یا با پرواز بر فراز منطقه، نیروهای سطحی دشمن را که رفته رفته در حال پیشروی به درون خاک میهن اسلامی مان بودند، سرکوب می کردند.
آن روز به همین دلیل سرهنگ و دوستانش به آن جا می رفتند تا چند روزی را در آن پایگاه بمانند و از آن جا در ماموریت های جنگی که طرح عملیاتی آنها از قبل ریخته شده بود، شرکت کنند.
نیروهای عراقی با پیشرفته ترین ادوات نظامی در سطح منطقه گسترش یافته بودند و روز به روز خود را به شهر شوش و دزفول نزدیک می کردند. گرگ و میش هوا بود که هواپیمای شان به پایگاه دزفول رسید . فرمانده پایگاه و تنی چند از معاونان ایشان به استقبال شان آمده بودند و بلافاصله آنها را به پست فرماندهی (اتاق جنگ) هدایت کردند . چهار نفر بودند . سروان فلاحی و کیانی با یک هواپیما و جناب نجفی و جناب فضل اللّه امینی هم با هواپیمای دیگر.

توجیهات قبل از پرواز انجام شد

پس از صرف شام، به اتاق جنگ رفتند تا در جریان نقشه عملیات قرار بگیرند . جناب سرگرد بقایی انتظار ورود آنان را می کشید. در پروازی که قرار بود انجام شود او به علت آشنایی اش با منطقه "لیدر" دسته پروازی بود.
"بریف" که توجیه خلبانان شرکت کننده در هر عملیاتی است و از ضروری ترین مراحل عملیات است، در نیمه های شب باید انجام می شد. زیرا در صبح زود باید پرواز می کردند . لیدر دسته با اطلاعات دقیق و بیشتری که از عملیات داشت دیگر شرکت کنندگان را توجیه و به خوبی جزئیات عملیات را تشریح کرد.
جلسه توجیه به پایان رسیده بود. همراه با دیگر همرزمان به سوی محل استراحت رفتند. با خنده به امینی گفت:
- فضل اللّه مطمئن باش فردا شب مهمان حوریان بهشتی هستیم.
او در جوابش گفت:
- زیاد صابون به دلت نزن ... بادمجون بم آفت نداره.
کیانی احساس مبهمی از غم و شادی در وجودش احساس می کرد. خیالات جورواجور او را احاطه کرده بودند. از خوابی که دیده بود و تعبیرش را نمی دانست می هراسید.
اذان صبح بود که از خواب بیدار شد. وضو گرفت و به نماز ایستاد. احساس می کرد آخرین نماز است. دلش نمی خواست به پایان برسد. انگار خدا را با را تمام وجودش احساس می کرد.




پرواز به سمت هدف

بعد از خواندن نماز، خلبانان به طرف اتاق تجهیزات پروازی رفته و با تحویل گرفتن وسایل، صبحانه مختصری خورده و به طرف آشیانه های هواپیماها به راه افتادند . قبل از کیانی، جناب بقایی که قرار بود لیدر دسته باشد آمده بود.
هواپیماهای آنها که از نوع " اف- 4" بود و به دوازده بمب 500 پوندی مسلح شده بودند، هیبت عجیبی به خود گرفته بودند. در حالی که آرام و بی حرکت در زیر سقف آشیانه استقرار پیدا کرده بودند، ولی هیکل مخوف آنها دل هر بیننده ای را می لرزاند چه رسد به این که بر فراز هدف ظاهر شوند.
کیانی و جناب فلاحی به طرف هواپیما رفتند و درون کابین جا گرفتند. نجفی و امینی نیز درون آشیانه منتظر بودند تا چنان چه برای هواپیمای آنها مشکلی پیش بیاید، بلافاصله جایگزین آنها شوند. هواپیما را روشن کردند. خوشبختانه همه چیز طبیعی به نظر می رسید و هیچ مشکلی که مانع پرواز باشد مشاهده نشد.
لیدر، هواپیمای ریز جثه اش را که کمی کوچک تر از هواپیمای آنها بود به سوی باند هدایت کرد و در ابتدای باند متوقف شد. آنها نیز با فاصله پشت سر او آماده پرواز شدند.
با خیزشی سریع در آسمان جای گرفتند. مسیری که در جلسه توجیه لیدر دسته مشخص کرده بود، در پیش گرفتند. ماموریت باید در سکوت مطلق رادیویی صورت می گرفت. هر دو هواپیما باید از تماس رادیویی پرهیز می کردند مگر در حالت خیلی اضطراری.
به علت اهمیت ماموریت، رادار منطقه را نیز در جریان نگذاشته بودند. همین امر باعث شده بود تا پس از برخاستن آنها از باند و کمی پیشروی به سوی مرز، نیروهای خودی در خطوط مرزی به سوی آنها تیر اندازی کنند. ولی چون لیدر، منطقه را به خوبی می شناخت مسیر را طوری انتخاب کرده بود که تیر اندازی آنها خطری برای آنها نداشته باشد. در این ماموریت هدایت دسته پروازی بر روی هدف، کنترل و نظارت فاکتورهای پروازی (سمت، ارتفاع، سرعت هواپیما و ردیابی موشک های دشمن) و در صورت امکان اخلال در سیستم راداری دشمن به عهده کیانی بود.

هدف در هم کوبیده شد

محمد رادار هواپیما را روشن کرده بود. فلاحی با مهارتی خاص کنترل هواپیما را بر عهده داشت و برای این که از دید رادارها دشمن درامان باشند، تا نزدیکی های هدف باید در ارتفاع پست (کم تر از 30 متر بالای زمین) پرواز می کردند. از مرز رد شدند و برای این که به دکل های برق در خاک دشمن اصابت نکنند، کمی هواپیما را بالا کشیدند.
چهار دقیقه بود که از مرز عبور کرده و نزدیکی های هدف رسیده بودند. نیروگاه برق حارثیه را که در شمال شرقی شهر بصره بود و اهمیت زیادی برای دشمن داشت، باید منهدم می کردند. یک لحظه برجک های نیروگاه را دید. بلافاصله به لیدر گفت:
- هدف 15 درجه سمت چپ در فاصله 15 مایلی .
- بله دارم می بینم. الآن حالت می گیرم.
از قدرت "پس سوز" استفاده کردند. سرعت هواپیما چیزی حدود 1000 کیلومتر در ساعت بود و بی مهابا به سمت هدف پیش می رفتند. همه چیز برای انجام عملیات آماده بود . تا آن لحظه سکوت رادیویی بین آنها و هواپیمای لیدر رعایت شده بود. ساعت 40/6 صبح بود که بالای هدف رسیده بودند. در این حالت لیدر برای حفظ روحیه دسته شروع به گفتن شعارهای انقلابی کرد و مرتب فریاد می زد:
- اللّه اکبر ... لا اله الا اللّه یا اباالفضل یا حسین ... لعنت بر صدام ...
ناگهان لیدر گفت:
- روی هدف هستیم. بمب ها را می ریزیم و به سرعت به سمت راست گردش می کنیم.
دسته پروازی طبق برنامه عمل کرد و بمب های شان را روی هدف ریختند. هواپیمای فانتوم حدود 5 کیلومتر جلو رفت و سپس گردشی به سمت راست را شروع کرد. در این حال کیانی چشمش به چراغ اخطار که روشن شده بود افتاد . وقتی خوب بررسی کرد متوجه شد موتور راست هواپیما خاموش شده و گویا موشک به هواپیما اصابت کرده بود . فلاحی را صدا زد و گفت:
- موتور راست از بین رفته ، مواظب باش.




