تبليغاتX
نیروی هوایی ایران
"اولین وبلاگ تخصصی عملیاتها , زندگی نامه و خاطرات خلبانان نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس"

 
زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری"
(قسمت دوم)




شورش اسرا و عقب نشینی عراقی ها

عاقبت ما به کجا خواهد کشید ؟ این سوالی بود که همه زندانیان را درگیر کرده بود. فشار عصبی باعث شده بود همه دچار افسردگی و بدبینی نسبت به هم شوند؛ تا این که روزی ستوانیار مسئول زندان، برای شنیدن درخواست های ارشد آسایشگاه وارد سالن شد. علی نیسانی که عربی اش خوب بود مشغول ترجمه کردن گفتگوها به زبان عربی بود که ناگهان لحن گفتارش تند شد. ستوانیار سیلی محکمی به او زد و او هم بدون معطلی جواب سیلی اش را داد . ستوانیار برافروخته و متعجب، با عصبانیت فراوان آسایشگاه را ترک کرد. وقتی جریان را از نیسانی پرسیدند جواب داد:
- من به او گفتم ماهمه افسر هستیم و رفتار شما با ما توهین آمیز است و ستوانیار در جوابم گفت: اینها همه حرف است، من با یک بسته سیگار همه شما افسران را می خرم!
همه اسرا با شنیدن این گفته ها عصبانی شده و نیسانی را تشویق کردند. مدت کمی از ماجرا گذشته بود که ناگهان در باز شد و نیسانی را بیرون بردند. جو آسایشگاه متشنج شده بود. یکی از اسرا به طرف در دوید و فریاد زد:
- هموطن مرا آزاد کنید ...
و سرش را محکم به شیشه کوبید. شیشه شکست و خون از سرش جاری شد ولی او بدون توجه فریاد می زد هموطن ما را رها کنید. این کار او باعث تحریک همه شد و تمام اسرا با هر وسیله ای که پیدا می کردند، به در ورودی حمله کردند .
نگهبان عصبانی بود. ناگهان گلنگدن تفنگش را کشید و آماده شلیک شد. تعدادی از اسرا منجمله لشگری که آرام تر از بقیه بودند، سعی کردند بقیه را نیز آرام کنند. مسئول زندان که چاره ای نداشت، نیسانی را به داخل آسایشگاه فرستاد که با ورود او، موج شادی آسایشگاه را فرا گرفت .
شورش اسرا باعث عقب نشینی عراقی ها شده بود ولی آنها نمی توانستند این شکست را در خاک خود قبول کنند . اسرا تصمیم گرفتند برای جلوگیری از ترفندها و نقشه های عراقی ها، قبل از آن که آنها کاری انجام دهند، اعتصاب غذا کنند. به همین دلیل سه روز را با خواندن نماز جماعت و پس از آن سردادن سرود "ای ایران" با صدای بسیار بلند سر کردند. البته مقدارکمی نان و خرما از قبل ذخیره داشتند که بین گروه ها تقسیم شد .
روز چهارم اعتصاب غذا سرتیپ لشگری برای گرفتن وضو بلند شد ولی زانوانش توان نداشتند و به زمین خورد. حدود 80 ساعت بود که چیزی نخورده بود و تب شدیدی داشت. ارشد آسایشگاه با دیدن وضعیت لشگری موضوع را به مسئول زندان گفت. آنها می خواستند لشگری را به بیمارستان ببرند ولی بنا به خواست خود او قرار شد دکتر به آسایشگاه آمده و او را جلوی در معاینه کند .
مدتی بعد دکتر آمد وپس از معاینه لشگری گفت:
- مشکل از گرسنگی زیاد است .
عراقی ها می خواستند او را از سالن خارج کنند ولی ارشد آسایشگاه گفت این کار آنها باعث ایجاد درگیری می شود و عراقی ها که نمی خواستند ماجرای چند روز پیش دوباره تکرار شود، این بار هم مجبور شدند به خواسته های اسرا تن در دهند و برای شکستن اعتصاب غذا امتیازاتی از جمله 2 ساعت هواخوری در روز، قرار دادن دو نوع روزنامه در اختیار اسرا و بهتر شدن کیفیت و کمیت غذاها، داشتن دکتر و با احترام رفتار کردن و غیره به آنها بدهند . این بار هم اسرا توانستند با وحدت و توکل به خدا پیروز شوند و این پیروزی باعث تقویت روحیه و خوشحالی بیش از حد آنان شد .

هفت سین بی نظیر !

عید نوروز در راه بود و همه اسرا به فکر برگزاری جشن بودند. این اولین عیدی بود که در اسارت می گذراندند و می خواستند تا آن جا که می شود آداب و رسوم عید را رعایت کنند تا حال و هوای عید، غم دوری از عزیزانشان را برایشان راحت تر و کم تر کند .
برای سفره هفت سین هفت نفر را با درجه سرهنگ و سرگرد و سروان و ستوان انتخاب کردند و آنها را در یک جا نشاندند. ساعت تقریبی تحویل سال را به دست آوردند و پس از تحویل سال ارشد آسایشگاه درباره سنت عید و زنده شدن دوباره زمین صحبت کرد و بعد از دعا برای سلامتی امام خمینی و رزمندگان اسلام و همه ایرانیان، همه اسرا با هم دیده بوسی کرده و عید را تبریک گفتند. پس از آن هر گروه برای عید دیدنی پیش گروه دیگر رفته و بعضی ها هم که پول ایرانی داشتند، به هم عیدی دادند .
همه اسرا احساساتی شده و به یاد خانواده های شان افتاده بودند و جای خالی آنها را با دانه های اشک پر می کردند . این مراسم ساده بهانه ای شد برای وحدت و دوستی بیشتر و این که دوباره صفحه زندگی را صفر کرده و با روحیه و هدفی جدید زندگی را ادامه دهند .
یک سال دیگر هم سپری شد و دومین عید نوروز هم در اسارت دشمن گذشت .
یک روز اسرا برای هواخوری بیرون رفته بودند. لشگری یکی از نگهبانان عراقی را که با او دوست شده بود و گاهی برایش درد و دل می کرد، ناراحت و غمگین دید. وقتی علت را از او پرسید نگهبان با افسردگی در حالی که مواظب اطراف خود بود گفت :
- خمینی هر چه نظامی بوده در خوزستان جمع کرده . من نمی دانم ایران چقدر جمعیت دارد ولی فکر کنم حدود 2 یا 3 میلیون جمعیت و نیرو در خوزستان هست، هر کجا را که نگاه می کنی جمعیت موج می زند . الان جنگ در جبهه ها به طور شدیدی ادامه دارد و نیروهای عراقی از همه جاهایی که در ابتدای جنگ گرفته بودند به وسیله نیروهای ایرانی به عقب رانده شدند. حدود 18 هزار عراقی اسیر و 25 هزار نفر هم کشته شده اند. ماموران صدام فرماندهانی را که عقب نشینی یا فرار کرده اند دستگیر و اعدام می کنند . جبهه های جنگ در حال حاضر درخاک عراق است و خرمشهر و بستان، سوسنگرد، قصرشیرین و مهران پس گرفته شده و نیروهای ایرانی در پشت دروازه های بصره هستند. این اخبار را دوستانم که از جبهه برگشته اند و یا فرار کرده اند برایم گفته اند .
لشگری با شنیدن این اخبار، گویی از شادی پر در آورده بود ولی وقتی ناراحتی نگهبان عراقی را که دید، او را دلداری داد و به او گفت خدا بزرگ است. جنگ تمام می شود ناراحت نباش !
هنگامی که به آسایشگاه برگشتند لشگری تمام گفته های سرباز عراقی را برای ارشد بازگو کرد و او هم با خوشحالی موضوع را به همه گفت .همان روز بعد از ناهار از طبقه بالا که تعدادی از اسرای خلبان را آن جا اسکان داده بودندف ضربه هایی به شکل "مورس" شنیده شد. آنها رادیو داشتند و اخبار دریافتی را به شکل مورس به همه مخابره می کردند. اسرا مورس خوانی کردند و متوجه آزادی خرمشهر شدند. ناگهان همه از شدت خوشحالی تکبیر گفتند. نگهبانان از این عمل غیر منتظره تعجب کردند و ارشد بلافاصله از همه خواست تا خود را کنترل کنند تا عراقی ها پی به وجود رادیو در طبقه بالا نبرند . با انتشار این خبر بار دیگر موج شادی و شعف همه جا را فراگرفت .
صبح روز 31 تیر ماه 1361 اسرا با شنیدن صدای آژیر قرمز و شلیک توپ های پدافند متوجه حمله هواپیماهای ایران به شهر بغداد شدند. آنها مدت ها بود صدای هواپیمای خودی را بر فراز بغداد نشنیده بودند فردای آن روز روزنامه بغداد را برای اسرا بردند که در آن عکس و خبر سقوط یک فروند هواپیمای اف - 4 ایرانی در شهر بغداد به چشم می خورد . تنها یک دست که درون دستکش بود و یک پای درون پوتین از خلبان باقی مانده بود و خلبان دیگر را به اسارت گرفته بودند .همان شب توسط مورس اعلام شد که خلبان شهید سرلشکر"عباس دوران" بوده است .

رادیو وسیله ای برای خنثی نمودن تبلیغات دروغین عراقی ها

دومین ماه مبارک رمضان بود که تیزپروازان در اسارت می گذراندند. در یکی از شب های قدر، در باز شد و اسیرانی که در طبقه بالا بودند به پایین منتقل شدند. پس از هجده ماه دوری هر کس دوست و آشنایش را در آغوش گرفته بود و از شوق می گریست. با آمدن آنها اگر چه جای بقیه خیلی تنگ شده بود، ولی ارزشش را داشت زیرا که آنها اخباری را که از رادیو ایران شنیده بودند و برای بقیه تازگی داشت باز گو می کردند چرا که قبلا فقط اخبار مهم از طریق مورس به بقیه اطلاع داده می شد .
از آن شب به بعد هر شب ساعت 12 اخبار توسط باباجانی از رادیو گرفته می شد و صبح روز بعد در اختیار مسئولان گروه ها قرار می گرفت تا او همه گروه را در جریان بگذارد و به این ترتیب رادیو وسیله ای شد برای خنثی نمودن تبلیغات دروغین عراقی ها از جبهه های جنگ که در روزنامه های خود منعکس می کردند .

