خاطره ای از سرهنگ خلبان "محمد عتیقه چی"
عملیات فتح المین
عملیات فتح المبین شروع شده بود. نیروهای ما با حملاتی جانانه قصد بازپس گیری مناطق اشغالی را داشتند. نیروی هوایی نیز در این عملیات نقش مهمی را ایفا می کرد. همه روزه تعداد زیادی پرواز از پایگاه های مختلف نیروی هوایی جهت پشتیبانی از نیروهای زمینی و بمباران مواضع دشمن انجام می پذیرفت. در این زمان من در پایگاه سوم شکاری همدان که نقش مهمی را در این عملیات برعهده داشت، مشغول خدمت بودم.
در اولین روزهای شروع این عملیات، از سوی پایگاه ماموریتی به من و سه تن از دوستانم محول شد که می بایست هرچه سریع تر خودرا آماده پرواز می کردیم. ماموریت ما در سمت 285 درجه در شمال غربی اهواز و بر روی منطقه کبوتر بود. ما باید در آن منطقه مشغول گشت هوایی می شدیم و از شهر اهواز و مواضع نیروهای خودی حمایت کنیم و در صورت حمله جنگنده های عراقی با آنها درگیر شویم.
پرواز به سمت منطقه
در اولین ساعات صبح روز نهم فروردین ماه سال 1361 بعد از بریفینگ و گرفتن تجهیزات پروازی رهسپار آشیانه هواپیماها شدیم. قرار بر این شده بود که این پرواز را به صورت دو فروندی انجام دهیم شماره یک (لیدر دسته) من بودم و کابین عقب هم جناب جوانمردی و شماره 2 هم جناب سروان غفاری (سرتیپ خلبان آزاده خسروغفاری) بود. با سوار شدن به هواپیما تاکسی کردیم بر روی باند و لحظاتی بعد در دل آسمان جای گرفتیم. بلافاصله بعد از پرواز به سمت منطقه رفتیم و با رسیدن به آن جا شروع به گشت هوایی کردیم. در نقطه ایستایی نیز یک فروند تانکر سوخت رسان قرار داشت که در صورت کمبود سوخت می توانستیم عمل سوخت گیری هوایی را انجام دهیم.
هواپیمای دشمن را منهدم کردم
مدتی از پرواز گذشته بود که رادار ما را متوجه یک هدف ناشناس در 35 مایلی نمود. آن هدف را در رادار هواپیما دیدم جناب غفاری (شماره دو) نیز آن را تایید نمود. رادار زمینی هدف را یک میگ 23 عراقی اعلام کرد. کارهای لازم را برای رهگیری و سرنگون کردن هدف شروع کردیم و در فاصله 25 مایلی هدف توانستم روی ان قفل راداری را انجام دهم و بلافاصله یک تیر موشک اسپارو به سمت ان پرتاب کردم. موشک را در رادار دنبال کردیم تا به هدف خورد و میگ 23 را منهدم کرد.
سوخت گیری هوایی
از منطقه ای که باید گشت را در آن انجام می دادیم، به سبب رهگیری هواپیمای دشمن دور شده بودیم. از طرفی به خاطر استفاده از حداکثر قدرت موتور برای تعقیب و سرنگونی میگ عراقی، سوخت هواپیمای من و شماره 2 جناب غفاری رو به اتمام بود، پس سریعا به سمت تانکر گردش کردیم تا بنزین مورد نیاز را برای ادامه گشت دریافت کنیم. با رسیدن به محل تانکر با کد موقعیت خود را به خلبان تانکر اطلاع دادیم و بعد از تایید به سمت او رفتیم. ابتدا من و سپس شماره دو سوخت گیری کردیم. بلافاصله بعد از اتمام سوخت گیری گردش کرده و به محل ماموریت بازگشتیم.
مجددا به تعقیب دشمن رفتیم که ...
درحال گشت زنی بودیم که رادار مجددا اعلام کرد که یک هدف ناشناس به سمت شما می آید. شروع به رهگیری هدف کردیم و به سمت آن حرکت کردیم. سریع ارتفاع را به حداقل رساندم که مبادا توسط موشک های بلندزن دشمن مورد هدف قرار گیرم. به طور مرتب سمت و سرعت هدف را از طریق رادار می شنیدم و با تصحیح سمت هواپیمایم را به طرف آن هدایت می کردم.
هواپیمای دشمن را روی رادارم می دیدم ولی هنوز در برد موشک نبود که متاسفانه آن حادثه ای که نباید اتفاق بیافتد برایم رخ داد. رادار اشتباها ما را از روی پادگان حمید که در آن موقع در اشغال عراق بود، عبور داد و این درحالی بود که هواپیمای من جلوتر از شماره دو و هر دو در ارتفاع کم پرواز می کردیم و با همان ارتفاع روی پادگان حمید رسیدیم. برای یک لحظه دیدم هواپیما شروع به تکان خوردن کرد و صداهای ریز و درشتی از زیر آن به گوش می رسد. نگاهی به پایین انداختم و آتش توپ 23 میلمتری شلیکا را دیدم که با نواخت تیر بالا به سمت من درحال شلیک است. تازه متوجه شده بودم که روی پادگان حمید هستیم. خوشبختانه هیچ تیری به شماره دو اصابت نکرد. فرامین هواپیما سفت شده و دسته فرمان را به سختی نگه داشته بودم. به محض این که از روی پادگان رد شدیم، به دلیل برخورد اکثر گلوله های ضد هوایی به قسمت کنترل بنزین، هواپیما از سمت چپ آتش گرفت، سیستم های هیدرولیک همگی از کار افتاده بود. جوانمردی (خلبان کابین عقب) گفت هواپیما آتش گرفته که به او گفتم:
- می دونم در آینه دارم می بینم.
در همین موقع خلبان شماره دو نیز اعلام کرد که شماره یک هواپیمای شما آتش گرفته که به آن هم گفتم می دانم. لحظات کوتاهی بیشتر نگذشته بود، صدای بوق های اخطار و چراغ های قرمزرنگی که خاموش و روشن می شدند و بوی سیم سوخته تمامی فضای کابین را پر کرد. اینها همه خبر از اوضاع بد جنگنده می داد. نمی خواستم هواپیما که یک سرمایه ملی بود از دست برود و مصمم بودم به زمین بنشینم.
در حوالی سوسنگرد مجبور به اجکت شدیم
بلافاصله با رادار تماس گرفتم و به آنها اعلام کردم که هواپیما آتش گرفته و ما را به سمت پایگاه دزفول هدایت کن می خواهم در آن جا به زمین بنشینم که متاسفانه رادار مسیری را برای رسیدن به پایگاه کمکی به ما داد که درست از روی شهر سوسنگرد که در آن زمان در اشغال نیروی های بعثی بود می گذشت. سریع تغییر سمت دادم که روی شهر سوسنگرد نروم. چرخیدم به سمت 60 درجه و ارتفاع را به 7000 پا رساندم.
آتش بیشتر شده بود و لحظه به لحظه پیشروی می کرد. به دلیل سوختن اکثر سیم ها ارتباطم با رادار و هواپیمای همراهم قطع شده بود. فقط می توانستم با کابین عقب صحبت کنم. بعدها نوار ضبط شده هواپیمای شماره دو را گوش کردم که مرتب فریاد می زد:
- محمد هواپیما الان منفجر می شه بپر بیرون.
ولی من چون صدایی نمی شنیدم متوجه این موضوع هم نبودم. در همین حین جوانمردی گفت:
- محمد پشتم داره می سوزه چکار کنم؟
که بهش گفتم:
- طاقت بیار الان روی سر عراقی ها هستیم.
بال سمت چپ تقریبا تا نقطه اتصالش به بدنه سوخته بود و درحال ذوب شدن بود و تنها قسمتی از آن به بدنه وصل بود. هواپیمای شماره دو فریاد می زد:
- تکه های بال و موتور هواپیمات داره کنده می شه و به هوا پرتاب می شه.
سیستم خروج اضطراری عمل نمی کرد
ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد. مثل این که یک جسم بزرگ از آن جدا شده باشد. درست متوجه شده بودم بر اثر آتش سوزی محفظه نگه دارنده موتور ذوب شده بود و موتور سمت چپ هواپیما از جایش در آمد و به هوا پرتاب شد. بلافاصله بال سمت چپ هم کنده شد. وقتی بال کنده شد، دیگر هیچ کنترلی روی هواپیما نداشتم. پس تصمیم به اجکت گرفتم. بلافاصله دست به قسمت زیرین صندلی برده و دستگیره اجکت را کشیدم که عمل نکرد. مانده بودم باید چکار انجام بدهم ولی درجا به خودم مسلط شدم و پس از ثانیه هایی مجددا با تمام توان دستگیره را کشیدم که این بار عمل کرد. درهای کاناپی کنده شد و باد با شدت به داخل کابین آمد. ابتدا خلبان کابین عقب و سپس من به بیرون پرتاب شدیم و موشک های زیر صندلی ما را تا 70 متر به بالا پرتاب کرد. در آسمان دو سه معلق زدم و چترم باز شد. همزمان دنبال هواپیما گشتم و دیدم مانند گلوله ای آتشین به زمین برخورد کرده و در میان گل و لای زمین فرو رفته است. طبق کتاب پروازی که خوانده بودم و فاصله که از زمین داشتم، متوجه شدم که 15 ثانیه پس از خروج من هواپیما به زمین برخورد کرده است.