هواپیما مورد اصابت قرار گرفت

سرعت زیاد هواپیما باعث شده بود تا اصابت موشک دشمن را که به سمت راست زده بود، حس نکنند. تعدادی تیر فشنگ در مسلسل هواپیما برای شان باقی مانده بود که ترجیح دادند با آن نیروهای دشمن را به رگبار ببندند . در حال شلیک بودند که موشک دوم نیز به هواپیما اصابت کرد . بر اثر برخورد موشک دوم، سیستم کنترل فرامین از کار افتاد و هواپیما به حالت صعود در آمد و به سرعت در حال صعود بود. با این که مورد اصابت دشمن قرار گرفته بودند ولی بر خلاف این که به سمت پایین برود، در حال اوج گرفتن بودند . هر دو سخت در تلاش بودند تا هواپیما را کنترل کنند اما کاری از دست شان بر نمی آمد چون فرامین عمل نمی کرد. هیچ یک قصد پریدن از هواپیما را نداشتند و می خواستند هواپیما را هر طور شده به خاک میهن بازگردانند. سرهنگ کیانی احساس کرد. خطر سقوط نزدیک است به همین دلیل از طریق رادیوی هواپیما با صدای بلند فریاد زد:
- فلاحی دستگیره صندلی را بکش! ایجکت!..ایجکت...
سه بار این جمله را تکرار کرد و بعد از آن دستش را به دستگیره صندلی پران برد تا آن را بکشد. ولی به علت وارد آمدن بیش از حد معمولِ فشار "جی"، دستش قادر به این کار نبود . فلاحی هم بعد از شنیدن صدای او از رادیو در صدد کشیدن دستگیره صندلی پران بود . با کشیدن دستگیره در یک چشم به هم زدن هر دو به بیرون پرتاب شدند. کیانی دیگر چیزی متوجه نشد زیرا هنگام پریدن چترش به صورتش اصابت کرد و حالت گیجی اش را تشدید کرده بود. زمانی به خود آمد که در هوا معلق بود . در حالی که چترش باز شده بود و به آرامی در حال فرود بود، زیر پایش را نگاه کرد. هواپیما زمین خورده بود و به تلّی از آتش مبدل شده بود. کمی آن طرف تر نیز تاسیسات نیروگاه در شعله های آتش می سوخت و انفجارهای پی در پی حکایت از هدف گیری درست آنها داشت. از پایین به سمت شان تیراندازی می شد و آنها بی دفاع چون سیبلی به این طرف و آن طرف می رفتند.
چهره معصوم همسرش که با پریشان حالی بدرقه اش می کرد هر لحظه جلوی چشمانش بود. چهره خیالی فرزندش که دو ماه به تولدش مانده بود، غمی را به جانش انداخته بود که تا عمق استخوانش نفوذ می کرد. یک آن به فکر فلاحی افتاد. هر چند با فاصله کمی پس از او پریده بود ولی او را کنار خود احساس نکرده بود . وقتی متوجه شد نزدیک به اوست آرام تر شد. جهت باد باعث شده بود تا به هم نزدیک شوند و چترهای شان در هم گره بخورد. بند چتر فلاحی دور گردنش پیچید و در هر لحظه راه تنفسش را مسدود می کرد. به هر زحمتی بود بند را از گردنش جدا کرد و چند متری از هم فاصله گرفتند. باد از سمت غرب به شرق می وزید و در حالی فرود می آمد که درست روی لاشه مشتعل هواپیما قرار گرفته بود. با کمک بند چتر کمی مسیر را تغییر داد و با فاصله چند متر در کنار هواپیما به آرامی فرود آمد. دیدن لاشه مشتعل هواپیمایی که تا چند لحظه قبل چون عقابی تیز بال بر قلب دشمن یورش برده بود و نیروگاه را به تلی از آتش و دود تبدیل کرده بود، ولی اکنون در حال سوختن بود، دلش را به درد آورد.
کمی آن طرف تر فلاحی نیز فرود آمده بود و فاصله اش با هواپیما کم بود. چون با پشت به زمین اصابت کرده بود، از درد کمر رنج می برد. هر لحظه ممکن بود هواپیما منفجر شود؛ از این رو به سرعت بند چترش را باز کرد و به طرف فلاحی دوید و او را که قادر به حرکت نبود از کنار هواپیما دور کرد. وقتی از زمین برخاست بسیار ناراحت بود و درد کمر او را رنج می داد. مرتب می گفت:
- محمد! تو فرار کن منتظر من نباش!
سرهنگ کیانی گفت:
- در خاک دشمن هستیم کجا فرار کنم؟ مگر نیروهای عراقی را ندیدی که به طرف مان تیر اندازی می کردند؟ الآنه که سر و کله شون پیدا بشه. بیا تا لااقل به طرف خاکریز برویم.