طرح فرار

با آمدن بچه های طبقه بالا، کلاس قرآن، انگلیسی، آلمانی و ترکی، کمک های اولیه پزشکی و رزم انفرادی برگزار شد و یک گروه از اسرا هم روی طرح فرار کار می کردند؛ تا این که روزی یکی از بچه ها کلید در خروجی به محوطه هواخوری را که نگهبان جا گذاشته بود برداشت و سعی کرد از روی کلید با خمیر نان قالب بگیرد. حدود 10 دقیقه بعد مسئول زندان متوجه شد ولی چون نمی دانست چه کسی کلید را برداشته، سرباز مسئول را مقصر دانست و به حسابش رسید. لشگری و دیگر اسرا در فرصتی مناسب کلید را سر جایش گذاشتند ولی مسئول زندان، شبانه جوشکار آورد و چفت دیگری با قفلی جدید به در خروجی زد!
دو ماه پس از آمدن اسرای طبقه بالا، روزی در باز شد و نگهبان گفت:
- خلبانان برای رفتن آماده شوند.
آنها به تصور این که به اردوگاه برده خواهند شد، خوشحال بودند و اسم و آدرس اسرای نیروی زمینی و انتظامی را می گرفتند تا در نامه نگاری به خانواده های شان اطلاع دهند که آنها زنده و اسیر هستند. هنگام خداحافظی رادیو به اسرای نیروی زمینی سپرده شد و اندکی بعد خلبانان سوار بر یک اتوبوس بدون شیشه به زندان استخبارات عراق برده شدند. لشگری با نگاهی اجمالی به زندان دریافت که با گذشت دو سال و آمدن اسیران جنگ تحمیلی و مجاهدان عراقی، چهره زندان خیلی فرق کرده. در سلول های انفرادی تعداد 10 الی 12 نفر که حتی جای نشستن نداشتند زندانی بودند و تعدادی از اسرا که بیشتر زن و بچه های نیمه عریان و سربرهنه عراقی بودند، در گوشه های زندان زندگی می کردند. به علت نبودن جا، خلبانان را به محل هوا خوری زندانیان که سقفش با میله های آهنی پوشیده شده بود بردند و این اولین شبی بود که آنها در محوطه باز می خوابیدند. لشگری با خود فکر می کرد شاید همسر و فرزندش هم الان در حال تماشای ستاره ها باشند و با اندیشیدن به آنها دردی در دلش احساس کرد . چه قدر دلش برای دیدن آنها تنگ شده بود .


بازگشت دوباره به ابوغریب

صبح روز بعد یک نگهبان آمد و با لهجه فارسی توضیح داد که چون زندان استخبارات آنها را تحویل نمی گیرد، باید دوباره به زندان ابوغریب بازگردانده شوند . همه مشغول جمع آوری وسائل خود شدند. لشگری با خودش فکر می کرد که آشفتگی و هرج و مرج در کارهای عراقی ها موج می زند .
وقتی خلبانان به ابوغریب باز گردانده شدند متوجه شدند که بچه ها به علت استفاده نادرست از رادیو، آن را خراب کرده اند و سعی و تلاش برای تعمیر آن بی فایده بوده است زیرا برای تعمیر رادیو احتیاج به لوازم یدکی بود . دو روز از برگشتن تیزپروازان به ابوغریب می گذشت که مسئول زندان آمد و گفت:
- تمام اسیران غیر خلبان وسایلشان را جمع کنند و آماده رفتن باشند.
با جدا شدن آنها تعدادی نگهبان از نیروی هوایی عراق آمدند و خلبانان را تحویل گرفتند و به هر کسی یک تشک اسفنجی، چند تخته پتو، مسواک و قاشق و لباس نو دادند. وضعیت غذا و نظافت آسایشگاه بهتر شده بود و نگهبانان جدید که از کارکنان نیروی هوایی بودند سعی می کردند با احترام نسبت به خلبانان که هم لباس آنها بودند رفتار کنند ولی نبودن رادیو و بی خبری از اوضاع جنگ، باعث ناراحتی و افسردگی اسرا شده بود .
در بین نگهبانان جدید، سرباز جوانی به نام ستار بود که تازه ازدواج کرده بود و علاقه زیادی به برقراری ارتباط با لشگری داشت و مرتب با او صحبت و شوخی می کرد.عقابان اسیر برای گذراندن وقت با چوب و تخته ماکت های زیبایی از هواپیما می ساختند که بسیار مورد توجه ستار بود. روزی او از سرتیپ لشگری خواست که یک ماکت هواپیما برایش بسازد. لشگری فرصت را مغتنم شمرد چسب، کاغذ و خودکار از ستار گرفت و با کمک بقیه شروع به ساختن ماکت هواپیمای بوئینگ 747 کرد. در یکی از روزها ستار کنار لشگری ایستاده بود و از خانواده اش برای او تعریف می کرد که لشگری از او خواست خبرهای جدیدی از جنگ برایش بگوید. ستار نگاهی به چشمان لشگری کرد و انگار متوجه خواسته او شد با لبخندی پرسید:
- می خواهی برایت یک رادیو بیاورم ؟
و لشگری با لبخند خفیفی رضایت خود را اعلام کرد .

رادیو در عوض ماکت هواپیما

سرانجام هواپیمای ستار آماده شد او با دیدن هواپیما بسیار خوشحال شد و به لشگری گفت:
- من چند روز دیگر از اینجا خواهم رفت و این هواپیما را از تو یادگار خواهم داشت .
لشگری گفت :
- مبارکت باشد ولی من از تو هیچ یادگاری ندارم !
ستار سری تکان داد و گفت :
- خدا بزرگ است ...
و به فکر فرو رفت . به نظر می رسید ستار فکرهایی در سر دارد ولی می ترسد که گرفتار شود و به جرم همکاری با دشمن و جاسوسی تیر باران شود. گویی او منتظر فرصتی مناسب بود .
سرانجام روز موعود فرارسید. آن روز ستار به تنهایی در محوطه هواخوری مسئول نگهبانی بود. لشگری و چند نفر دیگر در محوطه بودند و بقیه در آسایشگاه. ستار به اتاق نگهبانی رفته ویک باتری نو به رادیوی قدیمی اش می اندازد و آن را روشن می کند. سپس در سالن را باز کرده و از اسرا می خواهد سطل آشغال را خالی کنند. سروان رضا احمدی که از جریان رادیو اطلاع داشت برای بردن زباله اقدام می کند و ستار خودش را کنار می کشد تا او بتواند به راحتی رادیو را بردارد و بعد از آن که از برداشتن آن مطمئن می شود، در سالن را می بندد و چند دقیقه بعد به محوطه برگشته و به لشگری می گوید :
- من می روم ان شاالله مبارک شما باشد !
و عصر همان روز برای همیشه از آن جا می رود و رادیو را از خودش به یادگار می گذارد .
اسرا پس از گذشت دو هفته و اطمینان از این که کسی به دنبال رادیو نخواهد آمد، آن را درون بالش جاسازی کردند و نامش را "خدابخش" گذاشتند . از آن شب به بعد هر شب رادیو راس ساعت 30/ 11 بیرون آورده می شد و پس از اخبار ساعت 12 دوباره به جای اولش باز گردانده می شد. با شنیدن اخبار ایران، بارقه ای از امید در دل اسرا پدیدار شده بود و همان باعث شده بود تحمل روزهای اسارت راحت تر شود .


زندان "سعد بن ابی وقاص" واقع در پایگاه هوایی الرشید

اسفند سال 1362 نوید بهار دیگری را در غربت ارزانی می داشت. این فصل در سرزمین عراق و در کنار فرات بسیار دیدنی است اما نصیب لشگری و بقیه اسرا از بهار، فقط لطافت هوای آن در ساعات هواخوری بود ! هر اسفندی که در اسارت سپری می شدف به آنها نوید می داد که بهار بعدی در کنار خانواده خواهند بود اما . . .
زمزمه ای بین نگهبانان بود که اسرا را از این جا خواهند برد و همین باعث شده بود که آنها برای پنهان کردن اشیای با ارزشی که داشتند مثل رادیو دست به کار شوند. با مشورت همدیگر به این نتیجه رسیدند که تنها راه برای بیرون بردن رادیو چند تکه کردن آن است. بنابراین تصمیم گرفتند قسمت هایی از رادیو که احتیاج به لحیم کاری نداشت را از هم جدا کرده و آنها را در لباس زیر خود جاسازی کنند .
بعد از ظهر روز 12 اسفند تعدادی از افسران دژبان مرکزی عراق به همراه سربازان مسلح وارد زندان شدند و گفتند :
- وسایل شخصی خودتان را جمع کنید می خواهیم از این جا برویم .
بچه هایی که مامور بردن تکه های رادیو بودند، بلافاصله به دستشویی رفتند و هر کدام تکه ای از رادیو را پنهان کرده و آمدند اسرا را سوار اتوبوس کردند و بر خلاف همیشه چشم های شان را نبستند. پس از طی مسافتی به زندان دژبان در پایگاه هوایی الرشید رسیدند. در آهنی بزرگی را باز کردند و به حیاطی که تقریبا 20 *25 متر مساحت داشت وارد شدند .
زندان سه بند داشت . لباس های شسته شده ای که روی طناب آویزان بود نشان می داد که تعدادی اسیر احتمالا ایرانی در این زندان هستند . جلوی بند زندان چند نفر دژبان ایستاده بودند تا وسایل تازه واردان را تفتیش کنند. نفس در سینه همه حبس شده بود. سرتیپ لشگری این لحظات پر اضطراب را بدین شکل بازگو می کند :
- ما علاوه بر رادیو، وسایل دیگری مثل میخ و درفش و تیزبر که برای کارهای مان لازم بود را نیز به همراه داشتیم. این وسایل در ساک دو نفر از هم بندان جاسازی شده بود. مقابل دژبان ها که رسیدیم طبق قرار قبلی اولین کسی که باید عبور می کرد جناب محمودی ارشد ما بود که داخل کیفش هیچ چیز مشکوکی نداشت. قرار گذاشتیم افرادی که از بازرسی عبور می کنند ساک های شان را با بقیه عوض کنند. این کار در حالت عادی غیر ممکن بود لذا با صحنه سازی و شلوغ کردن حواس نگهبان ها را پرت کردیم و در یک فرصت مناسب جناب محمودی ساکش را با ساکی که وسایل درونش بود عوض کرد. با همین ترفند همه وسایل.مان را از بازرسی عبور دادیم .
آنها را وارد بندی کردند که حدود 150 متر مربع بود و اطراف آن شش سلول کوچک قرار داشت. در مقایسه با ابوغریب زندان جدید بسیار تنگ و تاریک و مرطوب و کثیف بود و این وضعیت برای اسرا اصلا خوشایند نبود. دستشویی و توالت و حمام خارج از سلول ها بود. جیره غذایی هم نسبت به ابوغریب بسیار کم بود . پس از غذا برای شان تشک های پنبه ای کثیف و بد بویی آوردند که هیچ کس رغبت نمی کرد روی آنها بخوابد. همه با تاسف و نگرانی به همدیگر نگاه می کردند. زندانیان زندان مجاورهم از طریق مورس اطلاع دادند که از بچه های نیروی زمینی هستند که یک سال و نیم پیش از خلبانان جدای شان کرده بودند. هیچ چاره ای جز هماهنگی با وضعیت جدید وجود نداشت. پس گروه بندی جدید انجام شد و همه مشغول نظافت اتاق ها شدند. ساعت 8 شب شام آوردند و ساعت 9 هم همه را به سلول ها فرستادند و در سلول ها را قفل کردند و گفتند تا 7 صبح درها بسته است می توانید برای دستشویی از قوطی هایی که به شما می دهیم استفاده کنید. همه با تعجب و خشم اعتراض کردند ولی نگهبان ها بدون توجه درها را بستند و رفتند .
صبح درها را باز کردند ولی هیچ کس از سلول ها بیرون نیامد. ارشد گفت:
- تا زمانی که رئیس زندان نیاید ما وارد بند نمی شویم.
سرانجام نگهبان ها مجبور شدند به دنبال رئیس زندان بروند و او را بیاورند. او که سرگردی حراف و زرنگ بود، پس از شنیدن اعتراضات و مشکلات قول داد که به تدریج اوضاع بهتر شود در ضمن او موافقت کرد که در سلول ها تا ساعت 10 شب باز باشد و صبح ها هم قبل از طلوع آفتاب برای نماز درها را باز کنند . این بار هم عقابان دربند توانستند با اعتراض کمی از خواسته های شان را برآورده کنند و همین امر باعث ایجاد خوشحالی زیادی در بین آنان شده بود .