در میان دو جبهه فرود آمدیم
محل فرود ما بین نیروی های خودی و دشمن البته در کنار جبهه بود. خوشبختانه باد به شکلی بود که ما را به سمت جبهه خودی هدایت می کرد؛ به همین دلیل مرتب به سمت من و جوانمردی که با چتر درحال فرود بودیم تیراندازی می شد. به همین دلیل چتر هر دوی ما پاره شد و این باعث شده بود که با سرعت بیشتری به سمت زمین بیائیم و این می توانست خطرات زیادی را برای ما بدنبال داشته باشد. من چون بعد از کابین عقب به بیرون پرتاب شدم، زودتر درحال فرود بودم. درحالی که فرود می آمدم یک موتور سوار را دیدم که با سرعت به سمت من می آید و با رسیدن به حدود نقطه ای که من قرار بود فرود بیایم، از موتور پیاده شد و منتظر ایستاد. نمی دانستم ایرانی است یا عراقی. به هر حال چاره ای نبود. از پشت موتورش یک چوب در آورد و آماده پذیرایی از من شد.
من درست در کنار یک مزرعه فرود آمدم و پاهایم درست داخل نهرخاکی رفت که برای آبیاری حفر شده بود. بر اثر افتادن در نهر با باسن به کنار نهر برخورد کردم. هنوز حالم جا نیامده بود که دیدم آن موتور سوار با چوب بالای سرم است و با چشمانی که خشم و نفرت از آن می بارید به من نگاه می کرد. چوب را بالا برد و گفت:
- ایرانی یا عراقی؟
گفتم: "ایرانی هستم."
چهره اش باز شد چوب را پایین آورد و گفت:
- صدمه که ندیدی؟
گفتم: "نه."
گفت:
- سوار موتور شو از این جا دورت کنم من بر می گردم و وسایلت را می آورم.
درنگ نکردم.
جوانمردی به شدت آسیب دیده بود
سوار موتور شدم. در بین راه به آسمان نگاه کردم. جوانمردی درحال فرود در چند کیلومتر جلوتر بود. حدود 5 دقیقه بعد به بالای سرش رسیدم و دیدم که روی زمین دراز کشیده و معممی در آن بیابان چهار زانو نشسته و سر جوانمردی را روی زانویش قرار داده بود. جوانمردی بر اثر برخورد با زمین پای چپش شکسته بود و عصب دست راستش هم قطع شده بود که علت آن جدا نشدن جعبه کمک های اولیه بود که قایق و لوازم نجات به آن وصل شده بود. در لحظه ای که جوانمردی فرود آمده بود، جعبه کمک های اولیه پشت پایش گیر کرده و باعث شده بود به شدت زمین بخورد و چون می خواسته جلوی برخورد صورتش را با زمین بگیرد، دست را مانع قرار داده که باعث این اتفاق ها شده بود.
توسط بالگرد به پایگاه انتقال یافتیم
بلافاصله بی سیم را برداشتم و با جناب غفاری (هواپیمای شماره 2) که در بالای سر ما مراقب بود هلی کوپترهای عراقی و یا نیروهای زمینی دشمن به سمت ما نیاند، تماس گرفتم و موقعیت را اعلام کردم. او نیز بلافاصله با رادار تماس گرفت و موقعیت ما را اعلام کرد. لحظاتی بعد هواپیمای شماره 2 به دلیل کمبود سوخت محل را ترک کرد و یک جنگنده دیگر همزمان مامور مراقبت از ما شد. به هرحال سوار بر موتور شدیم و به شهر کوچکی به نام آهو دشت رسیدیم و منتظر کمک شدیم. کم تر از یک ساعت گذشته بود که هلی کوپتر نجات به منطقه آمد و من و جوانمردی را به دزفول انتقال داد.
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به اجازه نامه ، ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
خاطره ای از سرهنگ خلبان سیدمجتبی فاطمی
پاسی از شب گذشته و من هنوز بیدار بودم. به سال آخر دبیرستان فکر می کردم. به یاد روزی که با تعدادی از شاگردان آموزش و پرورش استان تهران به منطقه کوشک نصرت رفته بودیم تا نمایش تیم"اکروجت طلایی" نیروی هوایی را تماشا کنیم. خلبانان نیروی هوایی عملیات جالب و تماشایی به نمایش گذاشتند. دلم می خواست مانند آنها در اوج آسمان به پرواز درآیم. یک سال بعد آرزویم تحقق یافت و من نیز چون آنان به خلبانان نیروی هوایی پیوستم.
با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم. ساعت 4 صبح بود. پس از پوشیدن لباس پرواز خانه را ترک کردم.
در پست فرماندهی نماز صبح در فضایی معنوی به امامت سرگرد اردستانی لیدر دسته پروازی اقامه شد. قبل از شروع جلسه توجیهی، یکی از دوستان به سرگرد اردستانی گفت:
- هوا خیلی خراب است و پرواز در این هوا مناسب نیست.
اردستانی گفت:
- دشمن بعثی با چند لشکر از غرب کشور حمله کرده ما باید هر طور شده از پیشروی آنها جلوگیری کنیم.
صلابت کلام شهید اردستانی علیرغم شرایط بد جوّی، بیانگر عزم راسخ او برای انجام ماموریت بود.
با گرفتن چتر و لباس به طرف آشیانه هواپیما رفتیم. مسلح شدن هواپیماها به بمب و راکت، آنان را به صورت ببرهای خشمگین درآورده بود. با وصل برق و فشار هوا به ترتیب موتور 2و1 روشن شدند. پس از برداشت چوب، چرخ ها آماده حرکت به طرف باند شدیم. پس از یک بازرسی سریع "پین" های موشک و اسلحه برداشته و هواپیما آماده پرواز شد.
علیرغم اشکالات در هواپیمایم به پرواز درآمدم
بار دیگر کلید دستگاه ها را وارسی کردم. دستگاه"I.N.S "که کلیه وسایل ناوبری هواپیما را شامل می شود و دستگاه "A.D.Iکه اختلاف زمین و هوا را نشان می دهد و در واقع یک افق فرضی در هواپیما برای پرواز در هوای ابری است نقص داشتند. برای پرواز در آن شرایط جوی، باید نقص این دو دستگاه را برطرف می کردیم. با توجه به این که این اولین ماموریت برون مرزی ام بود، نمی خواستم دوستانم فکر کنند که ترسیده ام. نمی دانستم در این هوای ابری و پر خطر پرواز کنم، یا بمانم و نواقص را رفع کنم؟
با توکل به خدا، پس از هواپیمای 1و2و3 دسته "تراتل" را جلو بردم. هواپیما غرش کنان از پایگاه خیز برداشت و ثانیه هایی بعد همگی در دل آسمان بودیم.
با آشکار شدن علایم و شاخص های زمینی که در بریفینگ پروازی توسط مسئول دسته مشخص شده بود، دریافتم که به نقطه مرزی رسیده ایم. با علامت لیدر دسته پروازی گردش را انجام دادم. در حدود 50 پا بالای زمین پرواز می کردیم و ابرها در حدود 30 پا بالای سرِ ما بودند. لرزش های ناشی از برخورد و رعد و برق، تکان های شدیدی در هواپیما ایجاد می کرد ولی دسته پروازی مصمم به ادامه ماموریت بود.
با چرخشی مایل به راست، نگاهی به سطح زمین انداختم. لشکرهای مکانیزه دشمن در ستون های منظم با ادوات و تجهیزات کامل در منطقه ای وسیع گسترده شده بودند. بر اساس برنامه پروازی به جایی رسیده بودیم که باید بمب های مان را رها می کردیم. برای این که فیوز بمب ها عمل کند، می بایستی ارتفاع را تا حد زیادی کم می کردم. هر چند از لحاظ ایمنی این کار درست نبود زیرا رفتن در میان ابرهای C.B که ارتفاع آنها ممکن بود به چند کیلومتر برسد و بر اثر توده های سنگین ابر با یکدیگر رعد و برقی به میزان یک میلیون ولت برق ایجاد شود و همین امر باعث می شد تا ارتعاشات و تکان های شدیدی به هواپیما وارد شده و در یک چشم به هم زدن هواپیما به دو نیم شود.
به ستون تجهیزات دشمن حمله ور شدیم
لیدر دسته و به تبع او دسته پروازی، این خطر را با آغوش باز پذیرفتند و به خاطر رسیدن به آرمانی که آن را عزت و شرف می دانستند، همگی به داخل ابرها رفتیم. خلبانان شماره 1و2و3 به ترتیب در حالت های مناسب بمب های خود را به فاصله چند ثانیه بر روی هدف ریختند. انتخاب زمان انجام ماموریت در واپسین لحظات روز باعث غافلگیری دشمن شده بود. اصابت دقیق بمب ها بر روی اهداف، اغتشاش و سر درگمی عجیبی در بین دشمن به وجود آورده بود.
صدای ناشی از انفجار تانک ها و مهمات، خواب خوش پدافند دشمن را بر هم زد. به همین دلیل بدون هدف، گلوله های شان را شلیک می کردند. اما تاکتیک های به موقع همرزمانم مانع از اصابت آنها به هواپیما می شد. به یکباره به خودم آمدم. حالا نوبت من بود که بمب ها را بریزم. روی هدف رسیده بودم. هواپیما را به ارتفاع مناسب بردم. تمامی افکارم را روی دکمه پرتاب متمرکز کردم و علامت نشانه گیری درست وسط هدف قرار گرفته بود. در این لحظه دکمه رها کننده بمب ها را فشار دادم. گردش به راست کردم تا خودم را در پناه دسته پروازی قرار دهم.
دسته پروازی را گم کردم
داشتم شیرینی انجام دادن موفقیت آمیز ماموریت مان را مزه مزه می کردم که متوجه شدم از دسته پروازی جا مانده ام. یک لحظه نفس در سینه ام حبس شد. نبودن دستگاه ناوبری باعث شده بود تا در میان توده ابرهای سیاه هواپیمای خودم را به سختی مهار کنم. ناگهان با صدای رعد و برق که شبیه صدای مسلسل بود، احساس کردم که هواپیما مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفته است. یک دستم روی دستگیره صندلی پران و یک دست دیگرم روی استیک هواپیما بود. نمی دانستم باید هواپیما را به چه سمتی هدایت کنم. هر لحظه امکان داشت هواپیما به زمین بخورد، زیرا ارتفاع ابر خیلی نزدیک زمین بود و هیچ راهی برای خروج از آن وجود نداشت. کاملاً نا امید شده بودم از ته قلبم گفتم:
- یا زهرا ...