در دستان دشمن

در حال رفتن به سمت خاکریز بودند که دیدند چند نفر نیروی عراقی با دو دستگاه خودرو وانت در حال آمدن به طرف آنها هستند. یک افسر و چند سرباز مسلح بودند و در حالی که اسلحه های شان را به سمت آنها نشانه گرفته بودند مرتب فریاد می زدند: " هند آپ" دست ها بالا!
جای هیچ گونه عکس العملی نبود سرباز عراقی به تفتیش لباس های شان مشغول شد. سپس هر کدام از آنها را سوار خودرویی کردند ...
کلیه مدارک مهم از جمله کارت شناسایی اش را درون ساکش در دزفول گذاشته بود. پس از سقوط نیز برخی مدارک پروازی از جمله نقشه عملیات آن روز را که ممکن بود دست عراقی ها بیفتد، زیر خاک پنهان کرده بود.
او و فلاحی را پشت هر یک از وانت ها قرار دادند و به طرف مقر فرماندهی نیروهای عراقی که پادگان در نزدیکی سپاه سوم این کشور بود حرکت دادند.
سروان عراقی که از افسران نیروی زمینی بود، جلو نشسته بود . هر از گاهی به عقب برمی گشت و به آنها نگاه می کرد. بعد از این که چند کیلومتر جلوتر رفتند به مقر یکی از گردان های عراقی رسیدند . فلاحی هم از درد کمر رنج می برد و هم سر درد زیادی داشت. دشمن برای این که به نیروهای خود روحیه بدهد، دست به یک حرکت نمایشی زد و بلافاصله اعلام کردند تا تمام افراد گردان در محل مناسبی تجمع کنند. او را در محل مرتفعی قرار دادند تا سربازان و افراد مستقر در گردان به خوبی بتوانند تماشایش کنند. خیلی عادی و خونسرد و در حالی که سرش را تکان می داد به آنها نگاه می کرد. بعد از آن که افراد حاضر در گردان خوب نگاه شان کردند و هلهله و شادی نمودند دوباره آنها را سوار خودرو کردند و به قصد بردن به هنگ حرکت شان دادند. وقتی به هنگ رسیدند افسری قوی هیکل جلو آمد. خیلی آرام و به دور از هر گونه خشونتی پرسید:
- ایرانی؟
کیانی با بی میلی جواب داد:
- بله انتظار داشتی کجایی باشم؟
چیزی نگفت. سپس شروع کرد به تفتیش بدنی . ساعت مچی اش را باز کرد و در جیب لباس پروازش گذاشت. مدادی هم داشت که آن را هم در جیبش گذاشت. فلاحی را نیز تفتیش کرد و سپس هر دوشان را به داخل ساختمان هنگ برد. داخل اتاقی شدند که چند تن از فرماندهان بلند پایه هنگ نشسته بودند. سکوت ناخوشایندی بر فضای اتاق حاکم بود. کمی به آنها خیره شدند و سرانجام یکی از فرماندهان جلو رفت و از سرهنگ کیانی پرسید:
- اسمت چیه؟
- محمد علی کیانی
سرش را به طرف سایر فرماندهان برگرداند و گفت:
- شیعه است.
پی برده بود که ماندن شان در این مکان نیز منتفی است و ممکن است آنها را از این جا نیز به جای دیگری ببرند. چرا که سوال ها زیاد عمیق و اطلاعاتی نبود و تنها به سوال های شناسایی که به گفتن نام و مشخصات و نوع هواپیما خلاصه می شد، بسنده می کردند. آنها را به یک ستوان و یک سرباز عراقی سپردند تا مجدداً تفتیش شوند. یکی از آنها ساعت مچی اش را از جیب لباس پروازش در آورد و داخل جیب خودش سُر داد.
پانزده دقیقه بدون هر گونه خشونتی در هنگ سپری شد و از محتوای کلام آنها و طرز برخوردشان متوجه شد قرار است آنها را به مکان دیگری ببرند. دست ها و چشم های شان را بستند و سوار یک ماشین کرده و حرکتشان دادند.



برداشتی آزاد از عقابان دربند

هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:19 | لینک  | 

 

زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری"
(قسمت سوم)
  




فقط یک معجزه باعث حفظ رادیو شد !

هر روز صبح ساعت 7 در سلول ها باز می شد ولی آن روز به خصوص تا ساعت 5/8 در سلول ها باز نشد. هر چه اسیران نگهبانان را صدا می زدند خبری نبود تا این که ساعت 9 یکی از نگهبانان به نام عباس به تنهایی وارد بند شد. اسیران نیروی زمینی قبلا راجع به تیزی و هوشیاری عباس هشدار داده بودند. او به بند آمد و جناب محمودی (مسئول رادیو) را به همراه رضا احمدی (برای ترجمه) با خود برد. حدود نیم ساعت بعد آنها برگشتند. محمودی در پاسخ به نگاه های منتظر همه گفت:
- عباس سراغ رادیو را می گرفت و با وعده و وعید قول می داد که اگر رادیو را به او تحویل بدهیم او قضیه را خودش حل و فصل می کند ولی من زیر بار داشتن رادیو نرفتم و او هم که دلیل قابل قبولی نداشت عصبانی شد و ما را به بند برگرداند.
رادیو لو رفته بود و استفاده از آن تا اطلاع ثانوی ممنوع شد. البته خلبانان از بابت بند خود کاملا مطمئن بودند ولی احتمال می دادند که تعدادی از اسیران نیروی زمینی زیر شکنجه مجبور به گفتن موضوع رادیو شده اند. به هر حال برای آنها نوشتند که به علت لو رفتن رادیو آن را خرد کرده و در توالت انداخته اند.
پس از بیست روز مجوز استفاده از رادیو توسط ارشد آسایشگاه ( محمودی ) صادر شد البته این بار غیر از مسئول رادیو ( بابا جانی ) یکی از بچه های هم سلولی اوهم مسئول شده بود تا در تمام مدتی که از رادیو استفاده می شد از سوراخ کلید کل محوطه را زیر نظر داشته باشد. او دیده بود نگهبانان 10 دقیقه پس از این که بند را ترک کرده بودند در حالی که پوتین های شان را درآورده بودند خود را به پشت در سلول شماره هفت رساندند. ارشد آسایشگاه، لشگری و سه نفر دیگر در این سلول بودند و نگهبانان فکر می کردند چون ارشد در آن سلول است همه وسایل ارتباطی و رادیو هم آن جاست.
آن شب در سلول شماره هفت دو نفر خواب بودند. لشگری نیز به همراه دو نفر دیگر مشغول مطالعه روزنامه بودند اما چون سرشان پایین بود نگهبانان که از سوراخ کلید نگاه می کردند این طور برداشت کرده بودند که آنها روی نقشه یا رادیو کار می کنند. روز بعد در سلول ها طبق روال باز نشد. اعتراض زندانیان هم هیچ فایده ای نداشت تا این که عباس در را باز کرد و گفت امروز باید همه اتاق ها بازدید شود.
رادیو در سلول شماره یک بود. سلولی که هیچ جایی برای پنهان کردن هیچ چیز نداشت. همه نگران بودند و حتم داشتند که این بار دیگر رادیو لو خواهد رفت. عباس همه افراد سلول شماره هفت را کامل و دقیق بازدید بدنی کرد و به بیرون از بند فرستاد. وقتی آنها به سلول بازگشتند دیدند که همه چیز را به دقت گشته اند حتی کیسه های تاید را روی زمین خالی کرده و بالش های ابری را از وسط باز کرده بودند.فاصله بازرسی سلول شماره هفت تا سلول آخر که رادیو در آن قرار داشت برای همه یک سال گذشت. سلول شماره یک دقیقا روبروی سلول شماره هفت قرار داشت. لشگری از سوراخ کلید آن جا را تا حدودی می دید. او در حالی که سعی می کرد موقعیت را دقیقا زیر نظر داشته باشد گفت:
- نگهبان ها بچه های سلول یک را بازدید بدنی کردند و آنها در حالی که چهار نفری اسکندری را گرفته اند از سلول بیرون آمدند.
فرشید اسکندری مدت ها بود که به دلیل رماتیسم قادر به حرکت نبود و بچه ها او را روی پتو حمل و نقل می کردند. این آخرین سلول بود و عباس سعی داشت به هر طریقی که شده رادیو را پیدا کند. آنها تمام وسایل را زیرو رو کردند اما در نهایت دست از پا درازترمجبور شدند آن جا را هم ترک کنند. به محض خروج نگهبانان همه خود را به باباجانی رساندند و جویای رادیو شدند او گفت:
- آن را وسط پای اسکندری گذاشتیم چون او تنها کسی بود که نمی توانست راه برود.
فرشید گفت:
- وقتی بچه ها دست و پای مرا گرفتند که بیرون ببرند نگهبان دستور داد مرا هم بازدید بدنی کنند ترس و دلهره تمام وجودم را گرفته بود نگهبان از بالای بدنم شروع کرد به دست کشیدن اما از کمر به پایین بدنم را خیلی سطحی دست کشید ومتوجه وجود رادیو نشد !
لشگری با خود فکر می کرد تنها لطف خداوند بوده که نخواسته ما در این غربت از داشتن رادیو محروم بمانیم لذا به پاس این نعمت نماز شکر به جا آورد ولی وقتی به اطراف خود نگاه کرد دید عده زیادی مثل او فکر کرده و مشغول به جا آوردن نماز شکر هستند.
در هر هواخوری بچه های نیروی زمینی از پنجره جویای اخبار ایران می شدند ولی خلبانان هر بار می گفتند که پس از لو رفتن رادیو آن را شکسته و در توالت انداخته اند اما آنها این قضیه را باور نداشتند. خلبانان از طرفی برای آنها که از اخبار ایران بی اطلاع بودند و روحیه شان پایین آمده بود ناراحت بودند ولی از طرف دیگر از جمع آنان مطمئن نبودند و نمی توانستند دوباره ریسک کنند. تا این که در روز عید قربان آنها هم توانستند رادیوی یکی از نگهبانان را که روی دیوار جا گذاشته بود بردارند شاید این هم عیدی آنها بوده ! به هر حال وجود رادیو باعث شد که آنها هم دوباره روحیه شان را به دست بیاورند.