دیدار با دوستان قدیمی

صداهایی به گوش می رسید. اسیران بند مجاور را برای هواخوری بیرون آورده بودند. لشگری سعی می کرد تا از سوراخی که برای تهویه ایجاد کرده بودند محوطه را زیر نظر داشته باشد. او دوستان قدیمی را می دید که چهره های شان خسته و شکسته بود. گویا دریک سال و نیم گذشته سختی های فراوانی را تجربه کرده بودند. هر کس به تنهایی قدم می زد و انگار همه از هم فرار می کردند !
یکی از اسیران در حالی که مواظب نگهبان روی پشت بام بود، خودش را به پنجره نزدیک کرد و گفت :
- بخشی هستم می دانم شما آمده اید . این جا اتفاقات زیادی افتاده است که بعدا مفصلا برای تان می نویسم .
هواخوری تمام شده بود و او با همان سرعتی که آمده بود رفت .
خلبانان با مشورت به این نتیجه رسیدند که تنها راه برای برقراری ارتباط با اسیران نیروی زمینیف جاسازی نامه لا به لای لباس های آویزان شده است . در هواخوری بعدی این مطلب با آنها در میان گذاشته شد و محل ارتباط نیز دقیقا مشخص شد. فردای آن روز که نوبت هواخوری خلبانان بود آقای محمودی از درز لباس مشخص شده نامه ای بیرون آورد و بعد از رفتن به بند در حضور همه شروع به خواندن نامه کرد. نامه از طرف آقای بخشی نوشته شده بود که خلاصه آن در ادامه ذکر می شود .
"سلام و خیر مقدم به همه عزیزان دور از وطن ! زندانی که در آن هستیم سعد بن ابی وقاص نام دارد و متعلق به پادگان الرشید بغداد است . اگر متوجه شده باشید ما را به دو گروه تقسیم کرده اند. ابتدا همه ما با هم بودیم و دیواری بین ما نبود کلاس قرآن ، میز پینگ پونگ ، چای و سیگار و آب یخ داشتیم. اوضاع غذا و پوشاک مان نسبتا خوب بود ، دکتر خودمان برای ما طبابت می کرد و اگر تشخیص می داد مریضی باید به بیمارستان اعزام شود عراقی ها او را می بردند ولی بعضی از بچه ها از دکتر خواسته های بیشتری داشتند و از او می خواستند روزی یکی دو شیشه شیر برای آنها تجویز کند ولی دکتر نمی توانست این کار را بکند و همین باعث دشمنی و کینه شد. عده ای حق را به دکتر می دادند و به همین ترتیب دو دستگی و اختلاف در بین ما ایجاد شد. عراقی ها سعی داشتند افراد ناراضی را سرکوب کنند لذا امتیازات را حذف کردند و محدودیت هایی برای ما ایجاد نمودند روزی سرهنگ (مسئول زندان) برای حل اختلاف به این جا آمد ، او در بین سخنانش گفت : صدام حسین ولی امر شماست و شما باید از او اطاعت کنید . من در جوابش گفتم ولی امر ما فقط خمینی است. جرو بحث بین ما بالا گرفت و او سیلی محکمی به من زد و من هم جواب او را با یک سیلی دادم این کار من باعث تهییج بقیه شد و شورش بزرگی ایجاد شد. هر کس هر وسیله ای که نزدیکش بود به طرف نگهبانان پرت می کرد. یکی از سربازان عراقی را گروگان گرفتیم ولی بلافاصله یک سرتیپ از استخبارات آمد و گفت اگر سرباز را آزاد نکنیم دستور می دهد آسایشگاه را با بولدوزر روی سر ما خراب کنند. ما چاره ای جز تسلیم نداشتیم ، بعد از این ماجرا چند نفر را برای با زجویی بردند از میان آنها شش نفر را به انفرادی انداختند و بقیه را هم به دو دسته تقسیم کردند. تمام وسایل مان را هم گرفتند و دیگر به ما لباس ندادند و غذا هم بسیار کم و بد شد . دوستان مان بعد از یک ماه از انفرادی آزاد شدند. آنها در شرایط بسیار بدی بودند بوی تعفن می دادند و بسیار لاغر و نحیف شده بودند. آنها در این یک ماه روزی سه بار با دست و پای بسته شلاق می خوردند . از اینها که بگذریم مدت هاست از وضع جنگ و ایران بی خبریم حتی به ما روزنامه هم نمی دهند خواهش می کنم ما را بی خبر نگذارید . مخلص شما بخشی."

این نامه هشداری بود برای خلبانان تا آن چه به سر دوستان شان آمده بود به سر آنها نیاید . بعد از مشورت تصمیم گرفته شد اخبار رادیو به اطلاع اسیران نیروی زمینی هم رسانده شود. به وسیله نامه از آنها قول گرفته شد که اخبار لو نرود و از آن به بعد هر روز خلاصه اخبار برایشان فرستاده می شد .




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

ادامه دارد
نوشته شده توسط محمد در ساعت 10:33 | لینک  | 

 

شهادتش به او الهام شده بود     
 
شهادت سرهنگ خلبان "علیرضا بیطرف"
به نقل از سرتیپ خلبان فضل الله جاوید نیا




اوایل تابستان سال 1366 بود ، نیروی هوایی از چندی قبل شروع به اعزام پرسنل به سفر حج نموده بود و هر کدام از پرسنل که اسم شان در لیست قرار می گرفت به این سفر معنوی مشرف می شدند . در همین هنگام بود که به "علیرضا بیطرف" اعلام نمودند که باید خود را برای رفتن به سفر حج آمده کنی . ایشان نیز بعد از درخواست مرخصی به مدت یک ماه به همراه خانواده عازم تهران شد . دوسه روزی از رفتن بیطرف نگذشته بود که دیدم به پایگاه برگشته چون خیلی باهاش صمیمی بودم بهش گفتم :
- علی چی شد ؟ پس چرا برگشتی ؟
گفت :
- تمام پروازهای حجاج یک هفته به عقب افتاده اومدم که بگم مرخصی ام رو یک هفته عقب بنیندازید .
بهش گفتم : "باشه تو برو تهران احتیاجی نیست بمونی."
ولی در پاسخ بهم گفت :
- نه تا این فاصله یک هفته اومدم که پرواز کنم .
هر چی بهش گفتم تو احتیاج نیست که پرواز کنی برو به کارهایت برس گوش نکرد. به جرات می تونم بگم اکثر بچه های گردان گفتند:
- علی برو استراحت ما هستیم ...
ولی بیطرف پایش را در یک کفش کرده بود که الا و بلا من اومدم که پرواز کنم . خلاصه هر کاری که کردیم حریفش نشدیم . فردای اون روز علی پرواز کرد و ساعاتی بعد در باند فرود به سلامت به زمین نشست .



پرواز آخر علی

صبح روز بیست تیرماه سال 1366 من برای یک پرواز آموزشی از باند پروازی بلند شدم و شاید نیم ساعت بعد از من نیز بیطرف جهت آزمایشی به پرواز در آمد. در آن پرواز سرگرد علیرضا بیطرف کابین جلو و سروان خانپور به عنوان کابین عقب پرواز می کردند . صدای رادار اصفهان که با علی صحبت می کرد را می شنیدم. دقایقی گذشت و من در حال بازگشت به پایگاه بودم که شنیدم رادار مرتب علی را صدا می زنه ولی جوابی نمی داد سریع توی رادارم چک کردم علی رو توی صفحه رادار نداشتم . شروع به صدا زدنش کردم :
- علی علی جواب بده ...
حسابی دلم شور می زد. به هواپیمای همراهم اعلام کردم که به پایگاه برگرد. تقریبا دو دقیقه ای گذشت که لاشه هواپیما را که در آتش می سوخت رو دیدم . بلافاصله با رادار تماس گرفتم و موقعیت را اعلام نمودم و درخواست پرواز هلی کوپتر نجات را کردم ، خودم هم شروع به گردش در بالای سر هواپیما کردم. به دقت به زمین نگاه کردم و متوجه شدم که فقط یک چتر نجات باز است و خبری از چتر نجات دوم نیست . همین طور به خودم دلداری می دادم که حتما من خوب ندیدم و چتر دوم هم روی زمین است

فقط یکی از خلبانان زنده است

در همین افکار بودم که متوجه هلی کوپتر نجات شدم . هلی کوپتر نشست و لحظاتی بعد به پرواز درآمد. بلافاصله با خلبان هلی کوپتر تماس گرفتم و قضیه را جویا شدم . خلبان هلی کوپتر گفت یکی از خلبانان را نجات دادیم ولی متاسفانه دیگری در آتش گرفتار شده و کاری نتوانستیم برای او انجام دهیم .
قدرت این که دوباره تماس بگیرم و سوال کنم نفری که در آتش بوده چه کسی هست را نداشتم اصلا جرات فکر کردن به این که یکن فر شهید شده را نمی خواستم به خودم بدهم . بدون این که متوجه زمان شوم به ابتدای باند رسیدم و بعد از فرود سریع خودم را به گردان رساندم .