و با بردن این نام مقدس آرامش گرفتم.
از ابر خارج شدم ولی هنوز نمی دانستم کجا هستم
در همان حال که دستم روی استیک هواپیما بود، احساس کردم که دارم از ابر خارج می شوم. حالا باید هواپیما را به داخل کشور می بردم. تنها وسیله ناوبری من یک قطب نمای معمولی بود. با شناختی که از پروازهای گشت هوایی از منطقه به دست آورده بودمف سعی کردم پرواز را در سمتی حدود 60 الی 90 درجه به سوی ایران ادامه دهم. برای این که وسعت دیدم زیاد شودف اوج گرفتم. موج فرکانس رادیو را چرخاندم تا موقعیت خود را به دوستانم اطلاع دهم. ولی رادیو به خاطر قرار گرفتن هواپیما در ابر c.b از کار افتاده بود. در همان سمت به طرف پادگان نظامی به پرواز ادامه دادم. ناگهان با شلیک آتش پدافند توپ ها و گلوله های خودیف پی بردم که ا ز منطقه ای وارد حریم هوایی کشور شده ام که خارج کریدور پروازی ورود هواپیمای خودی است. برای این که از دست آتشبارهای خودی در امان باشم، ارتفاع هواپیما را کم کردم. همکاران خلبانم که نتوانسته بودند از طریق تماس رادیویی با من ارتباط برقرار کنند، فکر کرده بودند که من دچار سانحه شده ام. به همین دلیل بلافاصله با پایگاه تماس گرفته و برای جست وجو و نجات من، تقاضای هلی کوپتر کرده بودند.
سرانجام با کمک یک هواپیمای دیگر نجات پیداکردم
داشتم در آسمان کشور به پرواز ادامه می دادم که یکی از هواپیماهای خودی را که به علتی از دسته پروازی جدا شده بود، دیدم. به خلبان آن هواپیما با علایم و نشانه های صوری فهماندم که به علت نقص دستگاه ناوبری و رادیو موقعیت و سمت خود را از دست داده و از دسته پروازی جا مانده ام. او نیز با اشاره از من خواست تا در کنارش پرواز کنم.
با هم به پایگاه رسیدیم. بازگشت از هر ماموریت جنگی شروع یک زندگی دوباره است.آن موقع ارزش زنده بودن و دوست داشتن معنا پیدا می کند ...
به دنبال دسته پروازی چرخ های هواپیما را بر روی باند پایگاه زدم. وقتی هواپیما را به داخل آشیانه بردم و پیاده شدم نگاهی به آن انداختم. تمام بدنه اش به غیر از کاناپی بر اثر برخورد با ابرc.b شکسته و فرو رفته بود. در شیلتر در کنار هواپیمایم ایستادم و خدا را سپاس گفتم از این که در اولین ماموریتم سربلند شدم.
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
خاطره از : سرتیپ خلبان جعفر عمادی
روز یکم مهرماه اقتدار نیروی هوایی
شامگاه روز 31 شهریور ماه سال 1359 طرح عملیات 140 فروندی کمان 99 رسیده بود و همه خلبانان و فرماندهان مشغول کار برروی این طرح بودند لیست خلبانان شرکت کننده نیز توسط فرمانده و معاون عملیات پایگاه در حال تکمیل بود . روز یکم مهرماه سال 1359 برای نیروی هوایی ایران روزدیگری بود من در آنزمان در پایگاه سوم شکاری خدمت می کردم . در آن روز بین 45 تا 50 فروند فانتوم مسلح از پایگاه هوایی همدان به پرواز درآمدند تا مواضع از پیش تعیین شده را در خاک عراق بمباران کنند . روزباشکوهی بود تا به آن روز پایگاه ما این تعداد جنگنده را در یک روز به پرواز در نیاورده بود . گروه های پروازی مشخص شده بودند و من نیز هدفی را که باید بمباران می کردم می دانستم . ماموریت من دوربردترین هدف در آن روز بود شاید هم دلیل آن این بود که من در آن زمان لیدر طبقه سوم بودم و از تجارب خوبی برخوردار بودم . لیدر طبقه سوم به خلبانانی اطلاق می شد که می توانستند فرماندهی دو تا چهار فروند هواپیما را در روز یا شب برعهده گیرد ، به همراه آنان به پرواز درآید و بعد از طی مسافتی طولانی فرود آید .
هدف پایگاه هوایی حبانیه
هدف دسته ما پایگاه حبانیه بود این پایگاه در 70 مایلی غرب بغداد بود و بعد از پایگاههای الولید دورترین پایگاه هوایی عراق بود . قرار بر این بود که 8 فانتوم در دسته های دوفروندی با فواصل زمانی کوتاه به این پایگاه حمله کنند که من در دسته دوم قرار داشتم و قرار بود بعنوان شماره دو این پرواز باشم هواپیمای شماره یک را یکی از بهترین خلبانان نیروی هوایی که استاد خلبان هم بود و بدها به درجه رفیع شهادت نایل آمد برعهده داشت . قرار بود تمامی پروازها در صبح زود انجام شود .
راس ساعت مقرر نوبت به ما رسید که پرواز کنیم همانطور که گفتم ما به صورت دوفروندی پرواز می کردیم هر دو فانتوم مسلح روی باند رفتیم ، هواپیمای شماره یک با هدایت شهید سرهنگ خلبان محمد حسن قهستانی و فانتوم دیگر به خلبانی من پرواز می کرد به یاد دارم که کابین عقب من هم ستوان حدادی بود که یک هفته بعد در یک پرواز برون مرزی مورد هدف قرار گرفت و مجبور به ترک هواپیما شد و به اسارت درآمد . با اشاره شهید قهستانی که لیدر دسته بود به پرواز در آمدیم . بلافاصله بعد از بلند شدن ارتفاع گرفتیم و به همین شکل ادامه دادیم تا وارد خاک عراق شدیم .
تا چند روز اول جنگ ما با ارتفاع بالا پرواز می کردیم و وارد خاک عراق می شدیم که چند روزی از جنگ نگذشته بود که متوجه شدیم اگر بخواهیم با این ارتفاع وارد خاک عراق شویم به راحتی هدف قرار می گیریم و از آن به بعد برخلاف آموزشهایی که در تمرینات برای بمباران ، از ارتفاع بالا دیده بودیم تغییر رویه دادیم و برای مخفی ماندن از دید رادارهای دشمن با ارتفاع خیلی پایین وارد خاک عراق می شدیم
عراقی ها فکر حمله از طرف ما را نمی کردند
بهرحال ما در آن روز با ارتفاع بالا وارد خاک عراق شدیم . به محض ورود به خاک دشمن تمام حواس خود را جمع کردم و به کابین عقب هم تاکید کردم که مراقب سامانه های موشکی دشمن باشد هر چه در خاک عراق جلوتر می رفتیم من بیشتر هراسان می شدم بخاطر اینکه هیچ مانعی روبروی ما نبود نه پدافندی کار می کرد نه موشکی شلیک می شد و نه خبری از جنگنده های رهگیر آنها بود و ما بدون هیچ مزاحمتی در حال پرواز بودیم که البته بعد از ورود به خاک خودمان علت دستگیرم شد که عراقی ها که بخیال خود در حمله روز قبل توان نیروی هوایی را از بین برده بودند با خیال راحت در تدارک حملهایی دیگر به خاک ما بودند و اصلا فکر نمی کردند که مورد حمله قرار گیرند که در هنگام برگشت ما متوجه این موضوع شدیم . در حال عبور از خاک عراق گهکاه چند تیر پدافند آنها به سمت ما شلیک می شد که خطری برای ما ایجاد نمی کرد .
به هدف رسیده و آنجا را در هم کوبیدیم
هدف بسیار دور بود ما باید از شمال شهر بغداد می گذشتیم و 70 مایل ادامه می دادیم . بدون هیچ مشکلی به پایگاه حبابنیه رسیدیم که با فرمان شهید قهستانی شروع به بمباران نمودیم پدافند پایگاه که تازه متوجه ما شده بود با تمام قدرت به سمت ما شلیک می کرد که البته بخاطر ارتفاع بالا هیچ کدام از تیرهای آنها به ما اصابت نکرد با اتمام بمباران بلافاصله گردش کردیم و با سرعت از همان مسیر به سمت مرز حرکت کردیم .
در همین زمان نیروی هوای عراقی با تعداد کمی هواپیما به پایگاههای ایران حمله کرده بود . تا مرز فاصله ای نداشتم و بالاخره به سلامت از مرز گذشتیم با ورود به خاک کشور احساس خوبی داشتم چون اولین عملیات جنگی خودم را با موفقیت به پایان رسانده بودم غافل از اینکه ماجراهایی هنوز در انتظارم بود . با ورود به خاک کشور متوجه شدم به بسیاری از پایگاها از جمله پایگاه همدان حمله هوایی شده است و اکثر خلبانانی که از ماموریت برگشتند بدلیل کمبود سوخت مجبور به فرود اضطراری هستند که رادار به نوبت به آنها اجازه فرود داد البته تعدادی هم به پایگههای کمکی رفتند و در آنجا فرود آمدند .