کتابچه دستورالعمل

با گذشت چند سال از اسارت به تدریج حساسیت هایی در بین جمع بیست و پنج نفری خلبانان به وجود آمد که دوری از خانواده و سختی های اسارت علت اصلی این حساسیت ها بود. برای رفع این مشکل همه خلبانان به کمک هم قوانینی را تدوین نمودند که به صورت کتابچه دستورالعمل درآمد، اسم و امضای تمام بیست و پنج خلبان زیر آن بود و همه موظف به اجرای آن قوانین بودند. بر اساس این دستورالعمل هر سه ماه یک بار گروه بندی و سلول ها تغییر می کرد و افرادی که مایل بودند با هم باشند اسامی شان را به هیئت رئیسه می دادند. اعضای هیئت رئیسه چهار نفر بودند که آنها هم هر چند وقت یک بار عوض می شدند. این گونه مسایل باعث ایجاد شور و حال زیادی در جمع شده بود به خصوص زمان انتخابات هیئت رئیسه که بیشتر شبیه انتخاباتی بود که در شهرها برای احراز کرسی نمایندگی مجلس صورت می گیرد. به هر حال این کارها در آن شرایط بهترین دل مشغولی و سرگرمی برای اسیران بود و باعث کم شدن بد بینی ها و حساسیت ها شده بود.

موشک جواب موشک

مدتی بود اخبار موشک باران ایران از رادیو شنیده می شد که این موضوع باعث ناراحتی و تضعیف روحیه خلبانان شده بود. همه به هم می گفتند با این وضعیت ایران حتما شکست خواهد خورد اما لشگری در اعماق قلب خود مطمئن بود پیروزی از آن ماست ! چند روزبعد ناگهان نیمه های شب صدای انفجار مهیبی در نزدیکی زندان الرشید شنیده شد. همه شوکه شده بودند و کسی نمی دانست که آن صدای انفجار چه بوده است ؟ شب بعد مسئول رادیو اخبار را گرفت و ضمن قول گرفتن از همه مبنی بر بازگو نکردن خبر با خوشحالی زیاد گفت:
- صدای انفجاری که دیشب شنیدید مربوط به موشک های دوربرد ایران است که به ساختمان بانک رافدین بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبیده است.
اسرا با شنیدن این خبر سر از پا نمی شناختند و زیر لب زمزمه می کردند "موشک جواب موشک."
عراق در روزنامه هایش هیچ اشاره ای به موشک ایران نکرده بود، در روزنامه ها فقط نوشته شده بود بانک رافدین توسط خرابکاران ایرانی بمب گذاری شده است !

استفاده از سلاح شیمیایی مرحله جدید جنگ

سرانجام جنگ موشک ها هم کاری از پیش نبرد و جنگ به مرحله جدیدی که همان استفاده از بمب های شیمیایی بود سوق داده شد. پس از مدتی حملات نیروها از سر گرفته شد و این بار عراق بود که با استفاده از سلاح شیمیایی زمین های از دست رفته اش را باز پس می گرفت. عراق در روزنامه الثوره عکس یک سرباز عراقی را به صورت کاریکاتور کشیده بود که در دستش اسپری حشره کش قرار داشت، دود سیاهی از این اسپری خارج شده بود و تعداد زیادی از نیروهای ایرانی گیج و مبهوت روی زمین دراز کشیده بودند ! دیدن این عکس برای اسرا بسیار دلخراش و ناراحت کننده بود و نشان دهنده این بود که عراق از سلاح شیمیایی استفاده می کند و از افشای آن هم هیچ واهمه ای ندارد.
لشگری و تعداد دیگری از جوانان که تجربه کافی نداشتند از این واقعه به شدت آسیب دیده بودند به طوری که سرتیپ لشگری حتی حاضر نشد سر سفره تحویل سال بنشیند لذا خود را به رخت شستن مشغول کرد. پس از تحویل سال ارشد آسایشگاه به سراغش آمد، او را در آغوش گرفت و سال نو را به او تبریک گفت و ادامه داد هر جنگی هم شکست دارد و هم پیروزی با پیروزی نباید زیاد خوشحال شد و با شکست هم زیاد ناراحت. این جمله بارقه ای از امید در دل لشگری روشن کرد. لباس هایش را پهن کرد و به اتاقی که مراسم در آن جا برگزار می شد رفت. یکی از اسرا شیرینی دست ساز تهیه کرده بود او خمیرهای وسط نان را بعد از خشک شدن با کمی شکر روی چراغ تفت داده بود با تعارف این شیرینی دست سازبه لشگری ذهن او از حصارهای زندان بیرون رفت. امسال هم سال تحویل در زندان گذشت !