علی پروازی دیگر را آغاز نمود

اوضاع گردان زیاد جالب نبود. سوال کردم چه کسی شهید شده که یکی از بچه با گریه بهم گفت :
- علی هم آسمانی شد و پروازی دیگر را آغاز نمود .
انگار تمام دنیا روی سرم خراب شده بود. نمی توانستم تصور کنم که علی از پیش ما رفته باید جواب زن و بچه اش را چه می دادم . از خانپور پرسیدم چی شد گفت در حال چک کردن فرامین هواپیما بودیم که هواپیما از کنترل خارج شد وچون نزدیک زمین بودیم من ایجکت نمودم و دیگه چیزی نفهمیدم .
رفتم داخل اتاقم. افکارم خیلی پریشان بود که صدای تلفن مرا به خود آورد . تلفن را برداشتم خانم علی بود بهم گفت:
- جناب جاوید نیا از علی خبر ندارید هرچی زنگ می زنم جواب نمی ده.
گفتم:
- رفته پرواز نمی دونم برگشته یا نه ؟
همسر بیطرف گویا از لحن صدای من چیزی فهمیده بود گفت :
- جناب جاوید نیا اتفاقی افتاده؟
گفتم نخیر چه اتفاقی و بلافاصله خداحافظی کردم و تلفن را قطع نمودم . شاید 10 تا 15 دقیقه بعد دوباره همسر بیطرف تماس گرفت و گفت:
- جناب جاوید نیا هیچ کس بهم جواب درست و حسابی نمی ده چی شده علی شهید شده ؟
گفتم:
- شهید شده یعنی چی چرا حرف تو دهن من می زاری یه کم حالش بد شده بود بردنش بیمارستان و تلفن را قطع کردم .



با او وداع کردیم

چند دقیقه بعد یکی از بچه ها با صورت اشک بار اومد تو اتاق و گفت:
- جاوید ، علی رو آوردند نمی یای .
سریع بلند شدم زانوهام توان نداشت. رسیدم بالای سر برانکارد روی برانکارد یه پارچه سفید کشیده بودند . یکی از بچه ها گفت:
- جاوید نگاه نکن بذار همون چهره قبلی اش توی ذهنت بمونه .
گفتم: باید برای آخرین بار ببینمش .
پارچه رو کنار زدم تمام دنیا روی سرم خراب شد. اصلا نمی شناختمش می خواستم فریاد بزنم ولی انگار صدام اصلا در نمی اومد. پیکر سوخته شهید علیرضا بی طرف خود نشانگر همه چیز بود . فردای اون روز پیکر پاک و مطهرش رو میان بغض بچه ها تشییع کردیم ولی بعد از گذشت حدود 20 سال از اون روز هنوز هم وقتی یاد اون روزها می افتدم با خود می گم:
- یعنی واقعا علی می دونست که می خواد شهید بشه ؟



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:27 | لینک  | 

 

زندگینامه سرلشکر خلبان آزاده "حسین لشگری"
هجده سال اسارت
(قسمت اول)


 



در 20 اسفند 1331 در روستای ضیاآباد قزوین، خداوند پسری به خانواده لشگری اهدا کرد که نام او را حسین گذاشتند. او دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین رفت. در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد. همان موقع با درجه گروهبان سومی در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام می گرفت، حضور داشت و با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا گردید. پس از آن شور و شوق فراوانی به حرفه خلبانی در وی ایجاد شد؛ به طوری که پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی درآمد. در سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران، برای تکمیل دوره خلبانی به آمریکا اعزام شد و با درجه ستوان دومی به ایران بازگشت و به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف – 5 مشغول به خدمت شد. ابتدا در پایگاه تبریز مشغول به کار بود ولی با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پاسگاه های مرزی جنوب و غرب کشور، برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی به دزفول منتقل گردید.

فراخونی به دزفول

یکی از روزهای گرم شهریور 1359 و فصل چیدن انگور بود و در دشت ضیاآباد تا جایی که چشم کار می کرد، تاک های انگور خودنمایی می کردند. آن روز هم مثل چند روز گذشته حسین به مزرعه رفته بود تا در چیدن انگور به پدرش کمک کند ولی مدام دلشوره داشت. لذا با همسرش که تهران بود تماس گرفت. او گفت تلگرافی از پایگاه هوایی دزفول برایش رسیده. حسین بلافاصله از خانواده اش خداحافظی کرد و به سمت تهران راه افتاد. وقتی متن تلگراف را خواند متوجه شد که بر اثر شدت حملات عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور، پایگاه دزفول در حالت آماده باش قرار دارد. او از همسرش خواست در تهران نزد خانواده اش بماند زیرا که هوای دزفول بسیار گرم بود و علی اکبر فرزندشان فقط چهار ماه داشت. همسرش می گفت
- زود بیا و من و علی اکبر را به دزفول برگردان خیلی دلتنگ می شویم!
و حسین گفت:
- اگر خدا بخواهد 15 روز دیگر!
اما ندایی در وجودش می گفت شاید دیگر هیچ وقت آنها را نبینی. می خواست وصیتش را به همسرش بگوید. نگاهی به همسرش کرد. او جوان بود و فقط یک سال و چهار ماه از زندگی مشترکشان می گذشت. به خدا توکل کرد و گفت:
- دوست دارم اگر هر زمان اتفاقی برای من افتاد، مسئله را شجاعانه تحمل کنی!
اشک از چشمان همسرش جاری شد و حسین یک بار دیگر به سراغ علی اکبر رفت و او را لمس کرد و سعی کرد چهره معصوم او را برای همیشه به خاطر بسپارد!

صدام قرارداد 1975 الجزایر را پاره کرد

در اخبار روز 26 شهریور 1359 صدام طی نطقی در جلسه مجمع ملی عراق به صورت یک جانبه قرارداد 1975 الجزایر را ملغی اعلام کرد و نامه را جلوی تلویزیون پاره کرد و هشدار داد ایران حق کشتیرانی در اروند را ندارد و عراق حاکمیت نظامی خودش را بر این آبراه اعمال خواهد کرد. آن روز عراق در مناطق مهران و قصرشیرین و همچنین پاسگاه های برزگان، سوبله، صفریه، رشیدیه، طاووسیه، دویرج و فکه عملیات نظامی انجام داده بود و در مقابل خلبانان پایگاه هم بر روی آنها آتش ریختند و تا اندازه ای مانع از کار آنان شدند. لشگری همان روز به فرمانده پیشنهاد انجام ماموریت داد و قرار شد فردا برای جوابگویی به تجاوزات عراق تانک ها و توپخانه دشمن را که درمنطقه زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنند.


اعزام به عملیات

صبح روز 27 شهریور 1359 با صدای زنگ ساعت از خواب برخاست و پس از نماز لباس پوشیده و به گردان پرواز رفت. جناب سرگرد ورتوان هم آن جا بود. به اتفاق برگه ماموریت را باز کرده و برای هماهنگی به اتاق توجیه رفتند. لشگری پیشنهاد داد هنگام ورود به خاک عراق در ارتفاع پایین پرواز کنند و با فاصله هدف را رد کرده و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنند. ولی سرگرد ورتوان که فرمانده عملیات بود این پیشنهاد را نپذیرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پایی و با سرعتی حدود 900 کیلومتر در ساعت عملیات آغاز شود. پس از توجیه به اتاق تجهیزات پروازی رفته و آماده شدند.
هواپیمای لشگری مسلح به راکت بود و لیدر او ورتوان بمب می زد. پس از بازدید هواپیما از نظر فنی، فرم صحت هواپیماها را امضا کرده و به مکانیسین پرواز دادند و لحظاتی بعد هر دو هواپیما سینه آسمان را شکافت.




هواپیما هدف قرار گرفت

آن روز آنها دومین دسته پروازی بودند که در خاک عراق عملیات می کردند. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشیار کرده بود. لذا به محض عبور از مرز گلوله ها به سمت آنها شلیک شد. اندکی بعد هواپیماها روی نقطه هدف رسیدند. گرد و خاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را مسجل کرده بود. هر دو برای شیرجه آماده شدند. کمی جلوتر در پناه تپه ای چندین دستگاه تانک و نفربر استتار شده بودند. لشگری از لیدر اجازه زدن هدف را می گیرد. قرار بود هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگر را رد کرده هدف ها را منهدم کنند. لشگری زاویه مخصوص راکت را به هواپیما داد و نشان دهنده مخصوص را روی هدف تنظیم کرد اما ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان کنترل خود را از دست داد. حسین لشگری مضطرب شده بود. او نمی دانست که چه بر سر هواپیما آمده است. ولی فورا بر خود مسلط شده و سعی کرد هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کند.

ادامه ماجرا ا ززبان خود سرتیپ لشگری:

به هر نحو توسط پدال ها سکان افقی هواپیما را به سمت هدف هدایت کردم. در این لحظه ارتفاع هواپیما به 6000 پا رسیده بود و چراغ هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. شاسی پرتاب راکت ها را رها کردم در یک آن 76 راکت روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش زیر پایم ایجاد کرد.
از این که هدف را با موفقیت زده بودم بسیار خوشحال بودم. ولی می دانستم با وضعی که هواپیما دارد قادر به بازگشت نیستم. درحالی که دست چپم بر روی دسته گاز موتور بود دست راستم را به سمت دکمه ایجکت بردم. دماغ هواپیما در حالت شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگ تر می شد. تصمیم نهایی را گرفتم و با گفتن شهادتین دسته ایجکت را کشیدم و از این لحظه به بعد دیگر چیزی یادم نیست.


اسارت

وقتی چشمانش را باز کرد همه چیز تیره و تار بود. به زحمت می دید که در مقابلش سربازان مسلح عراقی به صورت نیم دایره او را محاصره کرده اند. دست ها را بالا برد تا دشمن بفهمد که اسلحه ندارد و تسلیم است. ستوانی به او نزدیک شد و دستش را گرفت و بلند کرد و کمک کرد تا چتر و جی سوت را از خودش جدا کند. (جی سوت لباس مخصوصی است که نوسانات فشار جی را برای خلبان کنترل می کند.) دود غلیظی همراه شعله از پشت تپه به هوا بلند بود و لاشه هواپیما دقیقا روی هدف افتاده بود و با بنزین زیادی که داشت منطقه وسیعی را به آتش کشیده بود. این تجهیزات عراقی ها بود که در آتش خاکستر می شد و لشگری با این فکر لبخند رضایتی به لب آورد و به آسمان خیره شد. گویی از خدای خود برای این پیروزی تشکر می کرد.
چشمانش را بستند و او را سوار خودرو کردند. کم کم بدنش سرد می شد و درد ناشی از پریدن از هواپیما بر او مستولی می گشت. بند چتر در حالت بیهوشی به گردنش مالیده شده بود و مقداری از پوست گردنش را کنده بود. بند فلزی ساعتش به جایی اصابت کرده و همراه با مقداری از پوست دستش کنده شده و لب پایینش هم پاره شده بود و به شدت خونریزی داشت. وقتی به مقر رسیدند سربازان و درجه داران عراقی شروع به هلهله و خوشحالی کردند. از این که یک خلبان ایرانی را گرفته بودند بسیار خوشحال بودند. یکی از آنها روی لبان زخمی اش آب دهان انداخته بود! چه قدر دلش می خواست جواب او را بدهد ولی افسوس!
با احساس درد ناشی از دوختن لب هایش، به هوش آمد دکتر به زبان انگلیسی به او گفت که مشکل خاصی ندارد فقط دچار گرفتگی عضلات شده که به مرور زمان رفع خواهد شد. دست و پایش را به تخت بسته بودند. چند سرهنگ و ژنرال اطرافش را احاطه کرده و مرتب از او سئوال می کردند:
- کجا را بمباران کردی؟ چرا بمباران کردی؟ و...
از درد به خودش می پیچید و توانایی این که سر و گردنش را برگرداند نداشت. بازجوها این موضوع را فهمیدند و اتاق را ترک کردند. او ذهنش را به عقب برگرداند و به همسر و پسرش فکر کرد. چه قدر دلش برای آنها تنگ شده بود.