نوبت فرود خودم را به دیگر دوستانم دادم
در نزدیکی پایگاه همدان نیز خلبانانی که کمبود سوخت داشتند درخواست می کردند که زودتر فرود بیایند من نگاهی به عقربه های سوخت جنگنده کردم و دیدم به دلیل اینکه ما در ارتفاع بالا پرواز کردیم سوخت مورد نیاز را داریم تا دقایقی برروی آسمان بمانین که تصمیم گرفتم فرصت خودم را به بقیه که سوخت کمتری دارند بدهم پس به رادار اعلام کردم من ارتفاع لازم را دارم و می توانم برای دقایقی در همین ارتفاع بمانم و دیرتر فرود بیایم . بلافاصله به حریم پایگاه رسیدم و شروع به گشت زنی نمودم تا اینکه بالاخره نوبت به من رسید . با اعلام برج مراقبت ارتفاع خود را کم کرده و آماده فرود شدم همه چیز مرتب بود چرخهای هواپیمایم ابتدای باند را لمس نمود و به محض اینکه بر زمین نشستم ....
دوفروند میگ عراقی آماده بمباران بودند
دو فروند هواپیمای عراقی از روبرو دیدم که در حال نزدیک شدن هستند ، درست حدس زده بودم هدف آنها باند فرود پایگاه بود .
دچار تردید شده بودم که باید چتر دم را بزنم یا نه ؟ اگر از چتر دم استفاده می کرم بعلت اینکه سرعت هواپیما به یکباره کم می شد مطمئنا به انتهای باند نرسیده توسط میگهای عراقی هدف قرار می گرفتم اگر این کار را نمی کردم ، سرعت هواپیما کم نمی شد و به سختی باید آنرا در انتهای باند متوقف می کردم ، در یک لحظه بالاخره تصمیم خود را گرفتم و چتر دم را زدم ولی همزمان قدرت موتورها را افزایش دادم هواپیما را تا اواسط باند به همین شکل جلو بردم و سپس به کمک کابین عقب با تمام قدرت شروع به فشار دادن پدالهای ترمز نمودیم و بالاخره موفق شدیم قبل از رسیدن میگهای عراقی از باند خارج شویم .
فانتوم دیگر اوج گرفت و میگها بمباران کردند
در همین هنگام با خروج من از باند یک فروند فانتوم دیگر که سوخت کافی نداشت آماده فرود شد ، خلبان این هواپیما شهید سرگرد خلبان بهرام عشقی پور و خلبان کابین عقب شهید سروان خلبان عباس اسلام نیا بودند . آنها به محض اینکه برروی باند نشستند میگها به انتهای باند رسیده بودند که با دستور برج مراقبت شهید عشقی پور بلافاصله قدرت موتور را به حداکثر رساند و دوباره به پرواز درآمد . پرواز او به موقع بود چون میگها از انتهای باند شروع به بمباران کردند و به سرعت از روی باند گذشتند ، آتش و دود همه جا را پر کرده بود ولی خوشبختانه به دلیل بی تجربگی خلبانان عراقی تمامی بمبها به کنار باند برخورد کرد و آسیب جدی به باند نرسید چون بعد از آن هم هواپیماهای دیگر برروی باند نشستند .
عشقی پور و اسلام نیا پروازی دیگر را ادامه دادند
ولی حادثه ای که نباید اتفاق رخ دهد روی داد ، در حین اوج گیری هر دو موتور هواپیمای آنان بدلیل گردش شدید دچار واماندگی شد و آنها در شرایط اضطراری قرار گرفتند ، شهید عشقی پور و شهید اسلام نیا می توانستند اجکت نمایند و جان خود را نجات دهند ولی اگر اجکت می نمودند هواپیما برروی خانه های مسکونی پایگاه می افتاد .
شهیدان بزرگوار عشقی پور و اسلام نیا در جنگنده خود باقی ماندند و سعی در هدایت آن به محلی دیگر کردند و در نهایت هواپیما به ساختمانی برخورد کرد که از قضا خانه شهید عشقی پور بود و هر دوی این عزیزان به درجه رفیع شهادت نایل شدند همسر شهید عشقی پور در لحظه حادثه در آشپزخانه منزل خود بود و چهره همسر خود را در آخرین لحظه دید و با او وداع نمود .
هنوز با یاد و خاطره آن روزها ...
من خود در آخرین لحظات هواپیمای این عزیزان را در حال گردش دیدم و برخورد آنرا نیز با ساختمان مشاهده کردم الان بعد از گذشت 28 سال از آن روزها هنوز هم به یاد دوستان شهیدم می افتادم و برای آنان طلب آمورزش می نمایم کسانی که صادقانه پای در رکاب نبرد و دفاع از وطن نهادند و گمنام رفتند ولی یاد آنها در بین من و دیگر دوستان خلبانم همیشه جاودان است .
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
خاطره از بهروز یاسینی یادگار سرلشکر شهید علیرضا یاسینی
عاشورای دفاع مقدس
بی تردید زیبا ترین پایان برای زندگی دنیوی شهادت است که همه اقوام بشر از هر گروه و مسلکی آن را ستوده اند . دور ترین این داستان ها شهادت در قیام عاشورا و نزدکترین آنها شهادت در حماسه هشت سال دفاع مقدس و جانانه مردم ایران در پاسداری از مرزهای اعتقادی و جغرافیایی است که آن قابل بازخوانی است .
آنان که در راه دفاع از ارزشها و آرمانهای خود به میدان رفتند و شهادت را برگزیدند ، مقصد را بازیافته و آنرا به درستی انتخاب کردند . باید این جانفشانی ها را زنده نگه داشت تا داستان عاشورای دفاع مقدس زنده بماند ، رسالتی سترگ را پذیرفت تا خدای ناکرده کاستی ها در میان نباشد که این خطایی نابخشودنی است .
این رسالت ما را برآن می دارد تا از زوایای ناشکافته ، روزگار نه چندان دور این سرزمین را بازخوانی و حکایت مردان مردی که از همین مسیر قله شهادت را فتح کردند برای نسل دیگر بازگو کنیم .
خلبانی برای تمام فصول
شهید سرلشکر خلبان سید علیرضا یاسینی یکی از همین مردان بزرگی است که باید در راه شناخت او بیشتر تلاش کرد او که از میان همین مردم به پا خواست و برای دفاع از مرز و بوم کشور عزیزمان جانفشانیهای زیادی انجام داد . او که در زمان طاغوت راه خود را یافته بود دست به انتخاب بزرگی زد و آن بستن پیمان ناگسستنی با امام (ره) و انقلاب اسلامی بود که پس از آن بویژه در دوران جنگ تحمیلی به این عهد وفادار بود و لحظه ای برای تحقق آرمانهای امام راحل سستی به خود را نداد .
خلبانی کم نظیر که از هیچ ماموریتی سر باز نمی زد و با وجود خطراتی که او را تهدید می کرد همواره داوطلب و پیش قدم در انجام ماموریتهای جنگی بود او با عشق به ایران و مردم ایران می جنگید و انگیزه های الهی را در لحظه لحظه های نبرد دخیل می کرد . به جرات می توان گفت که اکثر ماموریتهایی که انجام داده است جزو موثرترین عملیاتهای بود . تعدد حضور او در جبهه های حق علیه باطل او را با 2759 ساعت پرواز با هواپیمای فانتوم بعنوان دومین خلبانی که بیشترین ساعات پرواز با هواپیمای فانتوم داشته تبدیل کرد .
حضور موثر در عملیات 140 فروندی روز یکم مهرماه 59 و حضور در حماسه هفتم آذر آن هم بعنوان یکی از خلبانان اصلی این عملیات خود مهر تاییدی است بر مهارت و جسارت بالای او و از همه مهمتر او را بعنوان خلبانی پیش قراول و خط شکن معرفی کرده بود .
خدمت بدون تبعیض
یاسینی هرگز به دنیا بها نمی داد و به مظاهر فریبنده آن پشت کرده بود و گامی بر تعلقات دنیوی خود بر نداشت . مردی مقتدر در کار ، شجاع در پرواز که در عین حال با زیر دستان همواره مهربان بود .
دارای تعهد و تخصص بالایی بود و کارش را با عشق انجام می داد برای هیچ کس تبعیض قائل نبود و سفارش را برای هسچ کس قبول نمی کرد حرفهای منطقی را می پذیرفت و حرفهای غیر منطقی را منطقی پاسخ می گفت . فرمانده ای قاطع و در عین حال رئوف بود و درد دل پرسنل را صبورانه گوش می کرد و در راه حل منشکلات آنان تلاش می کرد برای انجام کارها برنامه ریزی دقیق داشت و برای کسانی که بی نظمی می کردند بسیار سخت گیر بود .
بار مسئولیت او را عوض نکرد
با توجه به مسئولیتی که داشت بیشترین امکانات را به بخشهایی واگذار می کرد که بالاترین بازدهی را داشتند و این خود باعث ایجاد انگیزه در بین پرسنل شده بود . در عین حال که فرمانده بود و می توانست بیشترین امکانات را برای خود فراهم کند ولی هرگز چنین نکرد درب اطاق او برروی همه باز بود و اغلب اوقات بعد از نماز عصر در مسجد برای حل مشکلات ساکنان پایگاه می ماند و با دقت به مشکلات و گرفتاریهای آنان گوش می کرد .
برراستی چرا او با رفتنش داغی بزرگ بر دل آنانی که از نزدیک می شناختنش گذاشت و این بدان دلیل بود که اهل غروز و تکبر و خود پسندی نبود و واقعیتها را بخوبی لمس می کرد با پرسنل با شخصیت برخورد می کرد که این خود دلیلی بود برای راهیابی به قلوب آنان .
به مولای متقیان علی (ع) خیلی ارادت داشت و همین باعث شده بود که در بدترین شرایط که دیگران از کوره در می رفتند او خونسرد بود و از کوره در نمی رفت . بدیها را هیچ وقت با بدی جواب نمی داد و عکس العملهای او در اینگونه شرایط عبرت آمیز بود . خنده های او در بدترین اوضاع به دیگران آرامش می داد .