بازجویی پس از هفت سال اسارت !

زمستان سال 1366 بود اسرا در محوطه هواخوری مشغول نرمش بودند یک نگهبان عراقی خود را به جمع رساند و پرسید:
- حسین لشگری کیست ؟ ملاقات کننده دارد.
بعد از معرفی لشگری توسط ارشد آسایشگاه چشم های او را بستند و او را به اتاقی خارج از محوطه زندان بردند. مدتی بعد اشخاصی وارد اتاق شدند و شخصی با لهجه فارسی پرسید حالت چطور است ؟ لشگری جواب داد:
- اجازه بدهید اول چشم هایم را باز کنم بعد با هم صحبت کنیم.
شخص دیگری که آن جا بود به عربی اجازه داد، لشگری چشم هایش را گشود، او یک سرهنگ خلبان و یک ستوانیار را دید که روبرویش نشسته اند. ستوانیار گفت:
- برای پرسیدن چند سوال به این جا آمده ایم و امیدواریم بتوانیم با هم همکاری کنیم.
لشگری با ناراحتی پاسخ داد بعد از هفت سال اسارت چرا دست از سرم برنمی دارید ؟ سرهنگ بدون اعتنا شروع کرد به پرسش کجا را زدید ؟ چگونه سقوط کردی ؟ آیا دوره توجیهی اسارت را دیده ای ؟ و.....
لشگری متوجه شد که آنها در پی پیدا کردن مدارکی هستند که بتوانند با استناد به آنها در جوامع بین المللی ثابت کنند ایران آغاز کننده جنگ بوده است. بنابراین در جواب آنها گفت:
- هیچ کس در ایران مرا توجیه نکرده بود ما اصلا خیال جنگ با شما را نداشتیم. ماموریتی که منجر به اسارت من شد یک ماموریت بسیار ساده بود دلیل آن هم به همراه داشتن عکس زن و بچه ام، گواهی نامه رانندگی ایرانی و خارجی و مبلغ 20 هزار تومان پول نقد است. اگر می دانستم اسیر می شوم هیچ وقت اینها را با خودم نمی آوردم !
پس از پایان بازجویی لشگری را به سلولش بازگرداندند اما یک هفته بعد دوباره توسط یکی از سرگروه های استخبارات بازجویی شد او هم سعی داشت از لشگری اقرار بگیرد مبنی بر این که ایران شروع کننده جنگ بوده است ولی با یاری خدا او هم موفق نشد و سرتیپ لشگری از این آزمون هم سربلند بیرون آمد.

پیروزی عملیات والفجر 10 موجی از شادی را به همراه داشت

در بهار سال 1367 اسرا از طریق رادیو مطلع شدند رزمندگان اسلام عملیات والفجر 10 را آغاز نموده اند در این عملیات شهر حلبچه در شمال عراق با همکاری نیروهای مردمی عراق به تصرف ایران درآمد و تعداد زیادی از فرماندهان ارتش عراق به اسارت در آمدند. با شنیدن این خبر موجی از شادی سراسر آسایشگاه را در بر گرفته بود و اسرا روحیه ای تازه یافته بودند، همه در دل آرزو می کردند کاش اسیر نبودند و در ایران این پیروزی را جشن می گرفتند، بعد از آن همه شکست و ناکامی این پیروزی بسیار شیرین و گوارا بود. عراق هر چه تلاش کرد نتوانست حلبچه را پس بگیرد، صدام به منظور زهر چشم گرفتن از بقیه مردم عراق برای این که بدانند همکاری با ایران چه عواقبی دارد به طور گسترده به بمباران شیمیایی آن هم از نوع گاز خردل پرداخت به طوری که ظرف مدت یک ساعت 5000 کشته و 15000 زخمی به جای ماند این فاجعه دنیا را تکان داد ولی به علت همکاری قدرت های استکباری با صدام هیچ وقت دولت صدام محکوم نشد !
نیروهای ایرانی طی بیانیه ای رسما اعلام کردند قصد عقب نشینی از شهر حلبچه را دارند و سپس شهر بندری فاو را که در عملیات والفجر 8 تصرف شده بود به عراق واگذار کردند.

پذیرش قطعنامه

همه منتظر عاقبت کار بودند، اسرا روز به روز افسرده تر و دلتنگ تر می شدند تا اینکه سرانجام شب سرنوشت ساز 27 تیر سال 1367 از راه رسید و خبر پایان جنگ و پذیرش قطعنامه از سوی امام از رادیو پخش شد. صبح روز بعد مسئول رادیو با صلاح دید ارشد آسایشگاه خبر را به اطلاع همه رساند. اسرا نمی توانستند خبر را باور کنند. تا دقایقی همه بهت زده بودند عده ای از شنیدن خبر ناراحت بودند و گریه می کردند عده ای دیگر فکر رهایی از بند و بودن در کنار خانواده را در ذهن می پروراندند و خوشحال بودند.
حالا این دولت عراق بود که در اجرای مواد قطعنامه تعلل می ورزید. صدام با توجه به عقب نشینی های اخیر ایران در جبهه ها فکر می کرد پذیرش قطعنامه ناشی از ضعف نیروهای ایرانی است لذا برای جبران شکست های خود و به دست آوردن امتیازات جدید با حمایت همه جانبه منافقین از زمین و هوا عده ای را با تجهیزات از منطقه غرب به طرف ایران گسیل داشت. صدام قول فتح سه روزه ایران را داده بود.
امام خمینی با یک بسیج عمومی چندین هزار رزمنده از جان گذشته را در منطقه غرب حاضر کردند و عملیاتی به نام مرصاد و با رمز یا علی آغاز شد. منافقان تا عمق 100 کیلومتر یا کمی بیشتر در خاک ایران پیشروی کرده بودند که نیروهای ایرانی در تنگه چهارزبر آنها را محاصره کرده و از زمین و هوا مورد حمله قرار دادند. منافقان شکست سختی خوردند و بیشتر نیروهای شان کشته یا اسیر شد. صدام بعد از چشیدن طعم این شکست فهمید که ایران هنوز در اوج قدرت است و ناچار قطعنامه را پذیرفت.

هفدهم مرداد ماه سال 1367 ساعت 5/1 شب اسرا با صدای تیراندازی سربازان از خواب بیدار شدند کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده است ! ساعت 3 نیمه شب یک ستوانیار همراه یک سرباز عراقی وارد سلول سر تیپ لشگری شدند و به او گفتند فردا ساعت 12 ظهر به دنبالش آمده و او را به جایی می برند اما نگفتند کجا ؟ بعد از رفتن آنها ارشد آسایشگاه اطلاع داد تیراندازی واکنش عراقی ها برای پذیرفتن قطعنامه از طرف صدام بوده است.