لحظات خداحافظی و شنیدن خبر اسارت از زبان همسر لشگری

صبح پنجشنبه 26 شهریور بود. حسین از دزفول زنگ زد و حال علی را پرسید. هر چه از او خواهش کردم اجازه بدهد به دزفول برگردم قبول نکرد. شب بدون هیچ دلیلی خوابم نمی برد و کلافه بودم. صبح جمعه دلشوره داشتم و مرتب منتظر خبر بدی بودم. ساعت 9 صبح تلفن زنگ زد. شخصی از ستاد نیروی هوایی بود و آدرس خانه را می خواست. هر چه اصرار کردم بگوید چه خبر شده قبول نکرد و گفت تلفنی نمی شود. به ناچار آدرس منزل پدرم را دادم و به انتظار نشستم. کمی بعد یک سرهنگ آمد و بعد از کلی حاشیه رفتن، خبر اسارت او را به من داد. به حال خودم نبودم و فقط آرزو می کردم کاش اشتباه شده باشد. وقتی به خود آمدم شنیدم که سرهنگ می گفت:
- ما داریم تلاش می کنیم از طریق سیاسی او را پس بگیریم.
در آن حال فقط دوست داشتم به خانه برگردم. شهید فکوری فرمانده نیروی هوایی آن زمان با من تماس گرفت و ضمن توصیه به صبر و بردباری، گفتند هواپیمای سی – 130 برای بردن ما به دزفول آماده است. 30 شهریور به همراه پدرم و بچه به دزفول رفته و پس از بسته بندی لوازم مورد نیاز، فردای آن روز به تهران بازگشتیم. قرار بود با هواپیما به تهران برگردیم ولی به دلیل بمباران فرودگاه مجبور شدیم با اتوبوس بیاییم. از آن به بعد برای یک زن 18 ساله و یک بچه 8 ماهه فقط تنهایی بود و تنهایی!

لشگری اولین خلبان ایرانی که به اسارت درآمد

به یاد دوران آموزشی افتاده بود. استادان می گفتند در اسارت نباید دروغ بگویید فقط به 4 یا 5 سئوال که مربوط به نام درجه، نوع هواپیما و پایگاه مربوطه است باید جواب داده شود و لاغیر. از آن پس هر بار که برای بازجویی از او می آمدند، به جز همان سوال های اولیه، به اکثر پرسش های آنها جواب "نمی دانم" می داد و می گفت:
- من یک خلبان تازه کارم و این مسایل به من مربوط نمی شود.
به یاد آورد زمانی را که در یکی از بازجویی ها سرهنگ عراقی از او پرسیده بود:
- ارتش ما می تواند تا 2 سال آینده بدون کمک خارجی مقاومت کند ارتش شما چطور؟
و او با افتخار گفته بود:
- ارتش ما تا هر وقت که نیاز باشد می تواند مقاومت کند.
و این باعث خشم آن سرهنگ شده بود و دوباره پرسیده بود:
- رابطه مردم با خمینی چگونه است؟ مردم برای براندازی این رژیم به چه چیزی امیدوارند؟
و او جواب داده بود:
- مردم خودشان رژیم را انتخاب کرده اند و برای حفظ آن هم مقاومت می کنند.
این بار دیگر سرهنگ نتوانسته بود جلوی خشم خود را بگیرد و لگد محکمی به پهلوی او زده بود. این بازجویی ها بارها و بارها تکرار شدند ولی هربار بازجوهای عراقی نا امیدتراز قبل بازگشته بودند!
سه روز به همین منوال گذشت. صبح روز چهارم دوباره چشمان او را بستند و با خودرو به محل جدیدی بردند. او را وارد اتاقی کردند و باز هم همان سوال های تکراری را پرسیدند. وقتی از جواب گرفتن مایوس شدند، شروع کردند به شکنجه. ابتدا به بدنش برق وصل کردند. حس می کرد تمام مفاصل بدنش از هم جدا می شوند. در فواصل قطع و وصل برق مرتب به او می گفتند:
- حرف بزن والا پشیمان می شوی.
او اولین خلبان ایرانی بود که به اسارت درآمده بود و عراقی ها می خواستند قدرت تحمل شکنجه خلبانان ایرانی را محک بزنند. لذا می خواستند به هر نحو ممکن لشگری را به حرف بیاورند. پس از این که وصل کردن برق جواب نداد، مچ پاهای او را محکم بستند و شروع کردند به فلک کردن با کابل. اما لشگری با توکل به خدا ساکت ماند. او به هیچ وجه قصد حرف زدن نداشت. آن قدر او را فلک کردند تا از هوش رفت. وقتی به هوش آمد دید در سلولی بسیار کثیف که دیوارهای جگری رنگ دارد افتاده. کمی بعد یک نقشه مقیاس بزرگ از ایران به همراه یک خودکار از دریچه توی سلول افتاد و صدای نگهبان آمد که می گفت:
- سرگرد دستور داده هر چه فرودگاه و پایگاه و باند پروازی دارید روی نقشه مشخص کن! تا یک ساعت دیگر می آیم آن را می برم.
خودکار و نقشه را به کناری انداخت و به فکر فرو رفت...


با شما همکاری نمی کنم

کمی بعد نگهبان وارد سلول شد و او را به اتاق مدیر زندان برد. او سرگردی مودب بود که انگلیسی را به خوبی صحبت می کرد. نقشه را که نگهبان به دستش داده بود نگاهی کرد و گفت:
- هیچ کدام از پایگاه های خودتان را مشخص نکرده ای؟
لشگری جواب داد:
- برابر قرارداد ژنو شما فقط می توانید 4 الی 5 سوال از من بپرسید شامل اسم، درجه، هواپیما، پایگاه و فرمانده.
سرگرد با آرامش سیگاری به او تعارف کرد و از کشوی میزش یک نقشه درآورد که لشگری با نگاه کردن به آن مبهوت ماند. تمام پایگاه های ایران با رنگ های مختلف نشانه گذاری شده بودند. ارتفاع و سمتی را که یک خلبان برای رسیدن به پایگاه نیاز داشت، بنزین مصرفی، سمت باد و سرعت مورد نیاز به صورت دقیق و مرتب مشخص شده بود. از نظر پروازی و ناوبری نقشه کاملی بود و این برای خلبانان عراقی یک امتیاز بزرگ به حساب می آمد.
سرگرد که با غرور و تکبر لبخند می زد، به لشگری نزدیک شد و گفت:
- ما حتی اطلاعاتی بیشتر از این را هم در مورد نیروهای مسلح شما داریم و هر وقت بخواهیم از آن استفاده می کنیم.
ناگهان خاطره کودتای نافرجام نوژه و سروان نعمتی خائن که از ایران گریخت و به عراق پناهنده شد، در ذهن لشگری جرقه زد.

حمله سراسری عراق

روز 31 شهریور 1359 مصادف با 22 سپتامبر 1980 ساعت 13 نیروی هوایی عراق بخش عمده ای از قلمرو جمهوری اسلامی ایران را مورد تجاوز قرار داد و مناطقی را در ده شهر بزرگ ایران بمباران کرد. ساعت 16 همان روز نیروی هوایی و زمینی عراق در غرب دزفول با دو لشکر آماده و مجهز وارد عمل شدند. یکان تیپ 17 زرهی عراق تا پایان روز 31 شهریور خود را به دامنه های غربی ارتفاعات حمرین رساند و با استفاده از تاریکی شب از آن عبور کرده و در ساعت 30/5 روز اول مهر موفق می شوند پاسگاه مربوطه را به تصرف درآورده و کلیه افراد آن را اسیر یا شهید نمایند. واحد دیگری از تیپ 17 زرهی به پاسگاه چم سری و نهرعنبر که در غرب رودخانه دویرج قرار دارد حمله کرده و آن را به تصرف خود درمی آورند.

اولین حمله توسط نیروی هوایی

نیروی هوایی ایران تنها پشتیبان موجود برای نیروی زمینی در تمامی منطقه نبرد بود و به همین دلیل درخواست از نیروی هوایی هر لحظه بیشتر می شد. خلبانان شجاع نیروی هوایی 2 ساعت پس از اولین حمله هوایی دشمن در بعد از ظهر 31 شهریور دو پایگاه مهم هوایی عراق به نام های الرشید و شعیبیه در حومه بصره را به شدت بمباران کردند و صدمات جبران ناپذیری به این دو پایگاه وارد آوردند. در اولین ساعات بامداد روز یکم مهر ماه با به پرواز درآوردن 140 فروند هواپیمای جنگنده و حمله به پایگاه ها و مراکز نیروی هوایی عراق، درسی فراموش نشدنی به دشمن متجاوز دادند.
در این عملیات جای سرتیپ حسین لشگری خالی بود! او در سلول خود فقط گاه گاهی صدای انفجار و عبور هواپیماها و آژیرها را می شنید و آرزو می کرد کاش او هم سوار بر هواپیمایش در دل آسمان بود.

اعدام ساختگی!

شاید به دلیل خشم ناشی از صدمات جبران ناپذیری که تیز پرواران هوانیروز به پایگاه های الرشید و شعیبیه وارد آورده بودند و یا شاید به دلیل این که می خواستند روحیه سرتیپ لشگری را خراب کرده و رعب و وحشت در دلش بیفکنند بود که همان شب (31 شهریور) به سلولش آمده چشم ها و دستانش را بستند و او را به میدان تیر بردند و اطراف او را به رگبار بستند. سپس خنده کنان او را به سلولش برگرداندند.