شهیدان در کنار ما هستند
یاسینی همیشه درباره دوستان شهیدش می گفت : در حقیقت باورم نمی شود که اینها بین ما نیستند ، همیشه فکر می کنم که اینها در کنار ما هستند . احساس جدایی از آنها نمی کنم روی این اصل هیچ گونه احساس نبودن آنها را نمی کنم و فکر می کنم که هستند و به یک ماموریت و یا یک مرخصی بلند مدت رفته اند . حتی در زندگی خانوادگی ام و در رفت و آمدهای که با خانواده هایشان دارم اینها حضور دارند .
بیت المال را حفظ کنیم
در حالی که مسئولیتی مهم در نیروی هوایی داشت اما از آموزش داشنجویان خلبانی غافل نمی شد توسط یکی از دانشجویان ایشان نقل شد :
ایشان به علت سختگیری زیادی که در استفاده از بیت المال داشتند همواره بما سفارش می کردند که قدر وسایل و امکانات را بدانیم . یک روز در سر کلاس قیمت یک هواپیما را به دلار برروی تخته نوشتند و سپس آنرا در ریال ضرب کردند و عدد بدست آمده را تقسیم بر جمعیت کشور کردند که آن عدد 26 ریال بود . سپس رو به داشنجویان کردند و گفتند : به اندازه این 26 ریال دل بسوازنیم و آن را حفظ کنیم . او به همه آمورخت که هواپیما را جزئی از وجود خود بدادنند .
چانبازی و ایثار
بدلیل اجکتهایی که داشت از ناحیه کمر جانباز 55 % بود و اینرا بجز پزشک معالج و خانواده اش کسی نمی دانست . بردار دو شهید بود آنرا هم تا زمان شهادت کسی نمی دانست . شهید یاسینی می گفت : ما اعتقاد داریم و معتقد هستیم که نظام جمهوری اسلامی ایران یک نظام الهی است این را اسکتبار جهانی نمی پذیرفت ولی الان می بینیم که رای بر ماندن جمهوری اسلامی دادند و در نهایت تسلیم شدند و پذیرفتند که نظام جمهوری اسلامی باید باشد و هیچ راهی هم برای شکست آن هم نیست .
یاسینی از آن جمله فرماندهانی بود که همواره ادب و رفتار انسانی او از پست و مقام سازمانی اش بالاتر بود و این خصیصه خوب و والای او خود به خود دیگران را وادار به احترام می کرد ، زمانی که شهید یاسینی فرمانده پایگاه چابهار بود یکی از پرسنل نقل می کرد : با ورود ایشان به پایگاه چابهار جو حاکم بطور کلی تعغیر کرد . ایشان با مدیریت خوبی که داشت موفق شد تا اتحاد و انسجام لازم را بین پرسنل ایجاد کند و دلهای بچه ها را به هم نزدیکتر کند ایشان با جلساتی که با مسئولین استان داشتند موفق شدند رابطه نزدیکی با آنان برقرار کنند که این خود منشاء خیری برای پایگاه بود
بیادم افتادی فاتحه ای قرائت کن
یکی از دوستان پدرم ( جانباز زنده یاد حسین رضا حسنی ) می گفت : روزی در مراسم صبح گاه دعایی خوانده شد ((خداوندا مقام عالی شهدای ما را متعالی فرما ))
شهید یاسینی بعد از این دعا گفت : این دعا مرا به یاد دوستان شهیدم می اندازد آنان که تحمل قفس تنگ دنیا را نداشتند و خوشا به حالشان که از این قفس آزاد شدند و در حالی که در چشمان شهید یاسینی اشک بود گفت : حسنی شاید روزی تو هم با شنیدن این مارش به یاد من بیافتی ، اگر چنین شد فاتحه ای برایم بخوان .
براستی شهادت لیقات می خواهد و یاسینی این لیاقت را داشت .
مقام معظم رهبری درباره شهید یاسینی گفت : یاسینی مردی مومن بود پرتلاش بود صادق بود صمیمی بود ، خود همین ها موجب شده بود که ما به ایشان امیدوار باشیم
و مردم خوب ایران از شهید یاسینی به خوبی تجلیل و قدردانی کردند . حضور رهبر معظم انقلاب به همراه حاج احمد آقای خمینی عزیزی که بوی خمینی را می داد و مردم شهید پرور در مراسم تشیع این شهید همگی موید این موضوع بود که یاسینی مردی بزرگ بود . خوشا بحال یاسینی ها که با فرق خونین سفر کردند و رفتند .
پدرم باورم نیست رفتی و با خاک هم آغوش شدی چراغ خانه بودی ، رفتی
شادی روح این شهید صلوات
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده واجازه نامه می باشد
پایان
روی صدام را کم کردیم!
چند ماهی بیشتر از جنگ نگذشته بود. در این مدت خلبانان تیزپرواز ارتش جمهوری اسلامی ایران امان دشمن بعثی را بریده بودند. آنها مرتب مواضع نظامی و اقتصادی عراق را بمباران می کردند و آسمان عراق جولانگاهی برای عقابان تیزپرواز نیروی هوایی شده بود. در این مدت دیده نشد که حتی یک خلبان به خاطر ترس از پدافند پرحجم عراق، ماموریت خود را نیمه تمام رها کرده و برگردد.
در این زمان ما در پایگاه ششم شکاری بوشهر بودیم. یکی از روزها یکی از خلبانان شجاع کشورمان به قصد بمباران پالایشگاه بصره به پرواز درآمده بود، ولی در راه بازگشت مورد اصابت دو تیر موشک زمین به هوای سام 3 و سام 6 قرار گرفته و در خاک عراق سقوط کرده بود. همگی نگران حال او بودیم و به هر دری می زدیم تا از او خبری کسب کنیم. مشغول دیدن برنامه های تلویزیون بودیم که یکی از خلبانان پیشنهاد کرد تلویزیون عراق را بگیریم شاید بتوانیم خبری کسب کنیم. درست می گفت. در این گونه موارد رسانه های خبری عراق که منتظر چنین اتفاقاتی بودند، با راه انداختن جار و جنجال تبلیغاتی و برگزار کردن کردن کنفرانس های مطبوعاتی و رادیو و تلویزیونی، تلاش می کردند از به اصطلاح قدرت هوایی خود بگویند و با انجام این کار موجبات تضعیف روحیه خلبانان را فراهم کنند.
مشغول دیدن کانال های تلویزیون عراق شدیم
ساعت 11 صبح بود که به اتفاق چند تن از دوستان از جمله شهیدان یاسینی و دوران به عنوان خلبان آماده نشسته بودیم و شروع به گرفتن تلویزیون عراق کردیم. تصویر صدام را دیدیم که در یک مصاحبه مطبوعاتی سخن می گفت. یکی از خبرنگاران خارجی از او سوال کرد:
- آقای رئیس جمهور، با توجه به این که خلبانان ایرانی به گونه ای نه چندان مشکل بیشتر نقاط خاک عراق را مورد حمله قرار می دهند، شما چگونه از منابع اقتصادی خود از جمله نیروگاه های برق دفاع می کنید؟
صدام که از طریق مترجم عرب زبان خود متوجه این سوال شد زیاد خوشش نیامد. چهره اش خشمگین شد و مطالبی را به عربی گفت که مترجمش این گونه آن را ترجمه کرد :
- ما به یاری کشورهای دوست و حامی خود به تازگی چنان دژمستحکمی از پدافند هوایی در اطراف شهرها و منابع اقتصادی خود از جمله نیروگاه های برق برپا کرده ایم که فرمانده پدافند ما اعلام کرده چنانچه هر خلبانی بتواند با موفقیت به شعاع 50 مایلی رینگ های پدافندی این نیروگاه ها برسد، حقوق یک سال خود را به عنوان جایزه به او خواهد داد.
به پیشنهاد یاسینی آماده حمله شدیم
در حین مصاحبه، به چهره رضا یاسینی و عباس دوران نگاه می کردم. برق غیرت را در چشمان این عزیزان دیدم. لحظه پس از پایان مصاحبه علیرضا یاسینی رو به عباس دوران گفت:
- عباس حاضری بریم روی صدام رو کم کنیم؟
که عباس پاسخ داد:
- یاعلی بریم.
من هم با آنها راهی شدم. بلافاصله مجوز را از معاونت عملیات پایگاه گرفتیم و عباس دوران به عنوان لیدر انتخاب شد و شروع به تشریح پرواز نمود. بلافاصله بعد از پایان بریفینگ به اتاق تجهیزات رفته و با تحویل گرفتن تجهیزات دو فروند فانتوم مسلح آماده پرواز شدیم. با کسب اجازه از برج مراقبت به پرواز درآمدیم. هدف نیروگاه برق بصره بود. با ارتفاع کم و سرعت بالا از مرز گذشته و وارد خاک عراق شدیم.
هدف را به شدت بمباران کردیم
در فاصله چندین مایلی از نیروگاه، پدافندها شروع به شلیک کردند. انواع توپ های ضدهوایی به سمت ما شلیک می کردند و از هر طرف موشکی به سمت مان می آمد. دوران و یاسینی با مهارت تمام این موانع را یکی پس دیگری پشت سر گذاشتند.
ساعت 5/1 بعدازظهر روی هدف رسیدیم و با رسیدن به هدف در ارتفاع پایین آن را بمباران کردیم و با گردش های بجا، ضمن کوبیدن کامل هدف به سمت مرز حرکت کردیم. هواپیما که سبک تر هم شده بود، به سرعت به سمت مرز می آمدیم. خساراتی که به آن جا زده بودیم، به حدی بود که می خواستند هر طور شده ما را بزنند که با مهارت خلبانان موفق نشدند و توانستیم سالم به زمین بشینیم.
جایزه خلبانان ایرانی را بدهید!