تغییر رفتار عراقی ها

همه اسرا فکر می کردند چون لشگری اولین اسیر بوده عراقی ها قصد دارند او را اولین نفر آزاد کنند به همین دلیل هر کس سفارشی برای خانواده خود به او می داد ولی در دل لشگری آشوبی بر پا بود تا این که ساعت 12 ظهر به دنبالش آمدند و این بار بدون این که چشمانش را ببندند او را بیرون بردند. رفتار عراقی ها نسبت به او خیلی تغییر کرده بود و بسیار با احترام با او برخورد می کردند. او را به سلمانی بردند وحوله و وسایل حمام برایش آماده کردند و لباس تابستانی مخصوص نیروی هوایی عراق را بر تنش کردند. هر نگهبانی که او را می دید سلام و احوالپرسی می کرد انگار نه انگار که تا دیروز همه اینها دشمن بوده و برخورد خشک و خشنی با اسرا داشته اند !
سرتیپ لشگری در ظاهر لبخندی بر لب داشت و از پذیرایی آنها خوشحال بود ولی در باطن دلشوره ای شدید سراسروجودش را فرا گرفته بود و با خود می اندیشید اینها چه نقشه ای برای من دارند چرا مرا از دوستانم جدا کرده اند ؟ !

لحظات پر از اضطراب

سرتیپ لشگری غرق در افکار و اندیشه های خود بود که نگهبان وارد شد و او را به اتاق افسر نگهبان برد. در آن جا سرگردی پشت میز نشسته بود و یک سروان هم روی مبل لم داده بود. با ورود لشگری آنها بلند شدند و خوش آمد گفتند ! سروان که از کمیته قربانیان جنگ آمده بود می گفت:
- من مامورم سلام رئیس جمهور صدام حسین را به شما برسانم و شما از این لحظه به بعد میهمان ایشان هستید.
سپس اضافه کرد ممکن است تا یکی دو هفته دیگر به ایران و نزد خانواده ات باز گردی. بارقه ای از امید در دل لشگری جرقه زد و گفت:
- خدا بزرگ است هر چه او بخواهد همان می شود.
و لحظاتی بعد به همراه سروان از اتاق خارج شده و به سمت خودرویی که جلوی اتاق افسر نگهبان پارک بود رفتند. در طول مسیر همواره سروان به فاصله یک متر از سمت چپ او راه می رفت و این طرز حرکت در ارتش نشانه احترام به مافوق است.
پس از مدتی آنها به یک خانه ویلایی که در منطقه ای به نام "یرموک" قرار داشت رسیدند. پنج نفر از داخل خانه برای استقبال آمدند و با عزت و احترام آنها را به داخل ساختمان بردند و در آن جا یک اتاق تمیز و راحت با امکانات فراوان مثل کولر گازی و تخت خواب و کمد دیواری در اختیار لشگری گذاشتند و به او گفتند هر وقت خواستی از اتاق بیرون بروی در می زنی نگهبانان در را باز می کنند. صدای قفل کردن در سرتیپ لشگری را متوجه کرد که این جا هم همیشه در به رویش بسته است !
رفتار نگهبانان با او بسیار خوب بود، برای غذا همه با هم پشت میز ناهار خوری نشستند. لشگری که هشت سال بود چنین غذایی در بشقاب چینی با قاشق و چنگال نخورده بود. احساس می کرد شخصیت دیگری پیدا کرده چرا که عراقی ها در تمام مدت و به هر نحوی سعی داشتند شخصیت اسرا را خرد کنند.
بعد از نماز مغرب و عشاء نگهبانی آمد و گفت:
- ملاقات داری.
لشگری آماده شد و از اتاق بیرون آمد. داخل سالن یک سرتیپ مسئول اسیران ایرانی منتظر بود و به محض دیدن او گفت:
- شما به دستور صدام حسین این جا آورده شده اید. وضعیت شما با بقیه اسیران فرق می کند و ما منتظر هستیم ببینیم ایران در رابطه با پذیرش قطعنامه و آزادی اسرا چه می کند ؟ شاید تو هم در مذاکرات طرفین قرار گرفته باشی و هر چه زودتر به ایران برگردی.
او درباره سیاست داخلی ایران از لشگری سوالاتی پرسید و و در نهایت به او گفت این پنج نفر را که در این جا هستند برادر خود بدان و هر چه نیاز داشتی به آنها بگو.
صبح روز بعد ارشد نگهبان آمد وبه لشگری گفت:
- سروان ثابت مسئول کمیته اسیران منتظر شما هستند.
و او را به اتاق پذیرایی برد. سروان ثابت با لباس سبز ارتش عراق روی مبل نشسته بود که با ورود لشگری بلند شد و سلام و احوالپرسی کرد و توضیح داد که او را مستقیما به دستور صدام حسین به این جا آورده اند و قرار است تا زمان آزادی همین جا بماند سپس از وضعیت غذا و امکانات پرسید و در نهایت هم گفت از این به بعد هفته ای دو یا سه بار برای سر زدن به او خواهد آمد.
دو روز بعد یک نگهبان آمد و گفت سرتیپ پیغام فرستاده یک رادیو در اختیارت بگذاریم به محض خروج نگهبان لشگری رادیو را به برق زد و به جست و جوی موج رادیو ایران پرداخت و پس از بیست دقیقه تلاش توانست ایستگاه اهواز را که تقویت کننده رادیوی ایران بود بگیرد. با شنیدن صدای رادیو اشک از چشمانش جاری شد به شدت احساساتی شده بود انگار خواب می دید استفاده مجاز از رادیو آن هم در اسارت ! اولین چیزی را که شنید داستان شب رادیو بود تا ساعت 12 که اخبار سراسری پخش می شد خیلی مانده بود روی تخت دراز کشید و به صدای گوینده گوش سپرد تا این که ساعت 12 شد سرود جمهوری اسلامی ایران نواخته شد و سپس گوینده شروع به گفتن اخبار کرد. برای اولین بار از رادیو شنید که مذاکرات صلح بین هیئت های ایرانی و عراقی در ژنو برگزار می شود. به نظر می رسید پس از پایان مذاکرات اسیران به میهن خودشان باز می گردند. شنیدن این خبر روحیه او را صد چندان کرده بود. روی تخت دراز کشید و به فکر فرو رفت. با خود می اندیشید اگر زندگی من به همین ترتیب ادامه پیدا کند چه کنم ؟ باید برنامه ریزی کنم تا وقتم تلف نشود و شروع کرد به تقسیم بندی زمان و کارهایی که می توانست در یک اتاق در بسته انجام دهد و سرانجام برای تمام روز خود برنامه ای ترتیب داد بدین شرح: خواب و استراحت هفت ساعت، خواندن نماز قضا دو ساعت، صرف صبحانه ناهار و شام سه ساعت، مطالعه کتاب دو ساعت، ذکر خدا و صلوات یک ساعت، گوش دادن به اخبار ایران و جهان و تفسیر آن از رادیو های مختلف سه ساعت و......
با این تقسیم بندی دیگر وقت اضافی نداشت که به چیزی فکر کند !