دیدار با اولین هموطن

در هفتمین روز جنگ همان روزی که صدام خواستار آتش بس فوری شده بود، دوباره او را باچشمان بسته سوار خودرو کردند و به خانه بزرگی بردند که هفت یا هشت اتاق خواب داشت و یکی از آنها را در اختیارش گذاشتند. مشخص بود که در اتاق های دیگر هم اسیران دیگری را نگهداری می کنند. وضعیت در آن جا از لحاظ غذا و داشتن ملزوماتی مثل صابون و حوله و مسواک و غیره کمی بهتر بود ولی در آن جا هم عراقی ها از آزار و اذیت روحی دست برنمی داشتند. مثلا یک قاب عکس بسیار بزرگ از صدام حسین را بالای تختش نصب کرده بودند و هر روز با ایما و اشاره به عکس می پرسیدند خوب است؟ و چه قدر لشگری دلش می خواست جواب دندان شکنی به آنها بدهد.
چند روز به همین منوال گذشت تا این که روزی دوباره چشمان او را بستند و سوار خودرو کردند ولی این بار چند ایرانی دیگر هم با او بودند. او به آهستگی از بغل دستی اش پرسید اسمت چیست جواب شنید سروان رضا احمدی. لشگری هم خودش را معرفی کرد. نگهبان مرتب تذکر می داد حرف نزنید اما یکی از افرادی که آن جا بود گفت:
- لشگری خیالت راحت باشد ایران می داند که تو زنده ای.
و با این حرف نوری از امید در دل اوتابید.
پس از این که کلی در خیابان ها گشتند دوباره آنها را به ساختمانی که سلول لشگری در آن بود بردند همه نگهبان ها او را می شناختند یکی از آنها با تمسخر گفت:
حسین، دزفول تمام شد خوزستان رفت.
و او در جواب گفته بود:
- خدا بزرگ است باید منتظر آخر کار باشیم!

ارتباط از طریق مورس

چند روزی گذشت. حالا که می دانست دوستانش هم در همان اطراف هستند. تحمل تنهایی سلول زجرآورتر شده بود. کمی فکر کرد به یاد آورد در دوران دانشکده مورس زدن را خوانده است. بیشتر فکر کرد و از ذهنش یاری گرفت و درس های دوران دانشجویی را به یاد آورد و شروع کرد به مشت کوبیدن به دیوار. (حروف الفبای مورس به ترتیب شماره گذاری می شوند به طور مثال الف (1) ب (2) و... برای ارسال آن به تعداد شماره هر حرف ضربه زده می شود و بین هر حرف و شروع حرف بعدی کمی مکث می شود. پس از ارسال گیرنده تعداد ضربه های زده شده را یادداشت می کند و آنها را پشت سر هم قرار داده و پیام را می خواند.) فرشید اسکندری در سلول کناری او محبوس بود. او ابتدا منظور لشگری را درک نمی کرد و فقط ضربه هایی به دیوار می زد ولی به مرور زمان گویی او هم دروس دانشکده را به یاد آورد و بدین صورت برقراری ارتباط بین سلول ها آغاز شد. نگهبانان عراقی که موضوع را فهمیدند بسیار عصبانی شده و پیوسته به دنبال بهانه ای برای آزار و اذیت بیشتر زندانی ها بودند. ولی با این وجود ارتباطات همچنان ادامه داشت. تا این که چند روز بعد لشگری را به سلول اسکندری انتقال دادند. البته یک خلبان دیگر به نام احمد سهیلی هم در آن جا حضور داشت. چه لحظات شیرین و به یاد ماندنی برای آنها بود. دیگر احساس تنهایی نمی کردند و گویی روح تازه ای در کالبدشان دمیده شده بود.

نشان دادن فیلم پیروزی سربازان عراقی تیز پروازان را مصمم تر می کند

پس از شام، نگهبان سه پارچه سیاه چشم بند به داخل سلول انداخت و گفت:
- آماده شوید.
و کمی بعد همه اسرا را به ترتیب از سلول هایشان خارج کرده و به سالنی بردند که برای لشگری غریبه نبود زیرا چندین بار آن جا شکنجه شده بود! وقتی چشم های همه را باز کردند، هر کس با دیدن دوست و آشنایی به طرفش می دوید و همدیگر را در آغوش می گرفتند. ناگهان در باز شد و یک عراقی با لباس شخصی وارد شد. بعد از او چند سرباز که تلویزیون و ویدئو در دست شان بود وارد سالن شدند. او وسط سالن ایستاد و با غرور خاصی به لهجه عربی گفت:
- الان فیلم پیروزی سربازان عراقی را خواهید دید آنها توانستند از کارون بگذرند و محمره (خرمشهر) را فتح کنند.

خرمشهر زیر آتش

حدود سی نفر از خلبانان نیروی هوایی در آن جا حضور داشتند و دشمن سعی داشت با نشان دادن این فیلم غرورشان را جریحه دار کند. تانک های عراقی با بیرحمی تمام خانه ها و مغازه های خرمشهر را تخریب می کردند. بعضی از خلبانان تحمل دیدن آن صحنه ها را نداشتند و سر را به زیر افکنده بودند. در دل آن تاریک روشنای اتاق تنها چیزی که به وضوح دیده می شد خشم و نفرتی بود که از چشمان این عقابان تیزپرواز می تراوید. دیدن آن فیلم باعث شد همه خلبانان مصمم شوند با وجود هر زجر و شکنجه ای آن دوران را تحمل کرده و پیش دشمن سر فرود نیاورند و این دقیقا عکس آن چیزی بود که عراقی ها می خواستند!
چند روز بعد لشگری و تعداد دیگری از اسرا را به مکانی برده و از آنها خواستند در قبال معرفی شان به صلیب سرخ و برقراری ارتباط با خانواده هایشان در رادیو و تلویزیون صحبت کنند. لشگری گفت:
- من فقط در صورتی صحبت می کنم که وسط اخبار و به صورت زنده باشد و جواب سوالها را نیز خودم شخصا بدهم و اگر مرا مجبور کنید حالتی را نشان خواهم داد که بیننده بفهمد مرا به زور آورده اید.
و جواب شنیده بود:
- این خارج از اختیارات ماست.
و آنگاه با خشم او را به سلولش بازگردانده بودند و این شاید از ثمرات همان تصمیمی بود که بعد از دیدن فیلم گرفته بودند!


زندان ابوغریب

16 آذر 1359 چهل نفر از اسرا را که سرتیپ لشگری نیز جزء آنها بود، به زندان ابوغریب منتقل کردند. آنها را به سالنی بردند که حدود 40 یا 50 متر بود با سقفی بلند و دود زده که هیچ گونه منفذی نداشت. لحظاتی پس از ورود آنها در باز شد و چهل نفر از افسران نیروی زمینی که اسیر شده بودند نیز به جمع آنها اضافه شدند. آنها بسیار کثیف و نامرتب بودند و با دست بند به هم بسته شده بودند. وضعیت بسیار بد و زننده ای بود. بوی تعفن همه جا را گرفته بود. سالن برای خوابیدن 80 نفر بسیار کوچک بود. کمبود آب و غذا بیداد می کرد ولی با وجود همه مشکلات آنها سرگرد دانشور را که از افسران نیروی زمینی بود و درجه اش از همه بالاتر بود به عنوان فرمانده انتخاب کردند. او همه را به 8 گروه 9 نفری تقسیم کرد که هر گروه یک ارشد داشت که با فرمانده در تماس بود.
دانشور بارها به عراقی ها گفته بود می خواهد با مسئول زندان صحبت کند. پس از چند بار تذکر روزی مسئول زندان آمد و در جواب خواسته های اسرا گفت:
- وضع اسیران عراقی در ایران خیلی از شما بدتر است و ایرانیان حتی بعضی از اسیرانی را که مخالفت می کنند می کشند.
سرگرد خلبان شروین از جا برخاست و گفت:
- شما کاملا در اشتباهید در اوایل جنگ که درایران بودم می دیدم که اسیران عراقی در بهترین شرایط زندگی می کنند و امتیازات زیادی از جمله نامه نگاری با خانواده هایشان، ورزش و هوا خوری و غیره دارند درحالی که شما حتی به قرارداد ژنو هم احترام نمی گذارید.
شروین با صدای بلند تری ادامه داد:
- اگر شما فکر می کنید ایران اسیران شما را می کشد، شما هم می توانید ما را بکشید ولی حالا که زنده نگه داشته اید باید قوانین ژنو را در مورد ما اجرا کنید!
جسارت او باعث غرور و افتخار اسرا شده بود. ولی مسئول زندان با خشم فراوان بدون این که چیزی بگوید زندان را ترک کرد. زندانیان با خود فکر می کردند پس در خاک دشمن هم می توان مردانه و با قدرت و شجاعت حرف زد و از دشمن نهراسید و همین فکر باعث شد تحمل آن شرایط کمی آسان تر شود.




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:58 | لینک  | 

 

خاطرات خلبان آزاده سرتیپ ابوالقاسم عبیری
(قسمت پایانی)

 




سه ماه انفرادی اولین دیدار

نگهبان قاسم با او رابطه خوبی داشت. روزی وقتی برایش صبحانه آورد روزنامه ای که در آن خبر سقوط هواپیمای آنها همراه با تصویر لاشه آن درج شده بود، قاچاقی زیر سینی گذاشته بود و برایش آورد. عکس، صحنه ای را نشان می داد که تعدادی زن درحال پخت نان بودند و آن طرف تر تعدادی بر اثر ترکش هواپیما صدمه دیده بودند. البته اسمی از آنها در ماجرا برده نشده بود. این عکس و خبر او را مطمئن کرد که با توجه به موقعیت سقوط هواپیما و زمان آن، مسئولان ایرانی پی خواهند برد که هواپیمای آ نها بوده و به خانواده هایشان خبر خواهند داد.
سه ماه در زندان انفرادی بود. روزی مشغول خواندن نماز بود که نگهبانی وارد سلولش شد و گفت:
- لباس هایت را بپوش.
قاسم لباس هایش را پوشید و نگهبان دست ها و چشم هایش را بست و او را وارد ماشینی کرد. از زیرِ چشم بند یک جفت پوتین نظرش را جلب کرد . حدس زد خسرو غفاری باشد. گفت:
- خسرو! تویی؟
او نیز گفت:
- قاسم تویی؟
درحالی که هر دو دست هایشان بسته بود و جایی را نمی دیدندف یکدیگر را غرق در بوسه کردند.
آنها را به زندان مهجر بردند و در یکی از سلول ها انداختند. دو نفر سرباز ایرانی که به دست کردها اسیر شده و آ نها را به عراقی ها تحویلی داده بودند نیز آن جا بودند. داخل سلول آن قدر گرم بود که نفس آدم می گرفت.
مشغول حرف زدن با خسرو بود که ناگهان از دریچه کوچکی که روی درِ سلول بود، کاغذ سیگار مچاله شده ای به درون سلول پرت شد. خسرو با عجله کاغذ را برداشت و به دست قاسم داد . وقتی آن را باز کرد با ذغال کبریت نیم سوخته نوشته شده بود:
- ما چند نفر اسیر ایرانی هستیم که در این زندان نگهداری می شویم. سرپرستمان محمودی و شروین هستند. ما در بدترین شرایط هستیم.
به خسرو گفت:
اینها اگر چهار پنج سالی این جا هستند چطور زنده مانده اند؟
خسرو گفت:
- شاید این نوشته کارِ خودِ عراقی ها باشد. آ نها می خواهند با این کار به ما بفهمانند که اگر نخواهیم با آنها همکاری کنیم ممکن است به سرنوشتی چون آنها دچار شویم.
در همین حین یکی از نگهبان ها درِ سلول را باز کرد و با عجله وارد شد و گفت:
- بده به من!
- چی را؟
- همان که قایم کردی.
- من چیزی را قایم نکردم.
- چرا خودم دیدم.
قاسم با ورود سرباز به داخل سلول، کاغذ را مچاله کرده و درون پوتینش انداخته بود. سرباز مشغول گشتن سلول شد و در آخر کاغذ را پیدا کرده و بعد از کلی غر و لند رفت.
قاسم شبی خواب عجیبی دید. خواب دید که روز دو شنبه است و در سلول آنها را باز کردند و به آنها گفتند شما آزادید .
این خواب بارقه های امید را در دلش روشن کرده بود. فردای آن روز مشغول نماز خواندن بودند که نگهبان آمد و آ نها را صدا زد:
- قاسم! خسرو! حرّک...
هر دو با سرعتی برق آسا آماده شدند . آنها را سوار ماشین کردند و به زندان تکریت بردند. تا آن موقع هنوز لباس پرواز تنشان بود در آن زندان لباس های شان را گرفتند و لباس مخصوص اسرا به آنها دادند.