غروب همان روز خبرنگار رادیو بی بی سی اعلام کرد:
- من امروز با آقای صدام حسین رئیس جمهور عراق، مصاحبه داشتم و ایشان با اطمینان خاطر از دفاع قدرتمند هوایی خود در راه محافظت از نیروگاه ها، تاسیسات و دیگر منابع اقتصادی عراق در برابر حملات و تهاجم خلبانان ایرانی سخن می گفت. ولی من هنوز مصاحبه او را تنظیم نکرده بودم که نیروی هوایی ایران نیروگاه بصره را منهدم کرد. اینک جنوب عراق در خاموشی فرو رفته و چراغ قوه در بازارهای عراق بسیار نایاب و گران شده است چون با توجه به خسارات وارد به نیروگاه، تا چند روز آینده برق وصل نخواهد شد.
سپس این خبرنگار با لبخندی تمسخر آمیز گفت:
- البته هنوز فرصتی پیش نیامده که من از صدام حسین سوال کنم چگونه جایزه خلبانان ایرانی را تحویل خواهند داد.
به فاصله دوساعت از مصاحبه
مصاحبه صدام حسین ساعت 11 صبح بود که ما دو ساعت و نیم بعد آن جا را بمباران کردیم. پس از چند روز از این واقعه، صدام حسین فرمانده پدافند هوایی عراق را به دلیل بی کفایتی برکنار و زندانی کرد.
شهیدان یاسینی و دوران از بزرگان نیروی هوایی
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
روح تمامی تیزپروزان که به پروازابدی رفته اند شاد باد
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت سوم )
باید خود را از تنهایی نجات می دادم
روز وشب می گذشت و من از دنیای بیرون کاملا بی خبر بودم. شبها با کابل های سیمی ضخیم به در سلول ها می کوبیدند تا زندانیان هراسان از خواب بیدار شوند. بعضی اوقات افرادی را از سلول بیرون می آوردند و تا سر حد مرگ شکنجه می کردند تا ترس و وحشت در دل دیگر زندانی ها بیفتد. وقتی هم کسی را شکنجه نمی کردند، نوار شکنجه پخش می کردند.
باید چاره ای می اندیشیدم تا از این جنگ اعصاب رهایی یابم. به فکرم رسید ورزش کنم تا از این طریق بتوانم روحیه ام را تقویت کنم. شنا می رفتم یا روی دو نیمه دیوار دستشویی پارالل کار می کردم. روزی هزار تا پای باستانی می زدم. ولی پس از ده روز فکر کردم با غذاهایی که به ما می دهند ممکن است کم کم دچار مشکل شوم و نتوانم انرژی لازم برای بدنم تامین کنم؛ در نتیجه ورزش را کنار گذاشتم و شروع به خواندن نمازهای مستحبی کردم. کمی هم می خوابیدم. پاسخ هایی را که در بازجویی های قبلی داده بودم نیز مرتب با خود مرور می کردم تا فراموش نکنم چون بعضی از سوال ها را به دروغ برای آن که آنها را منحرف کنم، گفته بودم.
بازجویی های دوباره و همان تهدیدها
چهارده روز از بازجویی اولیه ام گذشته بود که سربازی وارد سلول شد و پس از پرسیدن نامم، چشمانم را بست و تا جلوی در آسانسور برد و آن جا تحویل کس دیگری داد. با آسانسور به طبقه پایین رفتیم و برای این که من موقعیتم را گم کنم، کمی این طرف و آن طرف چرخیدیم و در بین راه نگهبان به من گفت:
- حواست را خوب جمع کن اگر دروغ بگویی دستت را می برند!
داخل اتاق شدیم. افسر مو بوری که قبلا در پایگاه الرشید دیده بودم و لیست خلبانان دستش بود، حضور داشت. در طرف دیگر اتاق مردی بلند قد و شیک پشت میز نشسته بود که با لبخند بر لب، زیر چشمی مرا ورانداز می کرد. از من پرسید:
- سروان چرا سر و وضعت این طوری شده؟ موهایت بلند است لباست کثیف است، مگر با رفقایت نیستی؟
با حالت تمسخر لبخندی زدم و گفتم:
- سروان خودت خوب می دانی من کجا هستم، چرا می پرسی؟
گفت: "هیچی فقط می خواستم بدانم چیزی نمی خواهی؟"
گفتم: "خیر فقط می خواهم با دوستانم باشم."
گفت: "بله بله می گویم ببرندت پیش دوستانت اما فعلا چند سوال از شما داریم. شما وقتی برای هلی کوپتر کپ می ایستید در چه ارتفاعی پرواز می کنید؟"
با خود گفتم حتما دلیر مردان هوانیروز نفس شان را گرفته اند و ضربه سختی به آنها زده اند و خلبانان خودمان هم برای آنها کپ ایستاده اند (کپ: پوشش هوایی مرز برای جلوگیری از نفوذ دشمن است همچنین تامین امنیت برای هلی کوپترها و هواپیماهایی که فاقد کارایی رزمی باشند).
گفتم:
- البته بستگی به خلبان دارد، کتاب دارد و دستورالعملش توی کتاب هاست. مگر شما خلبان نیستید؟
گفت:
- چرا ... ولی اگر مثلا خود تو کپ باشی چطور پرواز می کنی؟ چه سرعتی را نگه می داری؟
گفتم: "اگر من باشم در ارتفاع 50 پایی این کار را می کنم!"
با شنیدن جواب من، سروان درحالی که صورتش از عصبانیت سرخ شده و خشم تمام وجودش را گرفته بود رو به من گفت:
- در آن صورت اولین دشمن تو زمین خواهد بود! مگر می شود در ارتفاع 50 پایی برای هلی کوپتر کپ ایستاد؟!
گفتم:
- خب من تکنیکم این طور است. جنگ است و هر کس باید هنرش را به خرج بدهد تا زنده بماند!
درحالی که سرش را تکان می داد و سکوت کرده بود، به شخصی که همراه وی بود چیزی گفت که او هم کمی تند شد. انگار به سروان گفت کتکش بزن. اما سروان با گفتن لا لا جواب او را داد. پس از آن در را باز کرد و سرباز را صدا کرد. دوباره چشمانم را بستند و به سلول بردند.
به سلول دیگر انتقال یافتم
مدت دو ماه می گذشت که در سلول جدید تک و تنها بودم. ناگهان شبی در باز شد شخصی آمد و به من گفت:
- پتویت را بردار و بیا بیرون.
چشمانم را بست و مرا به طرف راهرو برد. پس از مدتی صدای باز شدن در سلول به گوشم رسید فهمیدم که از چاله به چاه افتاده ام! در سلول را بست و رفت. مردی قوی هیکل و قد بلند درون سلول ایستاده بود. بلافاصله گفتم:
- سلام ایرانی هستی؟
گفت: "سلام علیکم ... لا. "
سپس اسم و مشخصاتی مثل دین، درجه و شغل مرا پرسید. خود را معرفی کردم و اسمش را پرسیدم در جوابم گفت:
- خلاف ...
تعجب کردم و با خودم گفتم چرا او از گفتن اسمش امتناع می کند! دوباره پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: "خلاف"
برداشتم از کلمه خلاف این بود که صحبت کردن با من خلاف یعنی ممنوع است. مانده بودم که چرا خودش را معرفی نمی کند که صدایی در راهرو پیچید و گفت خلاف! خلاف! این آقا زود برخاست و به در سلول کوبید و گفت:
- نعم نعم!
تازه فهمیدم که اسم این بابا واقعا خلاف است. به وضع ظاهری خلاف و لباسی که بر تن داشت نگاهی انداختم؛ شک کردم که او یک زندانی معمولی باشد لذا از او پرسیدم:
- چرا اینجا هستی؟ جرمت چیست؟
گفت: "قاتل"
دوباره به سر و وضع او نگاهی انداختم و گفتم:
- اینجا زندان سیاسی است جای قاتل ها نیست!
می خواستند از من حرف بکشند
پس از این که مدتی به زبان درهم و برهم فارسی و عربی صحبت کردیم، متوجه شدم سوال هایش رنگ و بوی سوال هایی را دارد که در بازجویی ها می پرسیدند. شک کردم که نکند عامل نفوذی باشد لذا هر چه می پرسید جواب های بی ربط می دادم. شروع کرد از زندان های ایران بد گفتن به او گفتم در زندان های ایران با قاتلان این گونه رفتار نمی کنند. آنها در زندان عمومی نگهداری می شوند و هر چند وقت یک بار با خانواده های شان ملاقات دارند شما هم اگر قاتل هستی نباید در این زندان باشی گذشته از این تمام بعثیون خودشان قاتلند. یک دفعه تکانی خورد و گفت:
- لا لا همه قاتل نیستند!
بیچاره با این جواب خودش را لو داد. فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه است. همین باعث شد تا قفل دهان را محکم تر کنم و هیچ گونه اطلاعاتی به او ندهم بعد هم شروع کردم از بد رفتاری های عراقی ها با زندانیان صحبت کردن و از این که در این مدت بر من چه گذشته او تنها با اشاره سر تایید می کرد و هیچ چیز نمی گفت.
پشت به قبله نماز می خواندم و صاحب تسبیح شدم
آن روزتا شب با خلاف در سلول بودم. زمانی که برای نماز ایستادم خلاف گفت:
- چرا این طرفی می ایستی؟ قبله آن طرف است.
تازه فهمیدم که در طول این دو ماه پشت به قبله نماز می خواندم و آنها سمت قبله را به من اشتباه گفته بودند. خدا می داند شاید هم عمدا این کار را کرده بودند و شاید هم هر گاه می دیدند که من پشت به قبله نماز می خواندم کلی به من می خندیدند!
به هر حال آن شب کلی از عراقی ها بد گفتم و در جواب سوال هایش خودم را به گنگی زدم. او که خسته شده بود دیگر کم تر حرف می زد. فردا صبح که بلند شد با نگهبانان کمی صحبت کرد در لابه لای حرف هایش می دیدم که به من اشاره می کرد گویا با او در مورد لباس من صحبت می کرد.
بعد از ناهار روز دوم بود که دو نفر آدم عجیب غریب با چهره هایی وحشتناک به داخل سلول آمدند. یکی از آنها با خشم نگاهی به من کرد و گفت:
- نقیب طیار؟
گفتم: "بله"
گفت: "امشی! حرکت!"