دور اول مذاکرات ژنو

اخبار شب رادیو ایران و رادیو های بیگانه خبر از آغاز مذاکرات ژنو می دادند همه اسیران منجمله سرتیپ لشگری نگران و مضطرب چشم به نتیجه مذاکرات دوخته بودند. دور اول مذاکرات بدون هیچ نتیجه ای پایان پذیرفت. عراق به تصور این که ایران از روی ضعف قطعنامه را پذیرفته است قصد داشت امتیازاتی بگیرد ولی ایران همه چیز را منوط به اجرای مواد قطعنامه تصویبی شورای امنیت سازمان ملل نموده بود لذا مذاکرات به شکست انجامید و هیئت ها به کشورشان بازگشتند. پس از این مذاکرات رفتار عراقی ها با لشگری تغییر کرد و دیگر کسی صحبت از صلح و باز گشت او به ایران نمی کرد، روحیه اش بسیار پایین آمده بود و کم مانده بود رشته امور از دستش خارج شود دیگر حوصله انجام برنامه های روزانه اش را نداشت نمی توانست زمان را کنترل کند و گویی زمان او را سوار بر پاندول عقربه های ثانیه شمار خود کرده بود.
آبان ماه بود و از دور بعدی مذاکرات خبری نبود کم کم هوا رو به سردی می رفت روزها زمستان هم از پی هم آمدند و رفتند و یک بار دیگر عید از راه رسید و او در غربت و تنهایی کنج اتاق با دلی افسرده و ناراحت جشن گرفت و خدا را شکر کرد که لااقل سالم و سرپاست و جای خوب و گرمی دارد.

رحلت امام خمینی ( ره )

ظهر روز 11 خرداد سال 1368خبر بیماری امام و انتقال ایشان به بیمارستان از رادیو پخش شد در اخبار عربی تلویزیون عراق هم تصویر ایشان در بیمارستان نشان داده شد. لشگری بسیار نگران و مغموم بود و مرتبا برای سلامتی ایشان دعا می کرد.
صبح روز 14 خرداد با شنیدن آهنگ عزا از رادیو زانوانش سست شد. نگهبانان با تعجب او را نگاه می کردند و می گفتند خمینی مات، با شنیدن این حرف او دگرگون شد توان ایستادن نداشت ولی به هر نحو که بود باید خود را کنترل می کرد باید از لحاظ روحی پیش دشمن خودش و ملتش را حفظ می کرد به اتاقش برگشت و در خلوت از ته دل اشک ریخت و پس از مدتی کم کم به خواب رفت صبح روز بعد یکی از نگهبانان به او اطلاع داد از رادیو بی بی سی شنیده است که رهبری ایران به آیت الله خامنه ای واگذار شده. لشگری خوشحال شد و از او تشکر کرد و به شکرانه این حسن انتخاب همان شب صد صلوات فرستاد.
زندگی روزمره در اسارت ادامه داشت. مذاکرات صلح بین دو کشور به بن بست رسیده بود و هیچ کس نمی دانست سرانجام کار به کجا ختم خواهد شد ؟ سروان ثابت مسئول کمیته قربانیان جنگ هر سه ماه یک بار به دیدن او می رفت، حقوق ماهیانه افسران جزء در اسارت چیزی حدود 5 الی 6 دلار بود و لشگری می بایست با این پول تمام لوازم مورد نیاز خود را تهیه کند، گاهی برای خرید یک وسیله ماه ها صبر می کرد تا پولش جمع شود. او با صبر و اتکا به خداوند سختی ها را تحمل می کرد و امیدش را از دست نمی داد.
یک ستوانیار یکم به نام "حسن انصاری" که به جای ارشد نگهبانان آمده بود برای لشگری تعریف می کرد:
- من پنج سال از عمرم را در جبهه های جنگ گذراندم و در این مدت یک میلیون فشنگ و صد آرپی جی زده ام ولی هیچ وقت ایرانی ها را هدف نمی گرفتم تا بدین وسیله خودم هم کشته نشوم چون با خدا عهد کرده بودم و او هم دعای مرا مستجاب کرد.
او تعریف می کرد بارها خمپاره و گلوله آر پی جی در کنارش به زمین خورده و دوستانش در سنگر کشته شده اند ولی برای خودش هیچ اتفاقی نیفتاده. با شنیدن حرف های او لشگری به فکر فرو رفت با خود می اندیشید چه می شد اگر روزی می رسید که در هیچ کجای دنیا جنگی اتفاق نیفتد ! ؟



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:23 | لینک  | 

 

شناسایی گروه ناوهای آمریکایی
خاطره ای از سرهنگ خلبان "مصطفی سهرابی"     


 



قبل از پیروزی انقلاب اسلامی وظیفه هواپیما "پی تری اف" اغلب شناسایی شناورها و زیر دریایی های شوروی و چین و کشورهای شرقی بوده لکن بعد از پیروزی انقلاب و در خلال جنگ تحمیلی تمام شناورها و زیر دریایی های حاضر در منطقه را شناسایی می کردیم و با تجربه و تحلیل اطلاعات، از مقاصد هر یک و یا هر گروه از این شناورها مطلع می شدیم تا توسط یگان های دریایی و یا هوایی عکس العمل لازم در مقابل تحریکات آنها صورت گیرد . در واقع پرواز این هواپیما مانند خاری بود در چشم بیگانگان حاضر در خلیج فارس و دشمنی که ناجوانمردانه از سوی آنها حمایت می شد . این هواپیما به دلیل قابلیت شناسایی و اهمیت خاصی که داشت از همان روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، در حصر قطعات یدکی قرار گرفت اما متخصصان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران با ابتکارات و خلاقیت های مختلف این هواپیما را عملیاتی کرده و روی پا نگه داشته بودند . پرواز عملیاتی این هواپیما در خلال جنگ چنان برای دشمنان ناباورانه بود که در هر پرواز نمی توانستند خشم خود را پنهان سازند و به عناوین مختلف سعی داشتند در انجام ماموریت آن اخلال به وجود آورند. مثلاً به دلایل واهی از سوی ناوهای آمریکایی و انگلیسی مستقر در منطقه، به این هواپیماها اخطار داده می شد تا از این طریق مانع ادامه مسیر و شناسایی شناورها شوند.