ارودگاه صلاح الدین

25 شهریور ماه 1364 بود که داخل اردوگاه شماره " صلاح الدین" شدند. این اردوگاه در وسط یک اردوگاه و در شمال غربی عراق واقع بود که به طور تقریبی 60 کیلومتر طول و عرض داشت. دورادور اردوگاه کویر بود و در صورتی که طوفان می آمد با آن که در و پنجره بسته بود، اما باز هم گرد و خاک داخل آسایشگاه می رفت . وقتی وارد اردوگاه شدند اسرای ایرانی با دیدن آنها خیلی خوشحال شدند و دور آن دو حلقه زدند.
اردوگاه از لحاظ جمعیت شرایطی داشت که یک نفر به تنهایی نمی توانست سرپرستی اش را بر عهده بگیرد. ولی در آن اوضاع و احوال برای انسجام بیشتر و جلوگیری از تفرقه لازم بود اردوگاه یک ارشد داشته باشد. قبلاً اردوگاه چهار ارشد داشت. بچه ها با هم فکری به این نتیجه رسیدند که یک ارشد انتخاب کنند که همه او را قبول داشته باشند. از این رو قرعه به نام سرهنگ "وطن پرست" افتاد.
او یکی از افسران بسیار خوب نیروی زمینی بود . با انتخاب او به عنوان ارشد همه از او پیروی می کردند. این اتحاد و همدلی موجب وحشت عراقی ها می شد و از این کار جلوگیری می کردند.
یکی از اقدام هایی که از طریق بچه ها صورت می گرفت، این بود که به سربازان اسیر ایرانی که در آسایشگاه به طور جداگانه نگهداری می شدند کمک می کردند. از لحاظ جیره غذایی، پوشاک و...
بن هایی که معمولاً ارزش پولی داشت و می شد از فروشگاه اردوگاه خرید کرد، در اختیار آنها می گذاشتند و آنها نیز این بن ها را به سربازان می دادند تا خرید کنند. پس از مدتی عراقی ها متوجه شدند و از این کار جلوگیری کردند.از آن پس اجناس را خودشان می گرفتند و به سربازان می دادند.



گفتگو با نمایندگان صلیب سرخ

منافقین در آسایشگاه سربازان نفوذ کرده بودند و برای این که نظم اردوگاه را به هم بریزند، مرتب سربازان را تحریک می کردند که اجناس را از آنها قبول نکنند.
روزی افراد صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند. وطن پرست تصمیم گرفت با آنها صحبت کند و جریان به هم خوردگی نظم اردوگاه را با آنها در میان بگذارد.
وقتی وطن پرست می خواست با صلیبی ها صحبت کند، سرهنگ عبیری به عنوان مترجم با آنها صحبت می کرد. در حین صحبت با صلیبی ها، چند تا از مسئولان اردوگاه دور و بر آنها چرخ می خوردند و با نگاه های غضب آلود به آنها می فهماندند که نباید این کار را می کردند.
جلسه گفت وگو با صلیبی ها 4 ساعت طول کشید.
چند روز بعد نگهبان وارد آسایشگاه شد . سرهنگ عبیری و ابوالقاسم اکبری را که لیسانس وظیفه بود صدا کرد و گفت:
- شما به اتاق شماره 2 بروید.
- برای چی؟
- همین که گفتم.
- تا دلیلش را نگویی ما نمی رویم.
- پس بیایید برویم پیش " آمر" (فرمانده)
وقتی نزد فرمانده رفتند و آن جا نیز مخالفت کردند، فرمانده از جایش بلند شد و چنان سیلی محکمی به صورت سرهنگ عبیری نواخت که سرش به دیوار خورد. اکبری سرش داد کشید و گفت:
- چرا می زنی؟
اکبری را هم سیلی زد. این بار سرهنگ سرش فریاد کشید:
- چرا می زنی؟ مگر چه کار کرده ایم؟
نگهبان جلو آمد و گفت:
- اگر جایتان را عوض نکنید این کتک ها که چیزی نیست شما را حلق آویز می کنیم.
- حالا که این طوره مگر کشته ما را از این جا ببرند...
در این حین معاون اردوگاه دستش را گرفت و گفت:
- شما فقط 2 روز بروید آسایشگاه شماره 2. من قول می دهم دوباره شما را بازگردانم . اینها سر لج افتاده اند ممکن است شما را اذیت کنند.
اکبری گفت:
- جناب عبیری! حالا که اینها کوتاه آمدند و به 2 روز رضایت داده اند بهتر است برویم.
به آسایشگاه خودشان رفتند تا وسایل شان را بردارند ولی از این کار منصرف شدند. ولی به زور آنها را بردند. پس از مدتی آنها را برگرداندند و سپس با خلبان ها به یک آسایشگاه بردند.



زانو بزنید

روزها را در آسایشگاه با کتاب هایی که صلیب سرخ در اختیارشان می گذاشت سپری می کرد. زبان روسی را در حد تکلم یاد گرفته بود. فرانسه را هم تا حدودی یاد گرفت. چندین کتاب از جمله بینوایان را هم خوانده بود.
یک روز عصر هوا خیلی سرد بود و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کرد . معاون اردوگاه اسرا را جمع کرد و گفت:
- طبق دستوری که از بالا رسیده اسرا بایستی برای افسران عراقی زانو بزنند. این کار در سایر اردوگاه ها انجام می شود. این جا هم باید انجام شود.
سپس چند بار به زبان عربی گفت: اِجلس!
بعد از آن به فارسی نیز ترجمه کرد. ولی هیچ کس به حرف او گوش نداد. دوباره تکرار کرد. وقتی دید فایده ندارد دستش را روی شانه یکی از افسران نیروی دریایی که به او دکتر مجید می گفتند گذاشت و با اصرار خواست که او را بنشاند ولی هر چه به شانه او فشار می آورد بیشتر مایوس می شد و سرانجام سراغ چند نفر دیگر رفت و آنها هم مقاومت کردند.
با عصبانیت دستور داد آنها را به آسایشگاه ببرند وگفت:
- آن قدر آن جا بمانید تا بمیرید.
عراقی ها چهار روز حتی برای گرفتن وضو و رفع حاجت نیز اجازه خروج از آسایشگاه را ندادند.
پس از 4 روز معاون اردوگاه وارد آسایشگاه شد و گفت:
- ارشد باید سرش را از ته بتراشد.
ارشد آسایشگاه جناب دهخوارقانی از خلبانان بود. او نیز سرش را تراشید و بقیه به تبعیت از او سرشان را تراشیدند. فردای آن روز فرمانده همه را ار آسایشگاه بیرون کرد و گفت:
- شما اگر به دستور ما نمی نشینید، به دستور ارشد خودتان که باید بنشینید.
بچه ها گفتند:
- اگر ارشد خودمان بگوید اطاعت می کنیم.
سپس دهخوارقانی از بچه ها خواست که بنشینند . همه اطاعت کردند و نشستند. البته زانو زدن خیلی با نشستن فرق می کرد. آنها بر اثر مقاومت بچه ها به نشستن راضی شده بودند.



آزادی ، خاک میهن

نیروهای صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند . چون قبلاً از آنها ثبت نام شده بود، کاغذ های مخصوصی دادند تا برای خانواده هایشان نامه بنویسند . قاسم کاغذ را گرفت و گوشه ای نشست. نمی دانست باید چه بنویسد. سر انجام نوشت:
- همسرم! خدای آن جا و این جا یکی ست. اسارتم خواست و مشیت خداوند بوده است. آن چه کردیم جز انجام وظیفه و ادای دین نبود. هر طور باشد به لطف خدا می گذرد . تمام اندیشه ام در این جا به یادِ شما پُر می شود. مواظب خودت و بچه ها باش!
زمانی که زمزمه آزادی اسرا و تبادل آنها در اردوگاه ها بالا گرفت، بچه ها برای بازگشت به وطن لحظه شماری می کردند. سرانجام جزو آخرین دسته از اسرا آنها را از اردوگاه بیرون آوردند، لب مرز بردند و تحویلی نیروهای ایرانی دادند. وقتی به کرمانشاه رسیدند تیمسار یوسفی که در کرمانشاه مسئولیتی داشت و از همسایه های سرهنگ عبیری بود، او را دید و شناخت. او با همسر سرهنگ تماس گرفته و خبر آزادی او را داده بود.
وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدند، قلبش به شدت می تپید. چشمانش هر چند خسته و بی سو، ولی به دقت به هر طرف می چرخیدند تا این که همسر و بچه هایش را دید. دو دخترش را در آغوش کشید و آنها تمام رنج هایی را که کشیده، را فراموش کرد.




برداشتی آزاد از عقابان دربند

هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:20 | لینک  | 

 

پرواز در شرایط سخت آب و هوایی
خاطره از یکی از خلبانان سی 130 نیروی هوایی


 



صبح روز بیست و پنجم بهمن ماه سال 1359 یعنی اولین سال شروع جنگ تحمیلی، وقتی خانه را به طرف گردان پروازی ترک می کردم، همسرم گفت:
- امروز تولد دخترمان است ... اگر می توانی زودتر به خانه برگرد ... ضمناً شیرینی فراموش نشود.
گفتم: "تمام سعی ام را می کنم که زودتر به خانه بیام."
به طرف گردان راه افتادم و پس از رسیدن به سمت تابلوی پروازی جایی که برنامه روزانه را می نوشتند، رهسپار شدم. معمولاً خلبانان پس از رسیدن به محل کار خود در اولین فرصت اطلاعات پروازی و ماموریت های محوله را بر روی تابلو مشاهده می کنند. با دیدن تابلو متوجه شدم که در آن روز آماده نیم ساعته هستم؛ یعنی هر زمان از روز پس از ابلاغ ماموریت می بایست ظرف مدت نیم ساعت با سایر کروی پروازی و هواپیمای آماده، پرواز نمایم. این هواپیما می توانست در پشتیبانی از جبهه، جابه جایی بار و مسافر و مجروحین جنگی کمک شایان توجهی را بنماید. با خواندن اسامی کروی به سراغ آنها رفتم و از آنها خواستم که در اطاق بریفینگ جمع شوند تا درباره پرواز احتمالی آن روز که بدون شک ماموریت تخلیه مجروحان جنگی از غرب کشور بود، مدتی صحبت نماییم و به این ترتیب در زمان انجام ماموریت از هماهنگی بیشتری برخوردار شویم و کار ارجاعی را به نحو مطلوب تری انجام دهیم.