من که از خدا خواسته بودم، فوری بیرون پریدم. زندانبان دوباره مرا به همان سلول قبلی برد و در را بست. نگاهی به اطرافم انداختم پتویی تمیز در گوشه سلول پهن شده بود و یک لباس عربی هم روی دیوار گذاَشته بودند. بسیار خوشحال شدم و لباس را پوشیدم. دستم را در جیب لباس بردم نخ ضخیم سفیدی شبیه بند پوتین در آن بود که سی و سه گره داشت با خودم گفتم:
- به به این هم تسبیح حالا تا می توانی تسبیح بگو و شکر خدا کن!
روزها و شب ها می گذشت و در این سلول تاریک زندگی خودم را بارها و بارها مثل نوار از خاطرم می گذراندم تا این که شب عید نوروز سال 1360 فرا رسید.
می خواستم طبق رسم و رسوم عید که با خانواده سر سفره هفت سین می نشستیم، این جا هم سفره ای تدارک ببینم. خیلی فکر کردم که چگونه سفره را تهیه کنم. سرانجام نانی را که داشتم هفت تکه کردم و روی تکه پارچه ای که از لباسم کنده بودم قرار دادم. هفت سین مجللی شد! ولی آخرهای شب که گرسنگی امانم را بریده بود چاره ای ندیدم جز این که هفت سینم را بخورم و این کار را هم کردم!!
دیدار هم وطن
دو سرباز نوبتی از سلولم محافظت می کردند. یکی از آنها اسمش حسن بود، جوانی بلند قد با ظاهری شاد که همیشه درحال بشکن زدن بود. دیگری محمد نام داشت که کمی موذی و بد طینت بود و مدام نقشه می کشید پوتین های خلبانی مرا که آمریکایی بود بگیرد. ولی من زیر بار نمی رفتم. سرانجام یک روز در مقابل اصرار زیاد او گفتم:
- یک جفت کفش کتانی برایم بیاور تا پوتین ها را به تو بدهم.
تا این که یک روز محمد یک جفت کتانی پاره آورد و به من داد با اشاره به او گفتم:
- این چیست؟
در جواب گفت:
- جبل البوتین (پوتین را بده)
گفتم:
- لا ... کتانی جدید، هذا مندرس!
با عصبانیت کتانی ها را گرفت و به پنجره کوبید و رفت. از آن به بعد هر وقت می خواست سهمیه نانم را بدهد، پنجره سلول را باز می کرد و نان را برایم پرت می کرد.
دهم فروردین سال 1360 بود که سرباز حسن در سلول را باز کرد و مرا به اسم صدا زد و گفت:
- امشی! حرکت! بطانیات (پتوها)
بارقه ای از امید و خوشحالی در دلم ایجاد شد. با خود گفتم خدا کند این دفعه مرا پیش بچه ها ببرند! از در سلول که بیرون آمدم، چند نفر را دیدم که به طرف انتهای راهرو در حرکت بودند. به نظر می رسید که همه آنها اسیر باشند چرا که آنها هم مثل من پتوهای شان را برداشته بودند. آنها یک جمع چهار نفری بودند که همگی را به سلول شماره 5 بردند و مرا هم پیش آنها فرستادند. من که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم بلافاصله پرسیدم:
- بچه ها ایرانی هستید؟
گفتند: "بله"
شادی ام چندین برابر شد زیرا پس از این مدت اولین بار بود که با یک گروه از اسرای ایرانی روبه رو می شدم. هر کس چیزی می گفت بدون این که توجهی به حرف دیگری داشته باشد. مثل این که همه فقط دل شان می خواست حرف بزنند. واقعا صحنه جالبی بود!
یکی از بچه ها که به ظاهر از اسرای قدیمی بود، ایستاده بود و می خندید او ما را به سکوت دعوت کرد و گفت:
- گوش کنید یکی یکی حرف بزنید من همایون باقی هستم (ستوان یکم همایون باقی متخصص مخابرات زرهی نیروی زمینی) پیش بچه های ایرانی که در ابوغریب اند بوده ام ولی به بهانه کسالت و بیمارستان به این جا آمده ام. حالا خودتان را یکی یکی معرفی کنید.
مواظب عوامل کودتا باشید
همه خود را معرفی کردند. سروان خلبان محمد رضا یزد (اف 5)، ستوان خلبان پرویز حاتمیان (اف 5)، ستوان پیاده داراب کریمی، من هم خود را معرفی کردم و سپس همایون باقی برایمان از زندان ابوغریب تعریف کرد. او می گفت:
- به احتمال زیاد شما را یا به زندان ابوغریب خواهند برد یا به اردوگاه البته خدا کند که به اردوگاه ببرند چون آن جا امکان این که با ایرانیان نامه نگاری کنید وجود دارد ولی در ابوغریب نه چون آن جا زندان سیاسی است و تقریبا حالت مخفی دارد.
او در ادامه صحبت هایش گفت:
- بچه ها سعی کنید نسبت به همدیگر حساس نشوید دیری نخواهد پایید که این شور و شوقی که از دیدن همدیگر دارید به اختلاف و کشمکش تبدیل خواهد شد. این تجربه ای است که ما در زندان ابوغریب کسب کرده ایم. بهتر است که بگذاریم به عهده زمان خودتان خواهید فهمید!
عراق سعی می کرد به کمک شاپور بختیار و عوامل خود فروخته ارتش رژیم پهلوی که در کوتای نوژه دست داشتند و به عراق گریخته بودند، کودتای دیگری در ایران پی ریزی نمایند. عوامل کودتا سرهنگ بهرامی از تیپ زرهی خوزستان و سرهنگ علی مرادی بودند که برای صحبت با اسرا و جلب نظر آنان به داخل زندان ابوغریب می رفتند. عراقی ها تعداد 8 نفر از افسران ارشد که تقریبا سمت فرماندهی داشتند برای گفت وگو با این دو عامل کودتا انتخاب کرده و نزد آنها می بردند. سرگرد خلبان محمود محمودی که جزو آن 8 نفر بود، از شنیدن سخنان سراسر حاکی از خیانت سرهنگ بهرامی از طرف تمامی افسران ارشد این حرکت را خیانت به میهن و نظام جمهوری اسلامی قلمداد کرده و هرگونه همکاری با عوامل کودتا را رد می کند.
مورس یاد گرفتیم
در همین سلول بود که باقی به ما گفت مورس می دانید؟ منظور ضرباتی است که به دیوار می زنند. گفتیم:
- نه ما تنها بوده ایم بعضی اوقات سلول های بغلی ضربه هایی می زدند و ما هم جواب می دادیم ولی مفهومش را نمی دانستیم.
او با تجربه ای که داشت مورس را به ما یاد داد و از همان لحظه شروع به مورس زدن کردیم و فهمیدیم در سلول شماره سه (سمت راست ما) چه اشخاصی حضور دارند و به همین طریق مابقی افراد داخل سلول ها را شناختیم.
اولین کاری که ما کردیم با مورس اسامی خودمان را به دکتر بیگلری و دکتر پاک نژاد که در سلول شماره 7 بودند دادیم تا آنها نیز به سلول های بعدی اطلاع بدهند. شاید چنانچه فرصتی دست داد اسامی ما را از طریق صلیب سرخ به ایران بدهند.
2 ماه گذشت. در سلول های انفرادی که گنجایش کمی داشت 4 تا 6 اسیر را نگهداری می کردند. این جا بود که به گفته همایون باقی حساسیت های ایجاد شده با تمام گذشت ها و نوع دوستی هاف جوی خسته کننده در سلول حاکم کرده بود. درسلول شماره 9 شیر زنانی بودند که با چند روز اعتصاب غذا توانستند به خواسته خود که همانا رفتن به هواخوری بود، برسند و با فریادهای بلند به زندانبانان می فهماندند که ما از شما نمی ترسیم و جدا این می توانست برای ما الگوی باشد تا چگونه باید مقاومت کنیم.
انتقال به زندان ابوغریب
صبح روز 15 خرداد 1360 در سلول نشسته بودم و یکی از همرزمان (داراب کریمی) نیز روبه رویم. به او گفتم:
- داراب ... دوست داری به کربلا بروی؟
اشک در چشمانش حلقه زد و سرش را به علامت رضایت پایین انداخت. هنوز لحظاتی نگذشته بود که نگهبان به داخل آمد و 6 نفر از ما را با خود به بیرون برد و همگی ما را سوار بر آمبولانس به زندان ابوغریب انتقال دادند. با ورود ما به زندان ابوغریب همگی اسرا صلوات فرستاند و به استقبال ما آمدند. سرگرد دانشور که فرمانده اسرا بود ما را در آغوش کشید و خوش آمد گفت ومقررات زندان را بازگو کرد.
از فردای ورود ما به ابوغریب، زندگی برایمان به شکل دیگری آغاز شد. برای مثال جهت استحمام هر نفر فقط شش پارچ آب در اختیار داشت.
در این زمان اوضاع داخلی ایران به سبب فعال شدن گروهک ها بسیار ناآرام بود. عراقی ها در این وضعیت هر طور که دل شان می خواست اخبار را در روزنامه های شان می نوشتند. افرادی بودند که مقدار کمی عربی می دانستند و این روزنامه ها را با نظر شخصی و شاید هم مغرضانه ترجمه می کردند و همین امر بارها باعث ناراحتی بچه ها و به هم خوردن آسایشگاه می شد. این افراد با عراقی ها نیز سر و سر داشتند. اوضاع به همین نحو ادامه داشت تا چند ماه بعد یک روز آمدند و حدود 19 نفر از افراد آسایشگاه را بردند که آن چند نفر هم که نظم را برهم زده بودند جزو آنها بودند
عمو، نام تازه وارد
بیستم شهریور سال 1361 اطلاع دادند که بچه های طبقه بالا را می خواهند به آسایشگاه ما بیاورند. وقتی آنها آمدند دوست خلبانم داوود سلمان را دیدم که پس از احوال پرسی به من گفت:
- ما در جمعمان رادیو داریم و می توانیم اخبار ایران را گوش کنیم.