هواپیماهای آمریکایی و انگلیسی به عراق کمک می کردند

در اکثر پروازها هواپیماهای متعلق به ناوهای هواپیمابر آمریکایی به هواپیماهای ما نزدیک می شدند تا از مقصود و هدف ما مطلع شوند و یا به انحای مختلف، با گردش های خطرناک به سوی ما سعی در ارعاب و انصراف ما از انجام ماموریت داشتند. این یاری و مساعدت به عراق تا سال های آخر جنگ، به صورت مخفیانه انجام می شد. حتی آمریکا و انگلیس و سایر کشورهای غربی سعی کردند منطقه خلیج فارس را از انواع شناورهای نظامی اشباع کنند تا هر لحظه که هواپیماهای ایرانی برای مقابله با هواپیماهای متجاوز عراق ، که از فضای خلیج فارس استفاده کرده یا به شناورهای نفت کش و تجاری که به سمت بنادر ایران در حرکت بودند حمله ور شدند و به پرواز در آیند و از طریق مطلع ساختن خلبانان عراقی به آنها کمک کنند تا تغییر سمت داده و متقابلاً در مقابل فعالیت هواپیماهای ایرانی ایجاد مزاحمت کنند. نیروی هوایی عراق در طول جنگ تحمیلی با وجود مجهز بودن به انواع تجهیزات نظامی و رادارهای دوربرد، نتوانست حوزه کنترل هوایی خود را در خلیج فارس گسترش دهد و از این رو در حد فاصل شمال نصف النهار 50 درجه به شرق، کنترل آنها بر روی شکاری هایشان تقلیل می یافت و در این مدت آنها ضمن توافق های پنهانی با دولت های غرب، شرایطی را به وجود آورده بودند که مستقیم یا غیر مستقیم ناوهای بیگانه به آنها کمک های فنی هوانوردی ارائه می دادند.



اطلاعات پروازهای ما به عراق داده می شد

گاهی اطلاعات مربوط به پرواز هواپیماهای ایرانی را به طرق مختلف در اختیار آنها قرار می دادند و سعی می کردند از غافلگیر شدن هواپیماهای عراقی در محدوده جزیره لاوان تا "راس البیشه" جلوگیری کنند. برای نمونه، به بهانه اخطار به هواپیماهای ایرانی نوع هواپیما و سمت و ارتفاع و موقعیت جغرافیایی آن را روی فرکانس اضطراری اعلام می کردند و این موجب می شد تا خلبانان عراقی چنان چه در حد فاصل بُرد موشک های هواپیمای رهگیری ایرانی قرار داشتند به سرعت خود را از مهلکه نجات دهند و اگر فاصله زیاد بود با آرامش به ماموریت خود ادامه دهند. در حقیقت نقش کنترل و فرماندهی عراقی ها در پهنه خلیج فارس به عهده ناوهای بیگانه بود.



مسیر خود را تغییر دهید

در سال 1359 و اوایل جنگ تحمیلی بود. در ماموریتی که به سمت شرق کشور آغاز می شد و ادامه آن تا نصف النهار 61 درجه به طول می انجامید، ناو سر فرماندهی ایالات متحده در دریای عمان به شدت به ما اخطار کرد که ادامه مسیر را متوقف کرده به سمت دیگری تغییر جهت دهیم. معمولاً ناو سرفرماندهی در دریا به اتفاق چند رزمناو و ناوشکن و شناورهای لجستیکی ، به صورت یک ناو گروه در حرکت هستند و ما می دانستیم که این " ناوگروه" عازم خلیج فارس هستند تا به یاری دشمن بشتابند.
این ناو برای جلوگیری از شناخته شدن توسط هواپیماهی اکتشافی" پی.تری. اف" ما را به شدت مورد اخطار قرار داده بود و ما هم قطعاً تصمیم به شناسایی آنها داشتیم؛ به همین جهت به مسیر ادامه دادیم .
ناو سر فرماندهی مجهز به سیستم های ارتباطی مختلف از جمله ماهواره ای است که در هر لحظه می تواند با اقصی نقاط جهان تماس داشته باشد. ناو آمریکایی مجدداً اعلام کرد که اگر از نصف النهار 61 در جه جلوتر برویم با ما درگیر شده و ما را هدف قرار خواهد داد. ما نیز با علم به این که مسیر پروازی مان، قانونی و فاقد هرگونه ایراد و اشکالی بود، کماکان به مسیر ادامه دادیم.




ادامه دهید شما را هدف قرار می دهیم

کنترلر ناو با لحنی خشمگین، بر روی فرکانس رادیویی اضطراری که تمام ایستگاه هایی که روی رادیو به گوش هستند متوجه آن می شوند، سه بار اعلام کرد:
- این یک دستور جنگی ست. مسیر خود را تغییر دهید ...
مفهوم این بود که اگر تغییر مسیر ندهیم از دید ستاد آمریکا در واشنگتن ما را دشمن تلقی کرده و احتمالاً با سلاح خود به ما شلیک خواهند کرد.
در این هنگام بین کروی پروازی، مشورت هایی صورت گرفت. اول این که ما پروازی غیر منطبق با اصول هوانوردی و پروازی بین المللی نداشتیم و دوم این که اگر اینها ما را مورد اصابت قرار دهند با فرض این که موفق به خروج اضطراری از هواپیما شویم، صدها مایل از پایگاه خود دور هستیم و چه کسی می تواند ما را بر روی اقیانوس هند و دریای عمان شناسایی کند و نجات دهد؟
فرمانده هواپیما ضمن اعلام مراتب اخطار بیگانگان به ایستگاه کنترل دهنده و شنیدن صحبت های بقیه پرسنل با شجاعتی بی نظیر، تصمیم به ادامه مسیر گرفت واین اخطار نیز کوچک ترین خللی در عزم راسخ پرسنل پروازی به وجود نیاورد. ما آن قدر مسیر را ادامه دادیم تا تمامی ناو گروه را شناسایی کردیم و از سرعت حرکت آنها اطلاع لازم را کسب کردیم و ماموریت خود را تمام و کمال به انجام رساندیم.



ماموریت با موفقیت انجام شد

آنها که در واشنگتن دستور می دادند و اعضای این ناو گروه، نتوانستند در مقابل عزم راسخ و شیوه قانونی پرواز ما بهانه ای یافته و جهت مبادرت به شلیک تصمیمی قطعی اتخاذ کنند.
در طول ماموریت های مختلف، یک بار ما می توانستیم یک کشتی ماهیگیری مصری را که با عنوان ماهیگیری در آب های خلیج فارس مشغول جاسوسی برای عراق بود شناسایی و با اطلاع دادن به عوامل مربوط توقیف کنیم و یا کشتی تجارتی عراق را که حامل اسلحه و مهمات تحت لوای کالای تجارتی مانند کولر و یخچال بود، شناسایی کردیم تا در مورد توقیف آن اقدام شود.
در واقع بهره گیری از ضعف و تزلزل دشمن، برای ما یک اصل بود و نظیر این ماموریت ها در طول هشت سال دفاع مقدس بسیار اتفاق افتاد.  




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:18 | لینک  |