توجیهات پروازی انجام شد

همه بی درنگ به اتاق بریفینگ رفتیم. حدود نیم ساعت درباره مسیر پرواز و وضعیت هوا، چگونگی انجام تخلیه مجروحین، نحوه برخورد با آنها و همچنین استفاده از وسایل کمک ناوبری، دستگاه های رادیویی کدهای روز و غیره صحبت کردیم.
پس از پایان جلسه به سایر خلبانان که در باشگاه گردان بودند، پیوستم.



به طرف محل ماموریت پرواز کردیم

ساعت چهار و نیم عصر بود که از عملیات به گردان اعلام شد آماده نیم ساعته را در اسرع وقت جهت تخلیه مجروحین اعزام نمایند.
من و سایر نفرات کروی پروازی به سرعت به سمت هواپیمای از پیش اعلام شده رفتیم و پس از بررسی وضعیت هواپیما آن را روشن کرده و حرکت نمودیم. جهت پرواز به ابتدای باند رفتیم و پس از مدت کوتاهی به پرواز در آمدیم. سپس با چند گردش، خود را در مسیر پروازی مقصد قرار دادیم. غروب آفتاب در حدود ساعت 6:20 دقیقه عصر بود. خوشبختانه هوا خوب بود. ما باید برابر دستورالعمل پروازی و هماهنگی انجام شده شروع به اوج گیری تا ارتفاع هیجده هزار پا می نمودیم. بعد از غروب آفتاب روی شهر ملایر قرار گرفتیم.
هوا تقریباً تاریک شده بود. به سمت مقصد گردش کردیم. تنها وسیله ناوبری که می توانست ما را به سمت مورد نظر هدایت کند، رادیوی شهری در نزدیکی فرودگاه مقصد بود. لذا نیاز بود هر چه زودتر با توجه به موقعیت زمانی و مکانی، خود را به پایین ترین ارتفاع ممکن برسانیم. بنابراین تصمیم گرفتیم با هماهنگی مرکز کنترل تهران، تا ارتفاع چهارده هزار پا پایین بیاییم. کلیه تماس های رادیویی خیلی خلاصه و به صورت رمز انجام می شد. همچنین تمام چراغ های خارج و داخل هواپیما را نیز خاموش کرده بودیم. چراغ های شهرهای مسیر هم خاموش بودند.

آماده فرود شدیم ولی ...

حدود چهل مایلی مقصد، با فرودگاه اهواز تماس گرفتیم. با رادار منطقه نیز تماس داشتیم و مسیر خود را قبلاً به اطلاع رسانده بودیم. هوا کاملاً تاریک شده بود. ضمن هماهنگی با برج کنترل به تدریج پایین آمدیم. در فاصله بیست مایلی، از فرودگاه درخواست کردیم یک بار چراغ های باند را روشن نماید. باند مورد نظر از دور به صورت دو خط موازی دیده می شد. ما در سمت راست باند قرار داشتیم. پس از آن دقیقاً در سمت باند قرار گرفتیم و به تدریج پایین آمدیم. حدوداً در ارتفاع نه هزار پایی قرار داشتیم و فاصله ما با باند تقریباً دوازده مایل بود. به برج کنترل گفتم که چراغ های باند را خاموش نماید. به خلبان دوم اعلام شد که بازدیدهای قبل از نشستن هواپیما را انجام داده و برای فرود آماده شود. در همین لحظه ناگهان شیئی پرنده که از قسمت عقب آن آتش خارج می شد و در حال اوج گیری بود، از جلوی هواپیمای ما به سمت شمال پرواز کرد. مسئله غیر منتظره و تکان دهنده ای پیش آمده بود. در ابتدا تصور کردیم به سمت ما موشک پرتاب کرده اند. رادار منطقه نیز با التهاب بسیار اعلام کرد که یک هدف ناشناخته در منطقه پروازی شما مشاهده گردیده و شرایط فرودگاه قرمز می باشد.



سرانجام به زمین نشستیم

پس از کمی گفت و گو با برج کنترل فرودگاه، متوجه شدیم هواپیمای ما نسبت به باند پروازی حدود سه الی چهار مایل فاصله دارد و با توجه به شرایط موجود در فرودگاه مورد نظر به دلایل گوناگون هیچ راهی جز نشستن وجود نداشت. اگر از فرود منصرف می شدیم، می بایست اطراف فرودگاه را دور زده و مجدداً خود را برای نشستن در امتداد باند قرار می دادیم. ضمناً نمی توانستیم به راست گردش کنیم زیرا ارتفاعات بلند شمال فرودگاه مانع بزرگی بود. همچنین مسئله تخلیه مجروحین و انتظار آنها در صدر مسائل قرار داشت.
تصمیم به نشستن گرفتیم. در حدود یک مایلی بودیم که برج فرودگاه اعلام نمود به نشستن ادامه دهید، تمام مواضع پدافندی اطراف باند در جریان فرود شما می باشد.
سرانجام به باند رسیدیم. پس از خاموش کردن، هواپیما به داخل ترمینال رفتیم که مجروحین را تا آمدن هواپیما در آن جا نگهداری می کردند. از مسئول تخلیه تعداد مجروحین را پرسیدم. به چهل نفر اشاره کرد و گفت که فقط یک نفر از آنها حال وخیمی دارد.
به مجروحین گفتم:
- به عنوان خلبان این هواپیما پیشنهاد می کنم چنان چه شرایط شما اضطراری نیست فردا صبح به سمت تهران پرواز کنیم.
همگی قبول کردند و قرار شد من با مجروحی که حالش بد بود به بیمارستان بروم و چنان چه پس از معاینه پزشکان تاکید بر اعزام سریع او داشتند دیگر فرصت را از دست نداده و به هر طریق ممکن او و سایر مجروحان را به تهران منتقل کنم و در غیر این صورت پرواز را تا فردا به تاخیر اندازیم.
من به اتفاق مجروح اشاره شده به بیمارستان رفتم. سایر کروی پروازی درخواست کردند که تا صبح در فرودگاه نزد پرسنل پدافند در نزدیکی یکی از مواضع که با محل پارک هواپیما فاصله چندانی نداشت، استراحت کنند.
در بیمارستان، دکتر پس از معاینه دقیق اعلام کرد که مجروح مشکلی ندارد و می تواند صبح اعزام شود. شب را کنار او ماندم و فردا صبح با هم به وسیله آمبولانس راهی فرودگاه شدیم.
در فرودگاه یک هلیکوپتر توجه مرا به خود معطوف داشت. هلیکوپتر در حال تخلیه مجروح بود و با توجه به این که مسئولین در جریان توقف ما قرار داشتند، صبح از گوشه و کنار برای ما مجروحین دیگری نیز فرستاده بودند به طوری که هواپیما به حداکثر ظرفیت خود رسیده بود.

مجددا به پرواز در آمدیم

چک های قبل از پرواز انجام شد. پس از هماهنگی با برج و بررسی وضعیت هوای مسیر و مقصد، درخواست روشن کردن موتور را نمودیم. با توجه به این که هوای تهران چندان مناسب نبود، درخواست پرواز از طریق همدان با موافقت روبه رو شد. به هر حال به پرواز در آمدیم. هوای مسیر تا همدان خوب بود از همدان به بعد یک لایه ابر که فعالیت چندانی نداشت در ارتفاع پانزده هزار پایی مشاهده گردید.
در هفتاد مایلی، ضمن تماس با تقرب تهران ما را هدایت کردند که از طریق کهریزک با استفاده از سیستم نشستن توسط آلات دقیق هواپیما طرح تقرب را انجام دهیم. تدریجاً وارد ابرهای باران زا شدیم. پس از چند لحظه کوتاه لبه بال یخ زد. به همین دلیل از سیستمی که روشن کردن آن از یخ زدن بعضی نقاط هواپیما جلوگیری می کند استفاده کردیم و همه تلاش مان بر این بود که با استفاده از رادار هواپیما داخل ابرهای خطرناک نشویم و ارتعاشات و تکان های هواپیما را به حداقل برسانیم.
پس از گذشتن از منطقه رودشور از ابر خارج شدیم. در حوالی کهریزک بودیم که تقرب اعلام کرد دید فرودگاه هزار متر می باشد و علت را مه آلود بودن هوا اعلام کرد.



به هر زحمتی که بود فرود آمدیم

خلبان دوم هواپیما قبلاً طرح فرودگاه را آماده کرده بود. مروری بر آن نمودیم. پس از قرار گرفتن در ضلع آخر متوجه شدیم که دید برای نشستن از آن چه که تقرب و سپس برج کنترل اعلام کرده بود نیز کم تر است. به هر حال با استفاده از آلات دقیق هواپیما در کم ترین ارتفاع ممکن قرار گرفتیم. چراغ های باند در مسیر دیدمان قرار داشت. پس از نشستن به سمت شمال فرودگاه خزش کردیم. آمبولانس ها با استقرار در نزدیکی هواپیما، مجروحین را تخلیه می نمودند و اغلب خود ما نیز در انتقال مجروحین به داخل آمبولانس ها شرکت می جستیم. به هر حال ماموریت با موفقیت به پایان رسیده بود.
پس از اتمام کار با عملیات مهرآباد تماس گرفته و درخواست مراجعت به پایگاه اصلی خود را نمودم. گوینده ضمن گفتن خسته نباشید، اجازه پرواز را به ما ابلاغ کرد. پس از هماهنگی با برج کنترل به پرواز در آمدیم و به طرف پایگاه رفتیم. هواپیما در کنترل خلبان دوم بود و من در طول مسیر بازگشت، حوادث چندین ساعت گذشته را در ذهن خویش مرور می کردم. آرامش خوبی داشتم. مجروحین به مقصد رسیده وهواپیما هم سالم بود. پس از فرود، هواپیما را به پارکینگ انتقال دادم. سپس وقایع را برای افسر عملیات گردان شرح دادم و پیشنهاد کردم که پرواز ها در آن منطقه به گونه ای باشد که در روز و با دید کافی انجام پذیرد. همچنین متذکر شدم رعایت این امر در سلامتی هواپیما ها و سرنشینان آن بسیار حائز اهمیت می باشد که پس از مدتی این امر مورد موافقت قرارگرفت.
راه خانه را در پیش گرفتم. به یاد تولد دخترم چند شاخه گل و یک کیک کوچک تهیه کردم و با خیالی آسوده زنگ را به صدا در آوردم.



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:9 | لینک  |