در هنگام شب سرگرد محمودی همه بچه ها را قسم داد و سپس ماجرای رادیو را عنوان نمود. از آن پس هر شب اخبار ایران را گوش می کردیم. یک نفر به عنوان مسئول رادیو انتخاب شد که فقط باید اخبار را به ارشد آسایشگاه انتقال می داد. او شب ها به زیر پتو می رفت و اخبار را روی کاغذ سیگار با میخ یا خودکار بدون جوهر می نوشت و روزها برای بچه ها قرائت می کرد. رادیو را "عمو" نام گذاشته بودیم زیرا می ترسیدیم که ناخداگاه کلمه رادیو از زیر زبان بچه ها بیرون آید و باعث دردسر شود.
دو ماه بعد عراقی ها وارد آسایشگاه شدند و گفتند خلبانان آماده شوند. وسایلمان برداشتیم سوار ماشینی شدیم که از داخل آن هیچ کجا پیدا نبود. به نظر می رسید قرار بود ما را به جایی تحویل دهند که آنها نپذیرفتند. با غروب آفتاب ما را به زندان استخبارات عراق بردند. در داخل راهروهای زندان پر بود از زنان و کودکان سربرهنه و نیمه عریان عراقی. چون جا نبود ما را در داخل بالکن نگه داشتند و فردا از آن جا حرکت کردیم و به زندان ابوغریب رفتیم. دو روز بعد در زندان باز شد و این بار افسران نیروی زمینی و انتظامی را بردند و ما همان جا ماندیم.
تحویل نیروی هوایی عراق شدیم
روزی در زندان باز شد و به ما گفتند:
- وسایل تان را بیرون بریزید می خواهیم وسایل نو به شما بدهیم.
آن جا بود که متوجه شدیم ما 25 نفر خلبان را تحویل نیروی هوایی عراق داده اند. تقسیم به 7 گروه شدیم و وسایل نو را تحویل گرفتیم.
ارتباط از طریق کانال هوا
چند روز بعد متوجه شدیم که چند اسیر را به طبقه بالا بردند. از طریق کانال هوا که بین طبقه ما و طبقه بالا قرار داشت با آنها ارتباط پیدا کردیم و حتی می توانستیم از طریق همین کانال به وسیله نخ و سنجاق چیزهای کوچک را مثل یادداشت رد و بدل کنیم. از جمله آن اسرا، راننده شهید تندگویان، چند پزشک، چند تکنسین، یک بسیجی به همراه یک دانشجوی لبنانی را می توانم نام ببرم. بعد از مدتی اخبار رادیو را به صورت یادداشت از طریق کانال هوا به بالا می فرستادیم. پس از آن که مطالعه شد دوباره آن را پس گرفته و از بین می بردیم.
بنایی با دست خالی
یک محوطه 200 متری در جلوی آسایشگاه بود که بوی تعفن آن همیشه ما را آزار می داد. یک روز یکی از اسرا به ارشد پیشنهاد داد که اگر سیمان جور کند می تواند آن محوطه را سیمان نماید. برای شروع با 10 کیسه شروع کردیم که کم آمد. محمودی (فرمانده اسرا) با صحبت با رئیس زندان او را متقاعد کرد که مقداری دیگر سیمان در اختیار آنها قرار دهد و با هر زحمتی حتی کار کردن در شب موفق شدیم آن جا را سیمان کنیم. وسایل کار ما یک ماله بود و یک شیشه پنی سیلین که از آن به عنوان تراز استفاده می کردیم. در حین کار یک روز فرماندهان نیروی هوایی عراق برای بازدید آمدند و وقتی دیدند که ما با آن امکانات کم این کار را انجام می دهیمف بسیار متعجب شدند. دوباره سیمان کم آمد و جناب محمودی به رئیس زندان این موضوع را اطلاع داد که او هم به خاطر این که فرماندهان نیروی هوایی از این کار راضی بودند و به علت تشویق خودش توسط فرمانده، مایل بود این کار تمام شود. مقداری سیمان در بیرون اردوگاه قرار داشت که برای اردوگاه نبود ولی او دستور داده بود هر شب نگهبانان 10 کیسه از آن سیمان ها را دزدیده به ما بدهند.
در روز 22 بهمن سال 61 کار تمام شده بود. آن جا را رنگ کردیم. با قوطی های سیگار برای خود کاپ درست کردیم. از پتو برای خود کفش درست کردیم و یک دوره مسابقات فوتبال و والیبال را برگزار کردیم.
در این مدت چندین بار نقشه فرار کشیدیم که هر بار با شکست مواجه شد. حتی خواستیم تونلی از آسایشگاه به بیرون بزنیم که متوجه شدیم کف آسایشگاه را به قطر 30 سانتی متر بتن ریخته شده است و از داخل آن میل های آهنی عبور داده اند.
عمو از دست رفت
یک روز تصمیم گرفته شد جای بچه های نیروی زمینی و انتظامی را از ما جدا کنند. به علت بازدید بدنی که از آنها می شد، به آنها گفتیم رادیو را برای ما بگذارید که یکی از آنها گفت:
- رادیو در داخل کیسه تاید می باشد.
که از آن به بعد هم رادیو خراب شد. تصمیم گرفتیم رادیوی جدیدی به دست بیاریم.
یک روز سروان رضا احمدی که از خلبانان اف 4 بود، با بچه های گروهش برای گرفتن غذا رفته بود که یک رادیو در اتاق نگهبان ها دید. با گرم کردن سر نگهبان ها توسط دوستانش موفق شد این رادیو را برداشته به آسایشگاه بیاورد. رادیو را داخل یک کیسه گذاشتیم و درون سوراخی در بالای کاسه توالت پنهان کردیم.
بعد از حدود دوساعت نگهبان پی برد که رادیویش نیست ولی از ترس چیزی به فرمانده خود نگفت. بعد از مدتی چون محل نگهداری رادیو مناسب نبود جای آن را عوض کرده در وسط یک بلوک سیمانی زیر منبع آب قرار دادیم. برای تامین باطری از باطری های کهنه نگهبانان استفاده می کردیم که پس از مدتی یک ساعت درخواست کردیم که ابتدا مخالفت می شد ولی در نهایت توانستیم آن را بدست آورده و از باطری آن استفاده می کردیم و بجای آن باطری کهنه خود نگهبانان را به آنها می دادیم و باطری جدید می گرفتیم که با دوسه بار انجام این کار به ما شک کردند و دیگر نتوانستیم باطری دریافت کنیم ولی به دلیل این که چندین بار این کار را انجام داد بودیم تا مدتی خودکفا بودیم. درضمن در همین زمان سروان باباجانی را که از بچه های هوانیروز بود و در الکترونیک سررشته داشت به عنوان مسئول رادیو انتخاب کردیم.
میکروفون مخفی
سروان باباجانی مجبور بود برای شنیدن اخبار زیر پتو برود و گوش خود را به بلندگوی رادیو بچسباند و این کار را برای او دشوار می کرد. یک روز یکی از بچه ها متوجه یک برآمدگی روی دیوار شد. روی آن را تراشیدیم و متوجه وجود یک میکروفون مخفی شدیم. در آسایشگاه جست وجو کردیم و توانستیم 10 میکروفون را پیدا کرده و همه آنها را از داخل دیوار خارج کنیم. چند روز گذشت دیدیم عراقی ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند که متوجه شدیم که این میکروفون ها برای زمانی بوده که زندان در دست استخبارات بوده است و مسئولان فعلی زندان از آن اطلاع نداشتند. چند روز بعد باباجانی گفت می تواند از این میکروفون ها برای رادیو بلند گو بسازد. با سررشته ای که از الکترونیک داشت، این کار را انجام داد و از این پس مجبور نبود برای شنیدن اخبار گوش خود را به بلندگوی آن بچسباند.
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد
سال 1362 گردان 91 شکاری بندرعباس
ایستاده از راست به چپ :
ملک نیا - ؟ - میرزاعلیان - عباس زمانی - داریوش خاک نگار - جعفر عمادی - صادقی - زمردیان - ؟ - ؟ - عطاردی- ؟ - جوادی پور - ؟ - توی درواری - ناظری - رفاهی
ردیف بین از راست به چپ :
حیدری - حمزه ای - فتح الهی - واجد سمیعی
نشسته از راست به چپ :
کلهری - ؟ - طالبیان - حق پناه - مینایی - شقایق - شریف نیا - ؟ - شیری - آقا میری - حسین مولایی
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تیزپروازان سرفراز پس از جنگ روز تولد امام رضا(ع) در مشهد
ایستاده از راست :
عطایی - قوامی - بقایی - شهیداردستانی - نادری - شرفی - میرعشق ا...
نشسته از راست :
اسلامی - عمادی - عصاره - جلالی
"برای بزرگ کردن عکسها روی آن کلیک کنید"
مسابقات گانری پایگاه چهارم شکاری دهه هفتاد
دو نفر نشسته : تیمسار پیروان فرمانده پایگاه هفتم - تیمسار مشیری فرمانده پایگاه ششم
ردیف وسط از چپ : مرحوم تیمسار جلیل زندی پایگاه هشتم - تیمسار عمادی فرمانده پایگاه نهم - تیمسار قوامی فرمانده پایگاه دوم و تمیسار یزدان فر
--------------------------------------------------------------------------------------------
پایگاه بندرعباس سال ۱۳۶۲
از چپ به راست : توی درباری - عمادی - شیررضا - خسروی - پور بیات - فرخی - آقا میری - مینایی


























